امیدوارم عفت کلام که نشانه ی تربیت اسلامی یا بهایی ، یا هر یک از ادیان و اندیشه هاست را حفظ کنید
میتوانید برای مطالعه ی کتابی که در جواب نگاشته ام این کتاب را در آدرس پائین دانلود کنید.
http://rapidshare.com/files/277435336/negahi_ejmali_be_diyana_e_bahai__Autosaved_.pdf.html
آدرس های اینترنتی بهایی شناسی عبارتند از
http://reference.bahai.org/fa/
http://info.bahai.org/persian/
خالی از لطف نیست اگر بگوییم طرف صحبت بنده در حال حاظر و علت گذاشتن این پیج نویسندگان این وبلاگ میباشند، که ازایشان و دوستانشان خواهشمندم هر آنچه میشود ایراد گرفت را بگیرند و کوتاهی نکنند اما معقول باشد که البته از این حیث نویسنده ی بلاگ فوق عادل بوده است دوستان و هم کیشانش را نمیدانم!
http://setareysorby.blogfa.com/
امیدوارم این وبلاگ به خاطر این پیج فیلتر یا بسته نشود ، زیرا یکی از نشانه های شکست همین بستن وبلاگ ها و سایتهاست که اخیراًً خیلی اتفاق می افتد .
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم که این نکته به تحقیق نخواهی دانست
این مقاله سخنی است کوتاه درباره ی کلمه ی عشق و استنباطی که از آن میشود سعی بر آن شده است که از دیدگاههای مختلف به این مطلب نگاه شود تا جواب را خواننده خود بگیرد البته شایان ذکر است که منظور بنده عشق آسمانی نیست زیرا که درکی از آن ندارم! عشق به خانواده، عشق به هم نوع ، عشق به طبیعت و امثالهم هم نمیباشد و هدف بنده مستقیماً عشق رمانتیک است باشد که مثمر ثمر باشد
عشق به افراط دوست داشتن است، اوج احساس در عاشق شدن رخ میدهد، لذتی است غیر قابل وصف که به فرد عاشق دست میدهد، معشوق خود را یگانه موجود کاملی میبیند که تمام فضائل را یکسره داراست، که البته توهمی بیش نیست به معنای واقعی نمیتواند کسی بدون عیب باشد این حالت به شکلی است که مولوی میگوید
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق افتم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن گر است ولی عشق بی زبان روشنتر است
همان طور که در شعر هم پیداست شاعر قادر به تفسیر عشق نیست و گویا در سکوت واضح تر است زیرا که در جای دیگر میگوید:
چون سخن در وصف این حالت رسید ، هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
یکی دیگر از علل هایی که می گویند عشق نامعقول است این است که بنا به خواست آنسان رخ نمیدهد یعنی به یکباره خود را در طریقی میبینی که عاشق شده ای!!
عشقت به در من آمد و در در زد در باز نکردم آتش اندر در زد (کشف الاسرار)
یکی دیگر از مواردی که بزرگان ادب پارسی به آن اشاره کرده اند این است که در عشق توجه به ظواهر نمیشود و باطن عشق است که مهم است مولوی در این باره این بیت را میسراید
عشق هایی که در پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
گفتنی است این بیت برای داستانی است که دختری عاشق پسری خوش چهره بوده است که طی جریانی از او دور میشود، دخترک بیمار میشود از بهر دوای او پسر را به بارگاه میاورند دخترک خوب میشود اما پسر که روزانه مقداری سم وارد بدن میشد به دستور شاه، مریض احوال میشود و چهره اش دگرگون میشود آن دختر از او روی بر میگرداند و بر همین اتفاق مولوی بیت ذکر شده را میسراید
گویند که این عشق سختی ها و مشقت های بی پایانی دارد که بسیار از این درد یاد کرده اند، گویا آنقدر مهم بوده است که در اولین بیت دیوان حافظ میخوانیم :
الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
یا در جای دیگر میگوید :
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله شبهای بيداران خوش است
همچنین عطار میگوید :
چون عاشق شدم گفتم که بردم جوهر مقصود را ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
عطار وادی دوم از هفت وادی خود را به وادی عشق اختصاص داده است که بعد از طلب است وی گوید :
بعد ازين، وادي عشق آيد پديد
غرق آتش شد، كسي كانجا رسيد
كس درين وادي بجز آتش مباد
وانك آتش نيست، عيشش خوش مباد
عاشق آن باشد كه چون آتش بود
گرمرو، سوزنده و سركش بود
گر ترا آن چشم غيبي باز شد
با تو ذرات جهان همراز شد
ور به چشم عقل بگشايي نظر
عشق را هرگز نبيني پا و سر
مرد كارافتاده بايد عشق را
مردم آزاده بايد عشق را
هفت وادی عطار عبارت است از : طلب – عشق – معرفت – استغنا – توحید – حیرت- فقر و فنا
حضرت بهاالله نیز در هفت وادی خود وادی ای را به عشق اختصاص داده است که در اینجا خوب است به آن اشاره کنیم ، البته باید توجه داشت که عطار و بهاالله منظورشون عشق الهی است و از این گونه صحبت ها که بنده در ابتدا گفتم فهمش برای بنده صقیل است ، ولی چون میگویند که نشانه ی آن عشق آسمانی همین عشق زمینی است گفتن آن هم خالی از لطف نمیتواند باشد.
