تبليغاتX
حقیقت چیست

مطالعه کنندگان دین

 

یکی از جدیدترین مطالبی که در حوضه ی دین مطرح شده است که البته نشانه های آنرا می توان از دیر باز هم دید تفکر و تفحس در گزاره های دینی و یا کلیت دین است که البته در اینجا منظور از دین به طور خاص ادیان سامی است

حال باید دید چه کسانی روی این گزاره ها و با همان کتاب، ادیان مطالعه و اندیشه می کنند.

عده ی اول همان روحانیون آن دین هستند مانند خاخان ها، اسقف ها، پاپ ها ، آخوند ها و ... که در پیشفرض شان آن گزاره ها یا به اصطلاح همان آیات را درست فرض کرده و الهی و از طرف خداوند می دانند و با این پیشفرض که تمام چیزهایی که می خوانند درست است. و به طور کامل به درد کلیه ی قرون و اعصار می خورد ( به جز بهائیان که تنها مدت آنرا 1000 سال می دانند )

آن طور که تا به حال دیده شده است این افراد به علت پیشفرضی که دارند و به قولی نیمه ی پر لیوان را دیده و به نیمه ی خالی نه تنها شک نمی کنند بلکه نگاهی هم نمی اندازند و تنها اگر این ایراد را بر آنها بنمایانیم سریعاً سعی به روپوشانی، توجیه و یا در صورت تعصب شروع به ناسزا گوئی و در صورت قدرت سیاسی حتی دست به ضرب و شتم می زنند.

البته این گروه در صورتی که در میان مردم باشند و ترویج اخلاقیاتی که در دین برداشت کرده اند کنند و در آن قسمتهای که نیمه ی پر است آنها را برای افرادی که مطلع نیستند و یا کمتر اطلاع دارند بازگو کنند و به نحوی توضیحات (صحیحی) بدهند بسیار خوب است زیرا که فل مثل داستان هایی که در قران و یا انجیل آمده است بسیار آموزنده می باشد.

و آن چیزی که واضح است آن است که آنان نباید قدرت داشته باشند زیرا که به علت آنکه هر یک از آینها دین خود را درست می داند و دین بعدی خود را غلط، همیشه قصد سرکوب و منضوی کردن آنها را داشته و آنها را در محدودیت قرار می دهند . نمونه های این امر در طول تاریخ بسیار است کشتن مسیح و مسیحیان به دست یهودیان، جنگهای صلیبی بین مسلمین و مسیحیان، کشتار بهائیان و بابیان به دست مسلمانان و ....

اینان زندگی را برای دین داشتن می خواهند و حقیقت را پیدا کرده اند.

عده ی دیگر عده ای هستند که خود را روشنفکر دینی می دانند غافل از آنکه حتی اسمشان هم نا مفهوم است و کاملاً صفت اول با صفت دوم در تناقص است. همان طور که بر محققان و مطالعه کنندگان کتب ادیان واضح است گزاره های دینی، امری و تحت چارچوب خاصی میباشد که هر انسان دین دار باید زندگی را از همان چارچوب ببیند و به نحوی عینک و سمعک دین بر چشمان و گوشهای خود بگذارد .

حال روشنفکر کیست ؟

ادوارد سعید که از روشنفکران به نام است چند خصوصیت را برای روشنفکر قائل است که گفتن آن در اینجا خالی از لطف نیست.

1.      یکی از وظایف روشنگر تلاش برای نابودی کلیشه ها و الگو های تحقیر کنند ایست که اندیشه و انسان را محدود می کند

2.      روشنفکران دقیقاً افرادی هستند که نتوان عملکرد اجتماعی شان را پیش بینی کرد و نتوان این عملکرد را الزاماً به نوعی شعار، خط مشی معمول حزبی و یا احکام تثبیت شده تبدیل کرد.

3.      هیچ مقرراتی وجود ندارد که بر مبنای آن روشنفکر بتواند بفهمد که چه بگوید و چه بکند. برای روشنفکر سکولار واقعی، خدایانی هم وجود ندارند تا پرستش شان کنند و از آنها هدایتی جاودان بطلبند.

او روشنفکر را اینگونه توصیف می کند: موجودی است تبعیدی، حاشیه نشین ، ذوق ورز و پدید آورنده ی زبانی که می کوشد حقیقت را در برابر قدرت بیان کند.

