تبليغاتX
حقیقت چیست - روح

از دیر باز هرگاه انسان خواست دربازه ی خودش تعمقی کند و بداند که چیست مفهومی به نام روح یا نفس را در اعماق خود دید یعنی انسان بعد از آنکه اطراف خود را دید و احساس کرد خواست بداند که آن کسی که می بیند و می شنود و درک می کند و فکر می کند کیست و از همین جاست که توجه او به مفهوم روح معطوف شد.

اولین قومی که ما می شناسیم که مفهومی به نام روح را بیان کرده است قوم اسرائیل بنا به قول کتاب مقدس بوده است و پس از آن می توان فلاسفه ای چون سقراط،افلاطون و ارسطو را از قدمایی دانست که درباره ی این مفهوم تفکر کرده اند البته این سخن به این مفهوم نیست که قبل از سقراط سخن از روح به میان نیامده است بلکه تنها به این معنا است که در اندیشه های این سه تن روح یا نفس معنای مجرد پیدا کرده است و این سه تن بودند که به صورتی مستقل چیستی روح اندیشه کرده اند.

در ابتدای امر آنطورکه از افسانه ها بر می آید انسان ، روح را مادی می دانسته است و روح را یک جسم لطیف و عمیق تجسم کرده است و روح را به همان صورت نوع انسان منتها به صورت ابر، مه، قبار تصور کرده است و چون بعد از مرگ باید از عالم خاک رو به آسمان برود روح را به صورت پرنده ای تصور کرده است.و چون به این حالت به روح می اندیشیدند در بعضی کتب دیده می شود که نوشته است انسان از راه تنفس روح را به درون خود می کشد و از همین راه روح دار میشود.

ودر کتاب قرآن نوشته شده است:(وَنَفَخّتُ فی هِمِن روحی) ،(وَ نَفَخّنا فی هِمِن روحَنا ) که یعنی ما روح خود را در تو میدمیم.

معمولاٌ کلمه روح و نفس را با هم ، هم معنا می دانندجز در موارد خاص و نادر که ما از آن گذر می کنیم.

در فارسی جان و روان به این معنا دلالت میکند.

حال باید دید که منظور از روح یا نفس چیست:

دکتر داوودی در نطق بقای روح معنای روح را اینگونه می داند که :روح،صورت نوعی هر طبقه از موجودات است یعنی وجه ممیز خصوصیات خاص هر یک از این موجودات را روح آن موجود می گویند مانند روح نباتی که وجه ممیز آن از سایر موجودات قوه ی نامیه است و یا حیوان قوه ی حساسه دارد که نبات ندارد پس در واقع وقتی می گوئیم روح انسان ، منظورمان خود انسان است.

در اشارات ابن سینا می گوید: نفس تو همان است که وقتی من می گویم من، و وقتی می گویم تو، منظورم خود تو است.

یعنی وقتی ما می گوئیم : من آمدم، من به خودم گفتم،من خودم را ملامت کردم،فی الحقیقه ما کارهای خودمان را و صفات خود را به آن نفس که چیزی جز خود ما نیست نسبت می دهیم و در واقع نفس ما چیزی به جز خودمان نیست. حال اگر اثبات کنیم که انسان اختصاصاتی دارد که خاص خود انسان است و وجه ممیز انسان با موجودات دیگر است روح انسانی را ثابت کرده ایم.

حال باید دید که آیا انسان خصوصیاتی دارد که بتوان وجه ممیزی قائل شد از برای انسان از جمله این خصوصیات خاصی انسان فکر است و دکارت می گوید:فکر می کنم پس هستم، و اگر فکر از من زائل شود دلیل بر وجود داشتن من نخواهد بود و چون وجودم فقط مبتنی بر فکر داشتن است و اثبات این وجود در حالی میسر است که وجود بدن و اعضای آن ثابت نگردیده پس اثبات وجود نفس محتاج به اثبات بدن و مکان و لوازم دیگر نیست پس حقیقت و ماهیت من جز فکر چیزی نیست و از کلمات دکارت بر می آید که مرادش از فکر همه احوال و متعلقات نفس است.