مرکب اين وادی درد است و اگر درد نباشد هر گز اين سفر تمام نشود وعاشق در اين رتبه جز معشوق خيالی ندارد و جز محبوب پناهی نجويد و در هر آن صد جان رايگان در ره جانان دهد و در هر قدمی هزار سر در
پای دوست اندازد . ای برادر من تا بمصر عشق در نيائی بيوسف جمال دوست واصل نشوی و تا چون يعقوب از چشم ظاهری نگذری چشم باطن نگشائی و تا بنار عشق نيفروزی بيار شوق نياميزی . و عاشق را
از هيچ چيز پروا نيست و از هيچ ضُرّی ضرر نه از نار سردش بينی و از درياخشکش يابی .
" نشان عاشق آن باشد که سردش بينی از دوزخ
نشان عارف آن باشد که خشکش بينی از دريا "
عشق هستی قبول نکند و زندگی نخواهد حيات در ممات بيند و عزّت از ذلّت جويد بسيار هوش بايد تا لايق جوش عشق شود و بسيار سر بايد تا قابل کمند دوست گردد مبارک گردنی که در کمندش افتد و فرخنده سری که در راه محبّتش بخاک افتد . پس ای دوست از نفس بيگانه شو تا به يگانه پی بری و از خاکدان فانی بگذر تا در آشيان الهی جای گيری نيستی بايد تا نار هستی بر افروزی و مقبول راه عشق شوی .
" نکند عشق نفس زنده قبول نکند باز موش مرده شکار "
عشق در هر آنی عالمی بسوزد و در هر ديار که علم بر افرازد ويران سازد در مملکتش هستی را وجودی نه و در سلطنتش عاقلانرا مقرّی نه نهنگ عشق اديب عقل را ببلعد و لبيب دانش بشگرد هفت دريا بياشامد وعطش قلبش نيفسرد و هل من مزيد گويد از خويش بيگانه شود و ازهر چه در عالم است کناره گيرد .
" با دو عالم عشق را بيگانگی اندر او هفتاد و دو ديوانگی "
صد هزار مظلومان در کمندش بسته و صد هزار عارفان به تيرش خسته هر سرخی که در عالم بينی از قهرش دان و هر زردی که در رخسار بينی از زهرش شمر جز فنا دوائی نبخشد و جز در وادی عدم قدم نگذارد و لکن زهرش در کام عاشق از شهد خوشتر و فنايش در نظر طالب از صد هزار بقا محبوبترست . پس بايد بنار عشق حجابهای نفس شيطانی سوخته شود تا روح برای ادراک مراتب سيّد " لو لا ک " لطيف و پاکيزه گردد .
" نار عشقی بر فروز و جمله هستيها بسوز
پس قدم بردار و اندر کوی عشّاقان گذار "
و اگر عاشق بتأييدات خالق از منقار شاهين عشق بسلامت بگذرد در مملکت معرفت وارد شود و از شکّ بيقين آيد ....
و یا در کلمات مکنونه میفرماید : کدام عاشق که جز در وطن معشوق محل گیرد و کدام طالب که بی مطلوب راحت جوید عاشق صادق را حیات در وصال است و موت در فراق، صبرشان از صدر خالی و قلوبشان از اصطبار مقدس. از صد هزار جان درگذرند و به کوی جانان شتابند.