 

آیا تعریف روشنفکر با تعریف دین در تناقص نیست ؟

حتی می شود گفت که به نحوی در روبروی هم قرار می گیرند.

بحث من تنها بر سر کلمه نیست ولی برای اینکه این افراد با توجه به کاری که می کنند اسمشان مفهوم پیدا می کنند باید اسم دیگری برای خود انتخاب کنند.

توجه: به علت اینکه روشنکر دینی کلمه ای است که جا افتاده است بنده نیز همان را استفاده می کنم و تغییر اسم را به عهده ی خود آنها می گذارم

حال باید دید که این افراد که با نام روشنفکر دینی آنها را می شناسیم چه کار می کنند.

عبدالکریم سروش در کتاب روشنگری و دینداری می گوید: در اجتماع ما کلمه ی روشنفکر امروز و به خصوص پس از انقلاب اسلامی طنین مذمومی یافته است به طوری که کسانی که دم از روشنفکری می زنند این شبهه در میان آنها می رود که مغازه ی تازه ای در برابر روحانیت و دیانت گشوده اند و البته این شبهه بدون سابقه و دلیل تاریخی نیست چرا که در مغرب زمین روشنفکری نهضتی بود که علناً و مستقیماً در برابر دیانت سر بر افراشته بود...)

 

بنده دقیقاً نیز همین حرف را البته به طور واضحتر می خواهم بزنم به این مفهوم که روشنفکر دینی که ما امروز در ایران می شناسیم دست کمی از شیادی ندارد زیرا که اینان به زور می خواهند گزاره های دینی را به روز رسانی و عقلانی (نسبت به خرد امروز) بکنند و یا به این گونه جلوه دهند و در این راه از هیچ کوششی سرباز نزده و حتی با کلماتی زیرکانه قصد تحریف و تغییر معانی آن کتب را دارند.

عده ی دیگری که در جرگه ی همین روشنفکران هستند البته بنده اینان را جدا از روشنفکران اولیه می دانم- اصلاحگران دینی هستند این عده از افراد در واقع همان کاری را می کنند که گروه اول می کردند یعنی یک سری گزاره های دینی را که در حال حاضر به درد جامعه ی امروز نمی خورد و عقلانی نیست را بر می دارند و آن چیزی را جایش می گذارد که دردی را دوا کند.

و بنده فرق گروه اول و دوم را در آن می دانم که گروه اول نمی گوید که این نقصان وجود دارد و سعی در رنگ کردن کلاغ و فروختنش به جای قناری دارد ولی گروه دوم با بیان اینکه نیاز است اصلاحاتی در دین صورت بگیرد تا بشود قابل استفاده شود به قولی همان کلاغ را رنگ می کند ولی این آگاهی را هم می دهد که این کار را دارد می کند. فاصله ی این دو خیلی کم است و همچنین تعداد گروه دوم هم به علت جامعه ای که در آن زندگی می کنیم هم بسیار کم است. در هر حال اینکه بگوئیم که یک سری فرامین دینی منسوخ شده و نیاز به تغییر دارد شرافتمندانه تر است تا آنکه سعی داشته باشیم گزاره های جدید خود را بگوئیم از همان گزاره های قدیمی دینی برداشت کرده ایم در خالی که نکرده ایم.

عده ی دیگری از روشنفکران دینی که به نظر من به حق این صفت را یدک می کشند آن دسته از افراد هستند که از پایه بر همه چیز شک کرده و حتی به قول سروش اجتهاد در اصول می کنند ولی لازمه ی این اجتهاد این است که دیگر آن چیزی که برای متدینین اصل است را دیگر اصل ندانیم و از اصلیت بیندازیم و وقتی دیگر آنها اصل نبود می شود آنرا مورد نقد و بررسی قرار دهیم.

یعنی شکاکیت به وجود خدای ادیان، اینکه آن شخصی که پیامبر است از طرف خدا است، شک در وحیی که به او میرسد و مطمئن شدن از آنکه این گزاره ها از طرف باری به او می رسند و وقتی که تا اینجا مورد مطالعه قرار دادیم آن وقت به بررسی متونی که در دست داریم مبنی بر مورد استفاده بودو یا نبودن آن در زمان و مکانی که قرار داریم و مطالبی این چنینی است.

