اخلاق چیست؟ ارزش به چه معناست؟ عمل نیک چه ملاکی دارد؟ آیا ارزشهای اخلاقی همیشگی اند و یا نسبی؟ آیا در انسان چیزی به نام وجدان اخلاقی وجود دارد؟ آیا عمل بد در هر اوضاع و شرایطی بد است؟
اخلاق در لغت، جمع خلق است و خلق، ملكهاي را گويند كه مقتضي سهولت صدور فعل، بدون تفكر و تأمل است.
اخلاق، مجموعهاي از ارزشها در رفتار فردي، جمعي و اجتماعي است که هر کس، بنا بر تشخيص خود به آنها معتقد است .... به بيان ديگر، اخلاق همان رفتاري است که فرد «خوب» ميشمارد يا «بد» نميداند .... بسياري اوقات، <اخلاق> را با <وجدان> معادل ميدانند ....البته اين تأکيد بر وجدان به اين معنا نيست که تمام اخلاق وجدان است .... زيرا براي مؤمنان به يک دين، مذهب يا ايدئولوژي، معمولا دستورات اخلاقي آن دين يا ايدئولوژي بر معيارها تأثير ميگذارد و چه بسا آنچه را که بسياري از عقل بدان رسيدهاند، نفي ميکند ..... به بيان ديگر، گويي اخلاق خردگرا در مرتبهاي پايينتر نسبت به اخلاق ايدئولوژيک و مذهبي قرار ميگيرد .... زيرا براي آموزههاي عقلاني جز عذاب وجدان، جزائي نيست .... اما براي هر مذهب و ايدئولوژياي، قدرت مافوق بشري پاداش و جزا ميدهد ...
اگر تعریف فوق را بپذیریم باید به نکته ای دقت کنیم و آن نسبیت در اخلاق است زیرا که بیان کردیم هر شخص بنا به تشخیص خود هر کاری را نیک یا بد میشمارد. من فکر میکنم که نسبیت در اخلاق مساوی است با بی اخلاقی زیستن، زیرا که هر شخص افکار خاص خود را دارد و هر چیز را بنا به میل خود خوب یا بد میشمارد و از آنجا که انسان موجودی اجتماعی است و در واقع اخلاقی بودن او در برابر دیگری است که معنا پیدا میکند و الا انسان که در تنهایی خود که هر کاری کند اهمیتی ندارد ولی به محض اینکه دیگری مطرح شد آنوقت است که صحبت از قرار دادهای اجتماعی میشود.
معیار ما برای اینکه بدانیم چه چیزی اخلاقی است و چه چیزی اخلاقی هست چیست؟
مذهبیون بر این باورند که گذاره های دینی معیاری برای اخلاقی زیستند هستند، بسیاری از متفکران و فلاسفه نیز چون کانت، مستقلاً کتابی تحت عنوان فلسفه ی اخلاق دارند که در آن معیارهای اخلاقی را مطرح کرده است، جدای از آنها وجدان فردی هر شخص هم هست که عامل بازدارنده ای برای ضد اخلاقی بودن هم میباشد.
روسو معتقد است که انسان طبیعتا خوب است و براساس حالت طبیعی، بدی کردن او غیرممکن است. روسو در کتاب "قرارداد اجتماعی" از منافع ویژه ای که تضاد با آنها تشکیل جامعه را واجب کرده انتقاد می کند. او در این کتاب، مسئله اخلاق را براساس ساختارهای اجتماعی شرح می دهد. استدلال روسو جهت برقراری قراردادی بنیادین با جایگزین کردن اخلاق برابری و قانونی به قرارداد و حقوقی ست که طبیعت با نابرابری جسمی بین انسانها موجب شده است. در این مقاله، نگاه انتقادی در وحله نخست متوجه موقعیت کنونی جهان و در مرحله بعد یادآوری اهمیت واحد اخلاقی است که جامعه را به عنوان مجموعه ای واحد تشکیل می دهد و در آن قانون افراد را به یکدیگر مرتبط می کند.
روسو برای دفاع از این نظر از استدلالهای مختلفی بهره می گیرد. استدلال های روسو که در چند زمینه از جمله طبیعت انسانی، مذهب، اخلاق و قانون است پیرامون یک ایده اصلی ست بین منافع مختلفی که ارتباط اجتماعی را شکل می دهند وجه مشترک وجود دارد و اگر موردی نبود که همه منافع به آن مربوط شوند، هیچ جامعه ای وجود نداشت. بر همین نفع مشترک است که جامعه باید اداره شود و قرارداد اجتماعی اثراتی دارد که بدون آنها غیرممکن است که جامعه به حیاتش ادامه دهد.
