روشنفكران اصيل جامعه كه نه فريب زرق و برق كلمات را مي خورند و نه مرعوب هارت و پورتهاي قدرت هستند. بينشي به روشني آفتاب دارند. نه تنها گذشته را خوب مي شناسند كه حال و آينده را بهتر و روشن درك مي كنند. آن چنان كه گويي پيشگوياني راست گفتار هستند كه نگاهشان دورها را مي بيند و حوادث را در لوح تقدير مي خواند. شاملو، شاعر شاعران ما، از اين دست روشنفكران بود.
شادروان شاملو در مصاحبهاي که در ارديبهشت سال 58 با مجلة تهران مصور انجام داد نظرات
ارزشمندي مطرح کرد که قسمتي از آن را در زير ميخوانيد:
روشنفكران در هر مجمع و محفل و گروهي، در دوران شاه وظيفة مشخص و معلومي داشتند. بهاين وظيفه بهدرستي عمل ميكردند يا نه، كاري نداريم اما حالا چه وظيفهيي دارند؟
شاملو: وظيفة روشنفكران وظيفهيي دشوار و غمانگيز است.آنان ميبايد راه را براي حكومت خرد و منطق هموار كنند و ناگفته پيداست كه بايد از پيش، در هم شكستن و مدفون شدن زير آوار سنگ و سقط همين راه را براي خود بهعنوان سرنوشت بپذيرند. و هرچه جامعه بيشتر درجهل و تعصب فرو رفته باشد، چنين سرنوشتي براي روشنفكرانش محتومتر است، زيرا نه فقط تودة متعصب بهروشنفكر بهچشم دشمني نگاه ميكند، انگلهاي جامعه نيز كه تنها بهمنافع فردي خود نظر دارند، معمولاً به جهل و تعصب توده دامن ميزنند. به آتش دشمني توده با روشنفكران جهت مي دهند و اين «بدگماني بالقوه» را در نهايت امر به قدرتي فاشيستي و مهاجم و كور در جهت منافع خود شكل ميبخشند.
به ناكساني نظير هيتلر و موسوليني و فرانكو و سالازار و تروخيلو يا رضا خان و تخم و تركه اش، جز جهل و تعصب چه چيز امكان ميدهد كه به تخت قدرت تكيه كنند.
تودة ناآگاهي كه منافع خود را تشخيص نميدهد و ناگزير از پايگاه تعصب قضاوت ميكند معمولاً درست با همان چيزهايي دشمني ميورزد كه نجات دهندة اوست. و لاجرم پايههاي قدرت و نفوذ حرامزادگاني را استحكام ميبخشد كه دشمنان سوگند خوردة او هستند. مثل اين تودهها مثل كودك بيمار است كه از سرنگ پزشك و چاقوي جراح وحشت ميكند و اگر بهخود او باشد، مرگ را به مساعدت نجات بخش طبيب ترجيح ميدهد، اما متأسفانه، اجتماع بيمار، كودك نحيفي نيست كه پدر و مادرش بتوانند او را بهرغم تلاشهاي مخالفتآميزش به موقع بهطبيب برسانند. اجتماع بيمار غول قدرتمند پر نيرويي است كه باچماقش فكر ميكند و گرفتارميكروب وحشتناكي است كه صفراي تعصبش را به حركت در ميآورد و او را گرفتار چنان خام انديشي و جهلي ميكند كه هيچ منطقي را نميپذيرد و بايد بگويم كه متأسفانه درست در چنين شرايط است كه روشنفكر «ميبايد» بهپاخيزد و حضور خود را اعلام كند و ناگزير در اين چنين شرايطي روشنفكري كه بخواهد بهرسالت وجداني خود عمل كند، ابتدا بايد پيه شهادت را بهتن خود بمالد. و شهادت، البته كه تلخ است. تلخ است، هنگامي كه در زندانهاي شاه به كام روشنفكر ريخته شود اما اگر قرار باشد شهادت او به دست كساني صورت گيرد كه روشنفكر به نجات آنها از جان گذشته است، تلخي شهادت از زقوم نيز برميگذرد.