در واقع این گروه با نگاهی به تهصبانه و نقادانه همه ی گزاره ها را از فیلتر عقل گزرانده اند و همین طور اگر کلیشه ی ناصحیحی به وجود آمده است آنرا بر می دارد شاید تعریفی که بنده برای روشنفکر دینی هم قائل هستم همان تعریفی باشد که به نحوی ژولین بندا برای روشنفکر قائل است. زیرا که او کسانی را به عنوان روشنفکر معرفی می کند که آنها در زمان خود در برابر کلیشه ها ایستادند سعی در نابودی آن داشته و آنها را به خوبی نقد کرده اند. بندا از سقراط و عیسی بار ها یاد کرده و از اسپینوزا، ولتر و ارنست رنان نیز به عنوان نمونه های بارز روشنفکر نام برده است.

این گروه اخیر که بنده از آنها یاد کرده ام به عنوان روشنفکران دینی به مانند همین تعریفی هستند که بندا ارائه داده است اینان به نظر من موجودی به راستی بسیار نادرند که پاسداران نمونه های ازلی و ابدی حقیقت و عدالت هستند.

 

+ نوشته شده در 86/06/23ساعت 22:39 توسط ایمان مطلق |

پاسخی به آن احمق که فرق اعتقاد را با اندیشه نمی داند

 

ابتدا باید تعریفی را از تفکر ارائه دهم که فرق آن را با اعتقاد متوجه شویم.
تفکر یا فکر کردن عبارت است از حرکت و سیر ذهن از چند معلوم معین به مجهولات و تبدیل آن مجهولات به معلومات. ما وقتی با داشتن چند معلوم، مجهولی را به معلوم مبدل کنیم، فکر نموده ایم.یکی از مسائل مهمی که در اینجا لازم است که تذکر داده شود این است که، تفکر وقتی امکان دارد که حداقل دو معلوم داشته باشد، ذهن وقتی می تواند مجهولی را معلوم سازد، یا نتیجه جدید را با تفکر بدست بیاورد که حداقل دو معلوم داشته باشد. پس تفکر عبارت است از حرکت ذهن از چند معلوم به معلومات جدیدی که مجهول هستند، تبدیل مجهولات به معلومات با مقدمه قرار دادن چند معلوم.
حال اعتقاد چیست ؟

اعتقاد چیز هایی است که ورای اندیشه و تفکر است یعنی داده هایی است که ما آنها را قبول داریم و برای اینکه آن را قبول داریم دلیلی عقلانی شاید برای ما وجود نداشته باشد- و اگر دلیل عقلانی هم داشت ایرادی نیست- یعنی ما چیزهایی را قبول داریم که نمی دانیم از نظر عقلی درست است یا نه و البته اگر بدانیم خوشحال می شویم ولی اگر ندانیم هم فرقی به حال ما ندارد.

 انسان که تنها موجودی است که تفکر می کند طبق داده های علمی که ما تا امروز داریم- می تواند در مورد هر چیزی و هر موضوعی و هر ایدئولوژی تفکر کند و در عالم عقل نیز آن را نقد و بررسی، قبول یا رد بکند. یعنی انسان به عنوان موجود متفکر تنها تا وقتی انسان است که تفکر کند و وقتی که بخواهد یا نتواند این کار را نکند از انسانیت افتاده است.

انسان به عنوان موجودی که عقل دارد باید در مورد هر مسئله ی از خود شناسی گرفته تا هستی شناسی و مابعد الطبیعه فکر کند و به همه چیز شک کند البته از وقتی که شک آغاز شود یک فرقی بین عوام مردم با اغلیت مردم به وجود می آید و آن این است که اکثریت آدمیان به دنبال جواب های ساده می گردند که هر چه سریعتر پاسخ سوال های فطری آنها را بدهد و بعد از آن به زندگی کردن بپردازند اما اغلیت که همانا اندیشمندان هستند به دنبال جواب های ساده نمی گردند بلکه زندگی خود را صرف آن می کنند که جوابی پیدا کنند که آنها را سیراب کند و پاسخ گوی شک آنها باشد. هر انسانی که از قضا اعتقاداتی هم دارد مثل دین- می تواند در اندیشه اش به آنجا برسد که بگوید خدا را قبول ندارد ولی اینکه او می گوید خدا را قبول ندارد هیچ خدچه ای به اعتقاد او وارد نمی شود زیرا که او خدا را در اندیشه اش قبول ندارد یعنی تا به حال نتوانسته است که جواب عقلانی برای این قضیه پیدا کند و یا همین طور در مورد مسائلی که به اعتقادات او ربط دارد هم شک می کند فی المثل یک فردی که دین دارد منظور ادیان ابراهیمی است- در اندیشه اش شک می کند که پیامبران از طرف خداوند آمده اند و برای همین منکر اینان می شود ولی تمام اینها تا آنجا است که او اندیشه می کند و تفکر می کند و این تفکر حق او است ولی همین فرد که وقتی ما مطالعه ای در اندیشه اش می کنیم می گوئیم که او ملحد است و یا منکر ادیان است می بینیم که در راه اعتقاداتش که همان دین اش است چه کار ها که نمی کند و ممکن است که در این طریق کشته هم بشود.