ولی حیوان فکر نمی کند ، البته نمی توان منکر این امر بود که حیوان هوش دارد، مخصوصاً انواع عالیه ی حیوانات تنها در برابر مشکلاتی که دارند راه حلی پیدا می کنند یعنی در واقع اینان هوش عملی دارند ولی این آن چیزی نیست که ما به آن فکر می گوئیم.

فکر قبل از همه چیز انتزاعی است،انتزاعی به این معنا که ما مشکلی را به عمل و با خود عمل در خارج و با توجه به خارح حل نمی کنیم بنابراین هر بار مواجعه یا یک امر خارجی لازم نمی آید یعنی حیوان وقتی در برابر مشکل قرار می گیرد هوش خود را به کار می برد که آن مشکل را حل کند ولی انسان می تواند که قبل از آنکه با آن مشکل بر خورد کند مشکل را حل کند بدین معنا که انسان می تواند مشکل را انتزاع کند و البته انسان برابریش با مشکل یکبار و برای همیشه است.دیگر آنکه حیوان مفهوم کلی نمیتواند درست بکند زیرا نشانه ی مفهوم کلی ساختن این است که برای انسان به همین مناسبت که می تواند این کار را بکند ،مسئله برایش جنبه ی نظری پیدا می کند. از دیگر تفاوت های بین انسان و موجودات دیگر و علل خصوصی حیوان این است که انسان خودش، خودش را تغیر می دهد و عوض می کند در صورتی که حیوان را طبیعت تغیر میدهد پس به همین جهت است که اگر در حیوان تکاملی دیده می شود این تکامل جبری و طبیعی است ولی در انسان این تکامل ارادی و عقلی است. از دیگز تمایزات همان قوه ی کاشفه است و این خاصه انسان است

شعور یا وجدان "خود آگاهی" به این معنا که هر چه انسان می کند و هر چه می گوید و هر چه میداند و هرچه می خواهد، دو جنبه در آن می باشد، از یک طرف خود آن فعل و عمل است و از طرف دیگر علم به آن فعل و عمل است یعنی اینکه شما فقط یک چیز را نمی خواهید بلکه می دانید که برای چی آنرا می خواهید.

انسان می ترسد ولی میداند که برای چی می ترسد یعنی علت آِنرا نیز میداند. حیوان می ترسد اما حیوان آگاه به ترس خود نیست.

همان طور که ملاحظه می شود انسان خصوصیات خاصه خود بسیار دارد که آنها باعث می شود که موجودی به نام انسان معنا پیدا کند که دارای روحی جدای از ارواح دیگر است که به ان روح انسانی می گویند. مسئله ای که وجود دارد این است که این تلائلو ها از کجا صادر می شود. من فکر می کنم که تمام تفاوتها از عقل انسان که منبع خود آن عقل است صادر می شود و اگر در مقابلم این سوال باشم که پس از اینکه ما مردیم ،آیا تصور می کنید در ظلمت و خاموشی محو می شویم؟ جواب خواهم داد :بله، من می دانم که بدن انسان تجزیه می شود و هیچ گونه دلیلی نمی یابم که با اتکا بر آن بتوانم فرض کنم روح بتواند به زندگی خود ادامه بدهد. البته منکر آن نیستم که شاید و تنها شاید روح وجود داشته باشدو من قار به درک آن نباشم. با این اوصاف من به وجود روح معتقدم که شامل مردان تاریخ می شودوبدین معنا که فی المثل افلاطون پس از 2500 سال هنوز زنده است،کوروش کبیر نیز به هم چنین زیرا که یاد آنها و احوالاتشان برای ما جاویدان وجود دارد اما انسانی که فی المثل در صد سال پیش زندگی کرده است روحش همراه مرگ با آخرین شخصی که یادی از او می کرد از بین می رود و نهایتاً روحی که از او می ماند روح جمعی است بدین معنا که صد سال پیش افرادی در این مکان و بدین نحو می زیستند. ما از احوالات و تفکر آنها خبری نداریم ولی می دانیم که در اینجا موجوداتی به نام انسان می زیستند.

+ نوشته شده در 86/12/24ساعت 15:26 توسط ایمان مطلق |