عده ای از دوستان درباره ی عشق افلاطونی پرسیدند که ماخذ معتبری وجود دارد برای مطالعه که بهترینش رساله ی ضیافت یا مهمانی (Symposium ) خود افلاطون است که میتوانند مطالعه کنند اما برای اینکه جوابی داده باشیم از کتاب سیر حکمت در اروپا نوشته ی مرحوم فروغی نوشته ی ایشان را منعکس میکنیم که به نظرم مختصر و مفید خواهد افتاد : روح انسان در عالم مجردات قبل از ورود به دنیا، حقیقت زیبایی و حسن مطلق یعنی خیر را بدون پرده و حجاب دیده است . پس در این دنیا چون حسن ظاهری و نسبی و مجازی را می بیند از آن زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده یاد میکند، غم هجران به او دست میدهد و هوای عشق او را برمیدارد، فریفته ٔ جهان میشود و مانند مرغی که در قفس است میخواهد بسوی او پرواز کند. عواطف و عوالم محبت همه همان شوق لقای حق است ، اما عشق جسمانی مانند حسن صوری مجازی است و عشق حقیقی سودائی است که به سر حکیم میزند، و همچنانکه عشق مجازی سبب خروج جسم از عقیمی و مولد فرزند و مایه ٔ بقای نوع است ، عشق حقیقی هم روح و عقل را از عقیمی رهایی داده مایه ٔ ادراک اشراقی و دریافتن زندگی جاودانی یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت و خیر مطلق و حیات روحانی است و انسان به کمال علم وقتی میرسد که به حق واصل و به مشاهده ٔجمال او نائل شود و اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد.
کمتر در مباحث عقلی و فلسفه دیده شده است که درباره ی عشق سخنی به میان آمده باشد و ترجیه داده شده است که بیشتر به علوم منطقی و هستی شناسی و مباحث این چنین پرداخته شود، شاید سوال شده باشد علت عشق بین دو جنس مخالف چیست؟ خصوصیات عاشق چیست ؟ چه اعمالی از عاشق سر میزند ؟ و ....
در بین فلاسفه روسو چشمگیر تر از بقیه و فروم به این مسئله پرداخته اند
" این خود تخیل ماست که با تحسین و تمجید از کلیه فضایل معشوق ، موجب خطا و اشتباه می شود " . او در بخشی دیگر با ذهنی روشن می افزاید که : "این خود من هستم که دوستت دارم ، اگر احتمالا چیزی را آرزو را کنیم ،خیالات به آن شاخ و برگ می دهند ." روسو آن چنان به این مضمون علاقه مند است که پس از طرح آن در مقدمه دومش بر داستان، در امیل نیز آن را بازگو می کند.
معلم ِ امیل قاطع و رک گوست : "اگر عشق ، حقیقی ، پندار و وهم و دروغ نیست ، پس چیست ؟ ما بسیار بیشتر از آن که عاشق کسی یا چیزی باشیم دلباخته خیال و تصوری هستیم که خود ساخته ایم . اگر دقیقا میتوانستیم آن چه را که عاشقاش هستیم به چشم ببینیم ، آن گاه هیچ عشقی بر روی ِ این کره ی ِ خاکی باقی نمی ماند."
روسو یک بار دیگر نیز این اظهارات را در طول زندگی اش ابراز می دارد ، وقتی در نامه ای می نویسد که " عشق تنها وهم و پندار است ... کسی که عاشق است هیچ چیز نمی بیند ."
ژولی می گوید : " عاشق هنگامی که کلمات دروغین را بر زبان می آورد ، دروغ نمی گوید " . روسو مدت ها بعد هنگامی که به سوفی دودتو، زنی که بسیار دوستش می دارد، می اندیشد ، تصویری جسمی از او ارایه می دهد که در پس آن و به ظاهر ما نگاه عاشقانه ای را نمی یابیم :
"مادام کنتس دودتو داشت سی سالش می شد و زیبا نبود .صورتش آبله رو بود و هیچ ظرافتی در چهرهاش نبود . چشمانش نزدیک بین بودند و اندکی ریز"
ما در این جا و در اولین پله از نردبان عشق پا به پا و گیج میشویم : چگونه می توان عاشق موجودی بود که تجسم زیبایی و فضیلت نیست؟ خوشبختانه انسان ها از این توانایی برخوردارند که آنچه را میخواهند ، در معشوق ِ خویش ببیند .