در انتها مثالی میزنم

همگان می دانند که ابو علی سینا معروف به شیخ الرئیس از فلاسفه و اندیشمندان بزرگ مسلمان می باشد. ایشان در حوضه ی عقل و اندیشه اش می گوید که من منکر معاد جسمانی هستم و در واقع با این حرفش یکی از اساسی ترین مسائل دینی اسلام را رد می کند و حتی مقاله ای هم در این باره می نویسد و ادله ای می یاورد که معاد جسمانی چه ایراداتی دارد اگر هر کسی این را بخواند می گوید او دیانت اسلام را قبول نداشته و حال من می خواهم بگویم که چنین نیست زیرا که وی مسلمان بوده و همیشه هم اقرار می کرده که مسلمان است و او در آنجا که حوضه ی عقلش است چنین سخنانی را زده است ولی در اعتقاداتش وی یک مسلمان بوده است و در آنجا این مسئله را قبول داشته است و اگر از او می پرسیدیم که چرا در اعتقاداتت قبول داری شاید جوابی نمی داد یا نمی توانست بدهد زیرا که حوضه ی عقل و اندیشه جایی جدا از اعتقاد است.

 

+ نوشته شده در 86/06/19ساعت 19:41 توسط ایمان مطلق |

نقدی به نظریه ی مرگ دیانت بهایی

 

بعد از آنکه به بررسی اجمالی نظریه ی مرگ ( مسیحی اسلامی ) پرداختیم از آن حیث که گمان نشود نویسنده ی وبلاگ فقط ایرادات ادیان دیگر را میبیند و به بهائیت کاری ندارد و همچنین برای باز شده این کطلب که دغدغه ی عده ای از بهائیان است و همچنین خود من است سعی به نقد عقلانی این نظریه می شود.

در ابتدا لازم است خصوصیات آن دنیا از نظر بهائیان را به طور تیتروار بنویسیم

1.      انسان ها از درک آن عالم عاجز و قاصرند

2.      در آن دنیا ترقیات روحانی انسان ادامه دارد و نا محدود است

3.      ارواح از کره ی خاکی بسیار دورند اما ارواح روحانی انسان ها را مساعدت و راهنمایی می کنند.

4.      آن دنیا جاوید است.

 

همان طور که از نصوصی که از وقاله ی حیات بعد از مرگ از نگاه بهائیان ملاحظه کردید و خصوصیاتی که با توجه از آن نصوص در بالا آمده این نظریه بسیار اندیشمندانه تر و خردمندانه تر از نظریه ی (مسیحی اسلامی) است که بنده فکر می کنم دلیل این پیشرفت تفاوت چندین ساله بیان این نظریه با نظریه ی (مسیحی اسلامی ) است.

عاجز بودن انسان از شناخت مابعدالطبیعه را مفصلاً کانت در سنجش خرد ناب بیان کرده است ولی در مورد دو مسئله ی دیگر چند مطلب به ذهنم می رسد که شاید با نوشته شدنش، اندیشمندان بهایی سعی در تبیین و تشریح کامل آن کنند و جواب بنده را بدهند.

 

اینکه ارواح ار کره ی خاکی بسیار دورند اما ارواح روحانی انسان ها را مساعدت می کند، به نظر یک تناقص می آید زیرا اگر ارواح اذکره ی خاکی بعید باشند دیگر چگونه می توانند مساعدت کنند و دیگر آنکه ارواح اذکره ی خاکی بعید باشند دیگر چگونه می توانند مساعدت از طریق خواب و رویا است که البته نویسنده کلاً منکر چنین سخنانی است و کلاً خواب را حاصل تراوشات ذهنی و تخیلی می داند که از طریق داده هایی که در ضمیر نا خود آگاه انسان است می داند که البته به همان اندازه انسان ها درخواب و رویا کابوس هم می بینند. یعنی تماماً مساعدت هم نیست ارواح پلید هم در خواب ها می آیند.