دنياي كشت و كشتار:
انسان و فرهنگ انسانيش تنها و تنها در فضاي آزادي است كه شكفته ميشود. اما تا هنگامي كه تعصب و خامانديشي بر جامعه حاكم است، اختناق برجامعه حاكم خواهد بود. تا هنگامي كه برداشت جامعه از آزادي اين باشد كه «تو نيز آزادي سخن بگويي اما فقط بايد چيزي را بگويي كه من ميپسندم» هيچ سخن حقي برزبانها نخواهد رفت. فرهنگ از پويايي باز ميماند معتقدات بهچيزي كهنه و متحجر مبدل ميشود جامعه بيش از پيش در بي فرهنگي و جهل و خام انديشي فرو ميرود انسان از رسالتهايش دورتر و دورتر ميافتد و هر از چندي بهبنبستهاي اقتصادي كشت و كشتار تازه برميانگيزد و شورش كور و بيهدف تازهيي بهراه مياندازد كه ميوهچينان البته اسمش را «انقلاب» ميگذارند، اما در عمل مفهومي بيش از «كودتا» ندارد. سورخوران قديمي سرنگون ميشوند و سورخوران تازهيي جاي آنها را ميگيرند و فاشيسمي جانشين فاشيسم ديگر ميشود كه قالبش يكي است. شكلش يكي است عملكردش يكي است، چماق و تپانچه و زندانش همان است، فقط بهانههايش فرق ميكند. زمان سلطان محمود ميكشتند كه شيعه است، زمان شاه سليمان ميكشتند كه سني است، زمان ناصرالدينشاه ميكشتند كه بابي است، زمان محمدعليشاه ميكشتند كه مشروطه است، زمان رضاخان ميكشتند كه مخالف سلطنت مشروطه است، زمان كره اش ميكشتند كه خرابكار است، امروز تو دهنش ميزنند كه منافق است و فردا وارونه برخرش مينشانند و شمع آجينش ميكنند كه لامذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگيريم چيزيش عوض نميشود. تو آلمان هيتلري ميكشتند كه طرفدار يهوديهاست، حالا تو اسراييل ميكشند كه طرفدار فلسطينيهاست، عربها ميكشند كه جاسوس صهيونيستهاست، صهيونيستها ميكشند كه فاشيست است. فاشيستها ميكشند كه كمونيست است، كمونيستها ميكشند كه آنارشيست است، روسها ميكشند كه پدر سوخته از چين طرفداري ميكند و چينيها ميكشند كه حرامزاده سنگ روس را به سينه ميزند و ميكشند و ميكشند و ميكشند؛ چه قصابخانهيي است اين دنياي بشريت!
اما قرباني، انسان انديشمند، انسان آزاده، هيچ كجا در خانة خودش نيست. همه جا تنهاست، همه جا در اقليت محض است. چگونه ميتوان براي جهان نويي طرحي ارائه كرد در حالي كه تعصب مجالي به انديشه نمي دهد؟ چگونه ميتوان دستي به برادري پيش برد، وقتي كه تو وجود مرا نجس ميشمري؟ چگونه ميتوانم كنار تو حقي براي خود قائل باشم كه تو خود را مولا و صاحب من مي داني و خون مرا حلال ميشناسي؟ چگونه ميتواني در حق و ناحق سخن من عادلانه قضاوت كني، تو كه پيشاپيش قبل از آن كه من لب به سخن باز كرده باشم مرا به كفر و زندقه متهم كرده اي؟
ما بايد خواستار جهاني باشيم كه در آن، انسان در انسان به چشم بيگانه نظر نكند. ما بايد خواستار جهاني باشيم كه در آن موجودات بشري به گروههاي مذهبي، به گروههاي نژادي، بهمحدودههاي جغرافيايي، بهمرزهاي فكري متعصبانه تقسيم نشود و عقل و خرد (كه معمولاً در اقليت است) محكوم آن نباشد كه از نسبتهاي رياضي تابعيت كند تا مشت (كه معمولاً دوتاست) مغز را (كه معمولاً يكي است) زير سلطة خود بگيرد.
اگر تعصب ورزيدن نسبت بهمعتقدات خود را موجه بشماريم، دست كم بايد آنقدر انصاف داشته باشيم كه بهديگران نيز در تعصبورزيدن بهمعتقداتشان حق بدهيم. زيرا آنان نيز معتقداتشان رابهصورت ميراثي از نسلهاي گذشتة خويش در اشكال بستهبنديشده و بهعنوان «تابو»هاي مقدس تحويل گرفتهاند و خود در انتخاب آن معتقدات اختياري نداشتهاند.
اما تعصب مسألهيي يك طرفه است. نه فقط با معتقدات ديگران به سنگ محك نميخورد بلكه تنها با ايستادن در برابر معتقدات ديگران و كوشش به سركوبي معتقدات ديگران است كه در هيأت «تعصب» شكل ميگيرد. و دقيقاً به همين جهت است كه افراد ذينفع جامعه، معمولاً هرانديشة آزادمنشانهيي را نيز كه به جامعه ارائه شود براي حفظ منافع خود «ضدمذهبي» معرفي ميكنند. درست همان كاري كه شاه مخلوع نيز ميكرد و تا آخرين لحظات افول قدرتش از برانگيختن تعصبات مردم برضد مبارزان انقلابي كوتاه نميآمد و آنان را «اتحاد ارتجاع سرخ و سياه» ميخواند زيرا كه به قدرت ويرانگر تعصب مطلق آگاه بود.