روسو نیز در میانه توصیف کمالات شخصیت ادبیاش ، ژولی، می گفت: "من بدون آنکه معشوقی در میان باشد مسحور افسون عشق شده بودم ، آن افسون چشمانم را مجذوب خود کرده بود ؛ موضوع ( ابژه) عشق من ، در او ظاهر شد . من ژولی خودم را در مادام دودتو دیدم ، ولی سرشار از کمالاتی که پیش از آن در صنم ِ محبوب قلبم دیده و پسندیده بودم . "
مساله اصلی در اینجا، آن گونه که یادداشت های خود زندگی نامه ای روسو نیز شاهدش هستیم ، ستایش از زندگی بر مبنای وهم و پندار نیست ، بلکه نمایشی است از توانایی ِ ما در ساختن و پرداختن واقعیت و در مسیر خدمت به روابط مان با موجودات انسانی مشخص . پندار دیگر یک کوچه بن بست و یک جایگزین ، نیست ؛ بلکه وسیلهای است که به انسان این امکان را می دهد تا از امر نسبی ، امر مطلق بسازد ، و اجزا را به گونه ای در کنار یکدیگر قرار دهد که نقص انسان های دیگر ، مانعی غیر قابل عبور در برابر کمال احساساتشان نباشد . بدین ترتیب چنین عشق ورزیدنی تا اندازه زیادی با مقوله عشق خیرخواهانه ( یا عشق پاک ) شباهت دارد . عاشق این عشق نه تنها در پی منافع شخصی خود نیست ، بلکه حتی عاشق دیگری با وجود نا تمامی واقعیاش می شود و می داند که بقیه کاستی های معشوق را قدرت خیالش خواهد ساخت .
اکنون می فهمیم که چرا انسان گرایان تا بدان حد برای عشق اهمیت قایل بودند . مونتنی ، دوستیاش با لابوئس را نقطه اوج زندگی خود می داند . او در اواسط کتاب نخست مقالات با یادآوری این عشق ، جایگاه والائی را برای آن قایل می شود . میان این نوع از روابط عاشقانه آنچه که مونتنی با لحنی سرزنشآمیز ، دوستی های " معمولی" یا " عادی" می خواند ( یعنی پیوندهای ساده تشکیل شده) شکافی کیفی وجود دارد .
اریک فروم در کتاب انسان برای خویشتن تعریف بسیار جالبی از عشق دارد
او عشق را ترکیبی از چهار عنصر می داند
توجه
مسئولیت
احترام
معرفت
او میگوید هر جوشش و علاقه و کشش و محبتی به طرف مقابل به معنای عشق ورزیدن نیست. بلکه این احساسات بیشتر مواقع ناشی از تنهایی و کمبود برآورده شدن میل جنسی است که منجر به ایجاد چنین کششی خواهند شد
اما عاشقی از نگاه فروم ابتدا به معنای توجه به فرد مقابل است اینکه به او بیشتر از دیگرانی که در کنار ما هستند توجه کنیم و البته در کنار آن شامب احترام گذاشتن به فرد مورد توجه است. ریشه لاتین احترام از دیدن گرفته شده و در واقع احترام به این معناست که معشوق را همانطور که هست ببینیم و بپذیریم. خواسته های او و تمایلاتش را در نظر بگیریم و سعی کنیم او را به دلخواه خود محدود و منزوی نکنیم
و اما مسئولیت به این معناست که در برابر او احساس مسئولیت کرده و کاری نکنیم که او و آینده ی او را به خطر بیندازیم . همچنین در جهت مثبت کارهایی را انجام دهیم که منجر به شکلگیری بهترین آینده برای او باشد
و البته معرفت هم که به معنای کسب شناخت از او و خواسته ها و علائق او است.
شوپنهاور نیز مطلبی در باب زن نوشته است که در جای خود خواندنی است که چون بیشتر در باب ملامت زنان و کمتر بودن آنان سخن گفته است، کمتر هم درباره ی عشق سخنی گفته است ، اما برای مطالعه ی بیشتر در این موضوع آن مقاله هم در جای خود خواندنی خواهد بود برای اهل تحقیق