مسئله ی بعد آنکه در آن دنیا ترقیات روحانی انسان ادامه دارد و نا محدود است به نظر من این گزاره مهمل است زیرا که ترقیات نمی تواند نا محدود باشد زیرا که نهایتاً انقدر پیشرفت می توان کرد که به خدا رسید و به قول عرفا جزئی از خدا شد ، اگر به این نحو باشد کمی معنا دارد هر چند که می تواند این ایراد را گرفت که خدای کنونی در حال حاضر ناقص است زیرا که قسمت هایی از آن در حال حاضر جدا از اوست و همان قسمت ها که در حال حاضر از خدا جدا است همان جا نقاط ضعف خدا است و چون گفته شده پیشرفت نا محدود است یعنی ممکن است که این پیشرفت آنقدر بشود که از خدا نیز رد شود که باز این نیز بی محتوا است و با اصول خدا شناسی بهائیت در تناقص است زیرا که خداوند در این نظریه لایتناهی است.

و اگر بخواهیم بگوئیم که روح انسان هیچ وقت به خدا نمی رسد باید به این نیز قائل باشیم که خداوند نیز با ما در حال پیشرفت است که این نیز با خدای کامل در تناقص است. اما یک نظر می ماند که اغلب ریاضیون آنرا بیان می کنند و آن این است که ما به سوی خداوند میل می کنیم ولی به او نمی رسیم و در واقع برای این قضیه معتقد به لیمیت هستند هر چند که بنده معتقدم که حوضه ی ریاضیات با حوضه ی فلسفه و الهیات جدا است و این گزاره بی معنا است ولی اگر به آن معتقد باشیم این گزاره نیز معنا دار می شود.

نکته ی دیگر اینکه این ترقیات با کی آغاز می شود ؟ منظورم این است که اگر شخصی به نام x در هزار سال پیش به دنیا آمده باشد و شخصی دیگر به نام y در حال حاضر به دنیا آمده باشد و همچنین در این دنیا x= y در آن دنیا چه کسی زود تر پیشرفت می کند ؟ منظورم این است که دور از انصاف است که کسی که زود تر به دنیا آمده و نتیجتاً زودتر هم میمیرد ترقیاتش هم زودتر انجام بگیرد زیرا تولد انسان ها و انتخاب زمان زندگی دست انسان نیست.

و نکته ی دیگر این است که شاید کسی دوست نداشته باشد که به سوی خداوند اصلاً برود و علاقه ای به این کار نداشته باشد اگر بگوئیم آنجا به نحوی است مه همه دوست دارند به طرف خدا میل کنند چون متوجه کمال می شوند که به آن طرف است باید بگویم دیگر منیت از بین می رود زیرا که آن کس که دوست دارد به طرف خدا برود دیگر آن شخص نیست که دوست ندارد نیست و در نکته ی آخر همان ایرادی که به نظریه ی مسیحی اسلامی است بر این نظریه وارد است که همان مسئله ی جاویدان بودن است و اینکه شاید کسی دوست نداشته باشد جاویدان باشد نابود شود.

البته از آن حیث که در این نظریه روح در حال ترقیات است و چیزی تکراری نمیشود حداقلش این است که اگر از پیشرفت کردن خسته شوید از مسیرپیشرفت که نا متناهس است نیز خسته نمی شود و البته از آن حیث که در آن دنیا در این نظریه زمان و مکان مطرح نیست دیگر جاوید بودن بی معنی است.

+ نوشته شده در 86/06/18ساعت 20:55 توسط ایمان مطلق |

نقدی بر نظریه ی ادیان در مورد آن دنیا

همان طور که در مقالات قبلی مشاهده کردید ادیان همگی به آن دنیا اعتقاد داشته و آنرا جاویدان می دانند در اینجا در ابتدا به نقد دو نظریه ی مسیحی و اسلامی پرداخته می شود و از آنجا که دیدگاه بهائیت در مورد آن دنیا کاملاً متفاوت است آن را نیز در مقاله ی بعدی می آوردم

در این مقاله بنده به علت شباهت نظریه ی مسیحی و اسلامی آنها را از لحاظ موضوعیت و محتوای آن دنیا یکی دانسته و به همین علت از کلمه ی (مسیحی اسلامی) استفاده می کنم.