استدلال روسو با شروع از قدیمی ترین جوامع و تنها شکل طبیعی آن یعنی خانواده مسیری منطقی می پیماید. روسو سعی در نشان دادن این دارد که با اتمام نیاز بچه ها به پدرشان ارتباط طبیعی تغییر می کند و اعضای خانواده همگی به طور یکسان مستقل می شوند. برای رسیدن به این حد، روسو نتیجه می گیرد که اگر اعضای خانواده به ماندن در کنار هم ادامه دهند، به صورت طبیعی نیست بلکه اختیاری ست و خانواده فقط با قرارداد حفظ می شود. این آزادی مشترک نتیجه طبیعت انسانی ست. طبق نظر روسو، خانواده نخستین مدل جامعه است حاکم نقش پدر و مردم نقش بچه ها را دارند و همگی به طور آزاد و برابر به دنیا می آیند.)قسمتی از مقاله ی ترانه نوبخت)
كانت روی مسئله وجدان اخلاقی تكيه كرده است . بنابر اين طبق اين نظريه ، اخلاق يعنی دستورهای صريح و قاطعی كه وجدان
انسان به انسان الهام میكند اگر بپرسيد چرا انسانها ايثار میكنند ؟ میگويد اين ، امر وجدان است ، چرا ندارد ، دليل ندارد ، وجدان امر كرده چرا انسانها حق شناس اند ؟ میگويد حق شناسی الهام وجدان است چرا انسانها از عفو بيشتر لذت میبرند تا انتقام ، و به جای انتقام عفو میكنند ؟ میگويد فرمان وجدان است چرا انسان تن به ذلت دادن را سختتر از جان دادن میداند و میگويد زير بار ذلت نمیروم ؟ میگويد فرمان وجدان است و جز فرمان وجدان چيز ديگری نيست .
كانت میگويد وجدان يا عقل عملی يك سلسله حكام قبلی است ، يعنی از راه حس و تجربه به دست بشر نرسيده ، جزء سرشت و فطرت بشر است مثلا فرمان به اينكه راست بگو ، دروغ نگو ، فرمانی است كه قبل از اينكه انسان تجربه ای درباره راست و دروغ داشته باشد و نتيجه راستی و دروغ را ببيند ، وجدان به انسان میگويد راست بگو ، دروغ نگو بنابر اين ، دستورهايی كه وجدان میدهد همه دستورهای قبلی و فطری و به تعبير عوامی ، مادر زادی است ، به حس و تجربه انسان مربوط نيست به همين دليل فرمان اخلاقی به نتايج كارها ، كار ندارد ، خودش اساس است مثلا ما میگوييم : راست بگو ، بعد برايش استدلال میكنيم : زيرا اگر انسان راست بگويد مردم به او اعتماد میكنند ، مردم به گمراهی نمیافتند ، خودش شخصيت پيدا میكند ، نتايج راستی را ذكر میكنيم همچنين میگوييم : دروغ نگو ، نتايج بد دروغ را ذكر میكنيم میگويد وجدان اخلاقی به اين نتايج كاری ندارد ، فرمانی است مطلق ، و به عبارت ديگر آن عقل است كه با مصلحت سر و كار دارد ، غلط است كه ما بياييم برای مسائل اخلاقی استدلال كنيم كه
ايها الناس ! امانت داشته باشيد به اين دليل ، و بعد آثار و مصلحت و فايده امانت را ذكر بكنيم ، ايها الناس ! خيانت نكنيد ، بعد مفاسد
خيانت را ذكر بكنيم ، ايها الناس ! عادل باشيد ، آنوقت مصلحتها و آثار عدالت را ذكر بكنيم ، ظالم نباشيد ، آثار بد ظلم را بيان نماييم میگويد اين اشتباه است اينها كار عقل است كه دنبال مصلحت میرود عقل چون دنبال مصلحت میرود احكامش هميشه مشروط است ، يعنی هميشه به چيزی فرمان میدهد به خاطر يك مصلحت يك جا میبينيد آن مصلحت از بين رفت مصلحت كه رفت عقل هم دست از حكم خودش بر میدارد . مثلا عقل میگويد امانت به خرج بده برای فلان مصلحت يك جا آن مصلحت وجود ندارد ، میگويد نه ، اينجا ديگر امانت به خرج نده يا میگويد راست بگو به خاطر فلان مصلحت يك جا آن مصلحت از دست میرود ، میگويد نه ، اينجا
