پاسخی به آن احمق که فرق اعتقاد را با اندیشه نمی داند
ابتدا باید تعریفی را از تفکر ارائه دهم که فرق آن را با اعتقاد متوجه شویم.
تفکر یا فکر کردن عبارت است از حرکت و سیر ذهن از چند معلوم معین به مجهولات و تبدیل آن مجهولات به معلومات. ما وقتی با داشتن چند معلوم، مجهولی را به معلوم مبدل کنیم، فکر نموده ایم.یکی از مسائل مهمی که در اینجا لازم است که تذکر داده شود این است که، تفکر وقتی امکان دارد که حداقل دو معلوم داشته باشد، ذهن وقتی می تواند مجهولی را معلوم سازد، یا نتیجه جدید را با تفکر بدست بیاورد که حداقل دو معلوم داشته باشد. پس تفکر عبارت است از حرکت ذهن از چند معلوم به معلومات جدیدی که مجهول هستند، تبدیل مجهولات به معلومات با مقدمه قرار دادن چند معلوم.
حال اعتقاد چیست ؟
اعتقاد چیز هایی است که ورای اندیشه و تفکر است یعنی داده هایی است که ما آنها را قبول داریم و برای اینکه آن را قبول داریم دلیلی عقلانی شاید برای ما وجود نداشته باشد- و اگر دلیل عقلانی هم داشت ایرادی نیست- یعنی ما چیزهایی را قبول داریم که نمی دانیم از نظر عقلی درست است یا نه و البته اگر بدانیم خوشحال می شویم ولی اگر ندانیم هم فرقی به حال ما ندارد.
انسان که تنها موجودی است که تفکر می کند – طبق داده های علمی که ما تا امروز داریم- می تواند در مورد هر چیزی و هر موضوعی و هر ایدئولوژی تفکر کند و در عالم عقل نیز آن را نقد و بررسی، قبول یا رد بکند. یعنی انسان به عنوان موجود متفکر تنها تا وقتی انسان است که تفکر کند و وقتی که بخواهد یا نتواند این کار را نکند از انسانیت افتاده است.
انسان به عنوان موجودی که عقل دارد باید در مورد هر مسئله ی از خود شناسی گرفته تا هستی شناسی و مابعد الطبیعه فکر کند و به همه چیز شک کند البته از وقتی که شک آغاز شود یک فرقی بین عوام مردم با اغلیت مردم به وجود می آید و آن این است که اکثریت آدمیان به دنبال جواب های ساده می گردند که هر چه سریعتر پاسخ سوال های فطری آنها را بدهد و بعد از آن به زندگی کردن بپردازند اما اغلیت که همانا اندیشمندان هستند به دنبال جواب های ساده نمی گردند بلکه زندگی خود را صرف آن می کنند که جوابی پیدا کنند که آنها را سیراب کند و پاسخ گوی شک آنها باشد. هر انسانی که از قضا اعتقاداتی هم دارد –مثل دین- می تواند در اندیشه اش به آنجا برسد که بگوید خدا را قبول ندارد ولی اینکه او می گوید خدا را قبول ندارد هیچ خدچه ای به اعتقاد او وارد نمی شود زیرا که او خدا را در اندیشه اش قبول ندارد یعنی تا به حال نتوانسته است که جواب عقلانی برای این قضیه پیدا کند و یا همین طور در مورد مسائلی که به اعتقادات او ربط دارد هم شک می کند فی المثل یک فردی که دین دارد –منظور ادیان ابراهیمی است- در اندیشه اش شک می کند که پیامبران از طرف خداوند آمده اند و برای همین منکر اینان می شود ولی تمام اینها تا آنجا است که او اندیشه می کند و تفکر می کند و این تفکر حق او است ولی همین فرد که وقتی ما مطالعه ای در اندیشه اش می کنیم می گوئیم که او ملحد است و یا منکر ادیان است می بینیم که در راه اعتقاداتش که همان دین اش است چه کار ها که نمی کند و ممکن است که در این طریق کشته هم بشود.
در انتها مثالی میزنم
همگان می دانند که ابو علی سینا معروف به شیخ الرئیس از فلاسفه و اندیشمندان بزرگ مسلمان می باشد. ایشان در حوضه ی عقل و اندیشه اش می گوید که من منکر معاد جسمانی هستم و در واقع با این حرفش یکی از اساسی ترین مسائل دینی اسلام را رد می کند و حتی مقاله ای هم در این باره می نویسد و ادله ای می یاورد که معاد جسمانی چه ایراداتی دارد اگر هر کسی این را بخواند می گوید او دیانت اسلام را قبول نداشته و حال من می خواهم بگویم که چنین نیست زیرا که وی مسلمان بوده و همیشه هم اقرار می کرده که مسلمان است و او در آنجا که حوضه ی عقلش است چنین سخنانی را زده است ولی در اعتقاداتش وی یک مسلمان بوده است و در آنجا این مسئله را قبول داشته است و اگر از او می پرسیدیم که چرا در اعتقاداتت قبول داری شاید جوابی نمی داد یا نمی توانست بدهد زیرا که حوضه ی عقل و اندیشه جایی جدا از اعتقاد است.