در ابتدا چند خصیصه ی نظریه ی (مسیحی اسلامی که تبعاً با یهودیت هم یکی است-)را می آورم که یاد آوری بشود هر چند که در مقالات قبلی به طور کامل نظریه ی آن دنیا را طبق آیاتی که در کتب این ادیان می باشد نوشته ایم

1.      به روز رستاخیز و قیامت اعتقاد دارند که هم جسمانی است هم روحانی-

2.      بعد از مرگ دنیا جاوید است

3.      بهشت لذت بخش و باب طبع که البته برای مسیحیان غیر قابل وصف است ولی مسلمانان آنرا به باغ های پر از میوه و رودخانه های پر از عسل و وجود حوریان و.... تشبیه کرده اند-

4.      جهنم عذاب آور و سوزان

 

در مورد روز رستاخیز و قیامت بنده یک سوال دارم و آن این است که بل کل چه لزومی دارد که این روز وجود داشته باشد ؟ من برای این نظریه پیشنهادی دارم که برای صرف جویی در وقت، هر کس که فوت کرد همان موقع خداوند به اعمال او رسیدگی کند و او را یا راهی بهشت و یا جهنم بکند دوم آنکه اگر تمام مردگان، زنده شوند ( از اول تا آن روز که قیامت می شود )

-مخصوصاً که رستاخیز جسمانی هم هست- می دانید چه فضایی لازم است تا این همه انسان نگهداری شوند ؟ دیگر آنکه در روز رستاخیز از نظر جسمی آنها چگونه هستند یعنی در همان سنی هستند که مردند یا اینکه همگی در یک سن معین قرار می گیرند ؟ مطمئاً برای محاکمه ی یک نفر زمانی لازم است. اگر خیلی هم کوتاه باشد اگر خیلی هم کوتاه باشد این محاکمه زمانی اندازه ی طول عمر چند نسل می خواهد و دیگر آنکه این همه آدم نیاز به آب و غذا دارند که لابد میهمان خدا هستند و خدا باید بیشتر از آنکه به قضاوت بپردازد برود آشپزی کند- مسئله ی دیگر اینکه خداوند از که می خواهد محاکمه اش را شروع کند؟ این دور از عدل است که کسی به دلیل اینکه زودتر پا به این دنیا نهاده است زود تر به حسابش رسیدگی شود زیرا تولد که دست آدمی نیست. اگر فرض کنیم که به طور همزمان به حساب همه رسیدگی شود و همه چیز هم احسن پیش برود و در صف هم دعوا نشود و به قولی نخواهیم دقیق شویم در آن محیط چه می گذرد زیرا که سر از نا کجا آباد در می آورد و مخصوصاً اینکه نویسنده ی این مقاله نه قصد توهین دارد و نه طنز نویس است و نه داستان سرا پس این سوالات را رها کرده به مسئله ی دوم می پردازم که به مسئله ی سوم و چهارم بی ارتباط نیست و باید با هم بررسی شود. پس رسیدیم به اینکه آن دنیا جاوید است و یا در بهشت هستیم یا در جهنم، من می گویم که میل به جاودانگی که از دیر باز انسان به آن تمایل داشته است و هیچگاه به آن نرسیده است همیشه بوده است ولی آن چیزی که ما دوست داریم که اتفاق بی افتد- حتی در آن دنیا- لزومی ندارد که فی الواقع و در عالم واقع نیز اتفاق بیفتد. بنده می خواهم بگویم که نظریه ی (مسیحی اسلامی برای این مطرح شده است که انسان ها که اغلب عوام جامعه هستند به پوجی و نیست انگاری نرسند و دوم آنکه انسان ها به خاطر ترس از جهنم یا به امید به بهشت اعمال شر را انجام نداده و اعمال خیر و نیک انجام دهند. این مسئله از حیث عمل گرایی خوب است ولی از آن حیث که کار خیر به خاطر نفس خیریت انجام نمی شود بسیار بد و نا صحیح است.

مسئله ی دیگر اینکه وجود بهشت و جهنم جاویدان از چند دید مورد دارد اول آنکه کسی که به هر دلیلی راهی جهنم شود، دور از انصاف و عدل است که تا ابد الاباد مجازات شود و همین طور مومنین که وارد بهشت می شوند با وجود حوریان و قیماق ها آنجا مرکز فساد می شود- البته چیز های دیگری است که در اینجا از نوشتن آن شرم می کنیم و تمام کسانی که در بهشت به سر می برند بعد از یک مدت راهی جهنم باید بشوند.