با اشاره به همين تعصبورزي است كه ميبايد امروز نيز در هرلحظه در هرگوشة دنيا، نگران كشتارهاي وسيع عقيدتي يا نژادي يا مذهبي بود. زيرا كه واقعيتها چنين نگرانيهاي وحشتباري را توجيه ميكنند. اما واقعيت لزوماً حقيقت نيست. در بسياري از موارد درست برخلاف جهت حقيقت حركت ميكند.
واقعيت اين است كه در بسياري از جوامع ميان ترك و كرد، جنگ ميان يهود و عرب، جنگ ميان هندو و مسلمان، جنگ ميان كاتوليك و پروتستان، جنگ ميان سفيدپوست و سياهپوست و جنگهاي پراكنده ديگري از اين قبيل در جريان است؛ اين واقعيت است، واقعيت ملموس روزمره. اما حقيقت چيست؟ حقيقت اين است كه ديگر بايد به دوران تحميل فكر، تحميل عقيده، تحميل نژاد، تحميل مذهب و تحميل زبان و فرهنگ پايان داده شود. حقيقت اين است كه انسان بايد از هرگونه تحميل به ديگران خجالت بكشد. حقيقت اين است كه اگر من بخواهم عقيده يا مذهب يا فرهنگ خود را به تو تحميل كنم، معنياش اين است كه از عقيدة تو، از مذهب تو، از فرهنگ تو در وحشتم زيرا آن را قويتر و نافذتر و برتر از عقيده و مذهب و فرهنگ خود يافتهام و حقيقت نهايي اين است: جهانبيني سالم و انساني و خالي از تعصب احمقانه به من حكم ميكند كه از تنگ چشمي ناشي از منافع حقير و مبتذل خودم دست بردارم و بگذارم هرآنچه برحق است به سود جامعة انسانيت و از طريق قانون طبيعي انتخاب اصلح، به هرآنچه برحق نيست پيروز شود.
روشنفكري و آزادي
تا همينجا هم بهرغم كارشكنيهاي تعصب و جهل، جامعة بشري مجموعة دستاوردهاي خود را از برخورد و تعاطي فرهنگ و تمدن اقوام و مليتهاي مختلف حاصل كرده است. برخورد خصمانه و تعصبآميز و ستيزهجويي با فرهنگها و تمدنهاي ديگر چيزي را تغيير نميدهد و در نهايت امر نميتواند در برابر تسلط حق سنگ بيندازد و انديشه يا فرهنگي كه بكوشد با گرز و باروت حقانيتي براي خود تحصيل كند هم از نخست محكوم بهبيحقي است. چنين انديشه يا فرهنگي با شيوة تحميل و اختناق فقط ممكن است احتضار خود را چند روزي طولانيتر كند.
به اين جهات است كه روشنفكر عميقاً به يكپارچگي و غير قابل تفكيك و تجزيه بودن آزادي معتقد است. براي او مسأله آزادي عقيده، آزادي بيان، آزادي مذهب، آزادي زبان و هر آزادي اجتماعي و انساني ديگري فقط در يك كل استثناناپذير شكل ميگيرد كه در عين حال مشروط بههيچگونه اما و اگري نيست. بهخصوص وقتي كه موضوع اين آزاديها، فريبكارانه در تقسيم به اقليت و اكثريت و در چهارچوبهاي مذهبي يا قومي مطرح بشود.
پس به سؤال شما برگرديم! وظيفة روشنفكر همان وظيفة هميشگي است. چنين يا چنان بودن شرايط در وظيفة بنيادي او كه ساختن دنيايي براساس عدل و خرد است تغييري نميدهد. اقتضاي زمان و شرايط البته ميتواند تاكتيكهاي مختلفي را توصيه كند كه هدف آن اجراي وظيفه است و انتخاب آن برطبق سليقه ها و نظرگاهها صورت ميگيرد كه مبحث ديگري است.
در مقاله ای تهت عنوان مطالعه کنندگان دین که در همین بلاگ موجود است سعی شده به معنایی برای واژه ی روشنفکر پیدا شود
+
نوشته شده در
87/04/29ساعت 21:26 توسط ایمان مطلق
|