ديگر راست نگو ، اينجا جای دروغ گفتن است كانت میگويد اين كه اخلاقيون گاهی اجازه میدهند بر خلاف اصول اخلاقی رفتار بشود علتش اين است كه اينها نخواسته اند از وجدان الهام بگيرند ، خواسته اند از عقل دستور بگيرند اين عقل است كه دنبال مصلحت میرود ، وجدان ، اين حرفها سرش نمیشود ، او میگويد راست بگو ، يك حكم مطلق و بلاشرط و بدون هيچ قيدی ، به اثر و نتيجه اش كار ندارد میگويد : راست بگو ولو برای تو نتايج زيان آور داشته باشد ، و دروغ نگو ولو منافع زيادی برای تو داشته باشد او
اساسا اين حرفها در كارش نيست ، میگويد مطلقا راست بگو و مطلقا دروغ نگو . گفت : در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست در اندرون ما خدا يك چنين قوه آمر و فرماندهی قرار داده با يك سلسله فرمانها و تكليفها ، كه از درون ما به ما فرمان اخلاقی میدهد به عبارت ديگر ، بشر " تكليف سر خود " به دنيا آمده ( میبينيد بعضی از پالتوها را میگويند پالتوهای آستين سر خود) ديگران میگويند انسان مستعد تكليف به دنيا آمده ، قابل برای اينكه بعدها مكلف بشود به دنيا آمده است ،
كانت میگويد اصلا بشر مكلف به دنيا آمده ، تكاليفهايش همراه خودش هست البته مقصود تكليفهای غير وجدانی نيست ، پاره ای از تكليفات است او فقط تكليفهای اخلاقی را میگويد ) انسان " تكليف سر خود " به دنيا آمده است يعنی پاره ای از تكليفها در درون خودش گذاشته شده ، نيرويی در درون خودش هست كه آن فرمانها را مرتب به او میدهد .
بعد میگويد : آيا هرگز تلخی پشيمانی را چشيده ايد ؟ هيچكس نيست كه يك كار غير اخلاقی كرده باشد و بعد خودش تلخی آن كار را نچشيده باشد آدم غيبت میكند و در حالی كه غيبت میكند گرم است ، مثل آن آدمی كه دعوا میكند و در حال دعوا آنچنان گرم است كه جراحاتی به بدنش وارد میشود حس نمیكند ، ولی وقتی كه دعوا تمام میشود و به حال عادی بر میگردد تازه درد را احساس میكند انسان در حالی كه گرم يك هيجانی هست غيبت میكند ، لذت میبرد مثل لذت آدم گرسنه ای كه به تعبير قرآن گوشت مرده برادرش را بخورد ، اما همينكه اين حالت رفع بشود ، يك حالت تنفری از خودش در خودش پيدا میشود ، احساس میكند كه از خودش تنفر پيدا كرده ، دلش میخواهد خودش از خودش جدا بشود ، خودش را ملامت و سرزنش میكند امروز اين حالت را " عذاب وجدان " میگويند و اين واقعا حقيقتی است.
معمولا اصطلاحات خير، شر، خوب و بد جزو اصطلاحات اصلي مباحث سنتي اخلاق است. کانت نيز با اين که بحثي متفاوت با مباحث سنتي درباره اخلاق مطرح مي کند از اصطلاح خير استفاده مي کند. به نظر کانت تنها خير بدون قيد و شرط اراده خير است. (بروس اوني ، ص 22) اراده انسان براي عمل به خير جداي اين که انسان پيامد اين اراده چه عملي را مرتکب مي شود، تنها خير مطلق از نگاه کانت است. به نظر او بيشتر چيزهايي که خوب و خير شمرده مي شوند در خوب بودن مشروطند. هوش ، ذوق ، دليري و ثروت را تنها در جايي با ارزش مي دانيم که به چيزهاي ديگري که ارزشمندشان مي دانيم کمک کنند؛ (بروس اوني ، ص 23) ولي اراده خير چنين نيست و بدون قيدو شرط، نيکوست.