به نظر من جاویدان بودن برای آدمی زجر است چه برای اهل بهشت و چه برای اهل جهنم زیرا که یکی از خصوصیات انسان وقف دادن دادن خود با محیط اطراف است یعنی اگر در جهنم در حال سوخته شدن هستی هر چند که سخت است ولی دیر یا زود عادت می کنی با چنین فضایی، و از آن طرف نیز در بهشت هر چقدر که مشغول به خوش گذرانی و شهوت رانی باشید بعد از یک مدت که تمام تفریحات را به طرز اکمل آن انجام دادی آن کار هم برای شما تکراری و بعد از آن ملال آور می شود و آنجا است که احساس پوچی به شما دست می دهد برای اینکه مثالی بیاورم کشور سوئد را مثال می زنم که مردمان آن از نظر رفاه در بهترین سطح هستند و هیچ مشکلی ندارند ولی جالب است بدانید که بالاترین تعداد خودکشی در همین کشور است زیرا که هر کاری برایشان تکراری می شود حال این قضیه را در یک فضای نا محدود فرض کنید آنجا تفریحاتش بیشتر است ولی آخر که چه زمان هم نا محدود است بالاخره روزی می رسد که همه چیز تکراری می شود.

مطلب دیگر که به کلیت این نظریه وارد است این است که همه چیز مادی است و ترسیم فضاهای اینچنین هیچ ارتباطی به آن روحی که می گویند روحانی است و متعالی است ندارد. و اگر بگوئید که نیست، دیگر نهر عسل چیست؟ و از آن طرف رودخانه های آتشین چیست؟

به نظر نویسنده این داستان برای این طرح شده است که کودکان نوپا ( از نظر فکری) به نحوری ترس از خدا داشته باشند و اعمال شر انجام ندهند و از آن طرف مانند کودکی که والد اش برای ساکت کردن و باز داشتنش از کاری، به او می گویند که اگر فلان کار را نکنی به تو شکلات می دهم و به همین ترتیب پیشنهاد بهشت نیز به ادمیان داده شده است.

برای مطالعه ی دقیق تر و نفی معاد جسمانی به کتاب ابن سینا رجوع کنید. 

+ نوشته شده در 86/06/16ساعت 20:0 توسط ایمان مطلق |

آن دنیا از نظر من (قسمت آخر)

آخرین نظریه که حاصل تراوشات ذهنی خودم هست و شاید بتوان گفت که از دید ماتریال می باشد آن است که اصلاً آن دنیایی در کار نیست و هر چه که هست در اینجا است. انسان فی الواقع بعد از مرگ میمیرد ولیآن چیزی که باعث می شود ما بگوئیم که روح آنها وجود دارد آن است که خاطرات آنها در ذهن ما است و البته باید بگویم این خاطرات ابدی نیستند به این مفهوم که اگر آن کسانی که ما را می شناختند نیز بمیرند ما (یا بهتر است از عبارت روح ما استفاده کنیم) نیز از بین میرویم و کسانی تنها همیشه زنده اند که یاد آنها برای همیشه در ذهن بشریت نقش بسته باشد مانند سقراط مانند افلاطون مانند پیامبران که با گذشت سالیان سال نام آنها بر زبان ما می باشد، البته باید پرسید این روح و این نام که در خاطر ما هست و ما همیشه از آنها صحبت می کنیم چه فرقی به حال خود آنها ( فرد یا روح آن افراد ) دارد ؟ بنده باید بگویم که هیچ، یعنی هیچ فرقی ندارد که فی المثل برای افلاطون یا هر کس دیگری دعا کنیم یا ناسزا بگوئیم. فقط همان خاطرات با نیک گویی از آن فرد زیبا و با بد گویی به آن فرد دید بد برای اذهان دیگر پیدا می کند. پس از دید بنده همان خاطرات که در ذهن ما وجود دارد همان روح آنها می باشد.

در انتها باید متذکر شوم که بنده به عنوان کسی که فکر می کند در این زمان قائل به این نظریه در حوزه ی عقلانیت هستم و لزومی ندارد که نظریه ی فوق الذکر مثل دیگر نظریات درست باشد. می توان به کل این نظریات شک کرد.

