نقدی به نظریه ی مرگ دیانت بهایی
بعد از آنکه به بررسی اجمالی نظریه ی مرگ ( مسیحی اسلامی ) پرداختیم از آن حیث که گمان نشود نویسنده ی وبلاگ فقط ایرادات ادیان دیگر را میبیند و به بهائیت کاری ندارد و همچنین برای باز شده این کطلب که دغدغه ی عده ای از بهائیان است و همچنین خود من است سعی به نقد عقلانی این نظریه می شود.
در ابتدا لازم است خصوصیات آن دنیا از نظر بهائیان را به طور تیتروار بنویسیم
1. انسان ها از درک آن عالم عاجز و قاصرند
2. در آن دنیا ترقیات روحانی انسان ادامه دارد و نا محدود است
3. ارواح از کره ی خاکی بسیار دورند اما ارواح روحانی انسان ها را مساعدت و راهنمایی می کنند.
4. آن دنیا جاوید است.
همان طور که از نصوصی که از وقاله ی حیات بعد از مرگ از نگاه بهائیان ملاحظه کردید و خصوصیاتی که با توجه از آن نصوص در بالا آمده این نظریه بسیار اندیشمندانه تر و خردمندانه تر از نظریه ی (مسیحی اسلامی) است که بنده فکر می کنم دلیل این پیشرفت تفاوت چندین ساله بیان این نظریه با نظریه ی (مسیحی اسلامی ) است.
عاجز بودن انسان از شناخت مابعدالطبیعه را مفصلاً کانت در سنجش خرد ناب بیان کرده است ولی در مورد دو مسئله ی دیگر چند مطلب به ذهنم می رسد که شاید با نوشته شدنش، اندیشمندان بهایی سعی در تبیین و تشریح کامل آن کنند و جواب بنده را بدهند.
اینکه ارواح ار کره ی خاکی بسیار دورند اما ارواح روحانی انسان ها را مساعدت می کند، به نظر یک تناقص می آید زیرا اگر ارواح اذکره ی خاکی بعید باشند دیگر چگونه می توانند مساعدت کنند و دیگر آنکه ارواح اذکره ی خاکی بعید باشند دیگر چگونه می توانند مساعدت از طریق خواب و رویا است – که البته نویسنده کلاً منکر چنین سخنانی است و کلاً خواب را حاصل تراوشات ذهنی و تخیلی می داند که از طریق داده هایی که در ضمیر نا خود آگاه انسان است می داند – که البته به همان اندازه انسان ها درخواب و رویا کابوس هم می بینند. یعنی تماماً مساعدت هم نیست ارواح پلید هم در خواب ها می آیند.
مسئله ی بعد آنکه در آن دنیا ترقیات روحانی انسان ادامه دارد و نا محدود است به نظر من این گزاره مهمل است زیرا که ترقیات نمی تواند نا محدود باشد زیرا که نهایتاً انقدر پیشرفت می توان کرد که به خدا رسید و به قول عرفا جزئی از خدا شد ، اگر به این نحو باشد کمی معنا دارد هر چند که می تواند این ایراد را گرفت که خدای کنونی در حال حاضر ناقص است زیرا که قسمت هایی از آن در حال حاضر جدا از اوست و همان قسمت ها که در حال حاضر از خدا جدا است همان جا نقاط ضعف خدا است و چون گفته شده پیشرفت نا محدود است یعنی ممکن است که این پیشرفت آنقدر بشود که از خدا نیز رد شود که باز این نیز بی محتوا است و با اصول خدا شناسی بهائیت در تناقص است زیرا که خداوند در این نظریه لایتناهی است.
و اگر بخواهیم بگوئیم که روح انسان هیچ وقت به خدا نمی رسد باید به این نیز قائل باشیم که خداوند نیز با ما در حال پیشرفت است که این نیز با خدای کامل در تناقص است. اما یک نظر می ماند که اغلب ریاضیون آنرا بیان می کنند و آن این است که ما به سوی خداوند میل می کنیم ولی به او نمی رسیم و در واقع برای این قضیه معتقد به لیمیت هستند هر چند که بنده معتقدم که حوضه ی ریاضیات با حوضه ی فلسفه و الهیات جدا است و این گزاره بی معنا است ولی اگر به آن معتقد باشیم این گزاره نیز معنا دار می شود.
نکته ی دیگر اینکه این ترقیات با کی آغاز می شود ؟ منظورم این است که اگر شخصی به نام x در هزار سال پیش به دنیا آمده باشد و شخصی دیگر به نام y در حال حاضر به دنیا آمده باشد و همچنین در این دنیا x= y در آن دنیا چه کسی زود تر پیشرفت می کند ؟ منظورم این است که دور از انصاف است که کسی که زود تر به دنیا آمده و نتیجتاً زودتر هم میمیرد ترقیاتش هم زودتر انجام بگیرد زیرا تولد انسان ها و انتخاب زمان زندگی دست انسان نیست.
و نکته ی دیگر این است که شاید کسی دوست نداشته باشد که به سوی خداوند اصلاً برود و علاقه ای به این کار نداشته باشد اگر بگوئیم آنجا به نحوی است مه همه دوست دارند به طرف خدا میل کنند چون متوجه کمال می شوند که به آن طرف است باید بگویم دیگر منیت از بین می رود زیرا که آن کس که دوست دارد به طرف خدا برود دیگر آن شخص نیست که دوست ندارد نیست و در نکته ی آخر همان ایرادی که به نظریه ی مسیحی اسلامی است بر این نظریه وارد است که همان مسئله ی جاویدان بودن است و اینکه شاید کسی دوست نداشته باشد جاویدان باشد نابود شود.
البته از آن حیث که در این نظریه روح در حال ترقیات است و چیزی تکراری نمیشود حداقلش این است که اگر از پیشرفت کردن خسته شوید از مسیرپیشرفت که نا متناهس است نیز خسته نمی شود و البته از آن حیث که در آن دنیا در این نظریه زمان و مکان مطرح نیست دیگر جاوید بودن بی معنی است.