در واقع کانت در فلسفه اخلاق خود عالمي را خارج از عالم محسوس و واقعي ترسيم مي کند و آن عالم درون انسان است و بر خلاف عالم محسوس که قانون و عليت جبري را در آن حاکم مي بيند. (رک: نقد عقل عملي ، ص 52) (توجه داشته باشيم که گفتيم عالم محسوس نه عالم مادي خارج از انسان که کانت هيچ وقت نه چنين عالمي را اثبات مي کند و نه انکار) عالم درون ما داراي اختيار است و شاهد اين ادعا همين است که خود را براي انجام يا انجام ندادن هر عملي مختار احساس مي کنيم و مي توانيم تصميم بگيريم عملي را انجام دهيم يا ندهيم. کانت بر اين اساس اعمال انسان ها را منبعث از «دستور شخصي (personal maxim)» مي داند.
هر کس براي خود مي تواند دستوري براي اعمالش داشته باشد. اخلاقي بودن اعمال انسان ها بر حسب دستوري است که براي اعمال خود اختيار مي کنند. بايد توجه داشت که اين دستور مبدا ذهني عمل است و نه مبدا عيني آن (يا به عبارتي "ماده" آن). (نقد عقل عملي ، ص 51) توضيح اين که براي انجام عملي مانند نجات کسي که در حال غرق شدن است دو مبدا وجود دارد. يکي طريقه و قانون شنا کردن است که اگر رعايت نشود نه تنها انسان نمي تواند ديگري را نجات دهد، بلکه خود نيز غرق مي شود. و ديگري دستوري ذهني است که بر اساس آن انسان اقدام به عمل نجات انسان ديگر مي کند و اين همان قاعده شخصي است که همواره الگوي رفتار آدمي است ؛ البته اين به آن معنا نيست که انسان پيش از عمل يا در هنگام انجام آن همواره دستور را بخود يادآوري مي کند. (کورنر، ص 280)
ممکن است انسان در هنگام انجام عملي چنين يادآوري اي هم بکند، ولي اين هميشگي نيست ؛ بلکه بيشتر دستور ملکه رفتار انسان مي شود و ممکن است تا وقتي از انسان نپرسند که دستور شخصي تو چيست؟ به صورت بندي آن نپردازد.
اين دستور هميشه اخلاقي نيست. ممکن است دستور شخصي يک انسان که مبدا اعمال اوست سودانگارانه باشد، به اين معنا که هر آنچه برايم فايده داشته باشد، انجام مي دهم بدون توجه به اين که عملم چه عواقبي براي ديگران خواهد داشت. به طور مسلم چنين دستوري اخلاقي نيست و اين از مقدماتي که در ابتداي مقاله به آن پرداختيم و ذکر وظيفه شناسي به عنوان تنها ملاک خير بودن اراده آشکار است. کانت شرط نهايي اخلاقي بودن عمل و دستور شخصي را به اين شکل بيان مي کند که «عمل من به اين شرط و تنها به اين شرط اخلاقي است که بتوانم اراده کنم دستوري که از آن پيروي مي کنم به قانون کلي مبدل شود.» (کورنر، ص 282) يا به عبارت ديگر «چنان عمل کن که دستور اراده ات هميشه بتواند در عين حال به عنوان اصل در قانونگذاري کلي پذيرفته شود.» (کانت ، نقد عقل عملي ، ص 53)
بايد توجه کنيم که اين دستوري شخصي و اصلا دستور نيست ، بلکه اصل اخلاقي کانت است که برخي با آن تطبيق مي کنند و برخي از دستورات با آن تطبيق نمي کنند. بنابراين اگر ما اين اصل نهايي اخلاق کانت را بخوبي بدانيم و همچنين از جزييات عمل يک فرد آگاه باشيم ، نمي توانيم بگوييم عمل او اخلاقي بوده يا نه ، مگر اين که بدانيم عمل او بر اساس چه دستوري انجام شده است. (کورنر 283) اما اگر دستور اخلاقي را بدانيم ، براحتي مي توانيم تشخيص دهيم که عملي که در نتيجه اين دستور انجام شده اخلاقي بوده است يا نه ؛ چرا که به نظر کانت: «عامي ترين فهم قادر است بي هيچ آموزشي تشخيص دهد که کدام صرورت دستور، شايسته قانونگذاري کلي است و کدام صورت شايسته نيست.» (نقد عقل عملي ، ص 47)
مقاله مرطبت http://haghighat-chist.blogfa.com/post-59.aspx