+ نوشته شده در 86/06/07ساعت 2:42 توسط ایمان مطلق |

نظریه ی آن دنیا و مرگ از دید عرفا

 

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی  طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید  پاک

پس ششم وادی حیرت  صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

 

ملک اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن

در میان خونت باید آمدن

وز همه بیرونت باید آمدن

چون نماند هیچ معلومت به دست

دل بباید پاک کردن از هرچه هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

 

کس درین وادی بجز آتش مباد

وان که آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو و سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

 

چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا بر او گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

 

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده ای است

هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

 

رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

 

مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر ماند و گم کرده راه

گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟

نیستی گویی که هستی یا نه ای؟

در میانی یا برونی از میان؟

برکناری یا نهانی یا عیان؟

فانیی یا باقیی یا هردویی؟

یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"

گوید:"اصلا می ندانم چیز من

وان "ندانم" هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

نه مسلمانم نه کافر پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

 

بعد از این وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود

 

هدف عرفا را می توان رسیدن به وادی هفتم دانست همان طور که ملاحظه کردید مرحله ی آخر همان فنای بالله است که می شود آن را به موضوع مورد بحث ارتباط داد آن طور که بنده از آثار عرفانی متوجه شدم این است شعار آنان این است که ما از خدا آمده ایم و به او باز می کردیم ( ریشه های این نظریه را می توان در کلیه ی ادیان که در مقالات قبلی به ذکر آن پرداختیم پیدا کرد) "انا لله و انا الیه راجعون" حتماً این آیه ی مقدسه از قران شریف را شما شنیده اید که در هنگام فوت شخصی آن را بیان می کنند. البته عده ای از عرفا چون هلاج در زمانی که زنده بود فریاد انی الله سر داد و ادعای آن را داشت که به آن روح لا یتناهی رسیده است و فی الواقع فنا شده است. و وقتی که دیگر به خدا رسیدند دیگر خودشان نیستند منظورم همان حرفی است که هلاج زد یعنی وقتی که من به خدا برسم دیگر نامم هلاج نیست از آن به بعد دیگر من کس نیستم من همان روح لایتناهی هستم من همان خدا هستم که در واقع بهتر است منیتی که بنده بنا به فقر زبانی از آن استفاده می کنم را حذف کنم.  

 

+ نوشته شده در 86/06/06ساعت 23:12 توسط ایمان مطلق |

یکی دیگر از نظریاتی که وجود دارد نظریه ی تناسخ است . تناسخ که از کلمه ی نسخ گرفته شده است که معنای آن در کلیت این است که انسان که می میرد روحش از تنش جدا می شود و به جسمی دیگر که ممکن است آن جسم انسان یا حیوان دیگری باشد انتقال پیدا کند

1 ـ تناسخ نامحدود یا مطلق

مقصود از آن این است که نفس همه انسانها، پیوسته در همه زمانها از بدنی به بدن دیگر منتقل می‏شوند، و برای این انتقال از نظر افراد، و از نظر زمان محدودیتی وجود ندارد، یعنی نفوس تمام انسانها در تمام زمانها به هنگام مرگ، دستخوش انتقال، از بدنی به بدن دیگر می‏باشند، و اگر معادی هست جز بازگشت به این دنیا آن هم به این صورت، چیز دیگری نیست و چون این انتقال از نظر افراد و از نظر زمان، گسترش کامل دارد از آن به تناسخ نامحدود یا مطلق تعبیر نمودیم.قطب الدین شیرازی در تشریح این قسم چنین می‏گوید: گروهی که از نظر تحصیل و آگاهی فلسفی در درجه نازل می‏باشند به یک چنین تناسخ معتقدند، یعنی پیوسته نفوس از طریق مرگ و از طریق بدنهای گوناگون، خود را نشان می‏دهند و فساد و نابودی یک بدن مانع از عود ارواح به این جهان نمی‏باشد

2 ـ تناسخ محدود به شکل نزولی

قائلان به چنین تناسخ معتقدند، انسانهایی که از نظر علم و عمل، و حکمت نظری و عملی، در سطح بالاتری قرار گرفته‏اند، به هنگام مرگ بار دیگر به این جهان باز نمی‏گردند بلکه به جهان مجردات و مفارقات (از ماده و آثار آن) می‏پیوندند و برای بازگشت آنان پس از کمال، به این جهان وجهی نیست.ولی آن گروه که از نظر حکمت عملی و علمی در درجه پائین قرار دارند، و نفس آنان آئینه معقولات نبوده و در مرتبه «تخلیه نفس» از رذائل توفیق کاملی به دست نیاورده‏اند، برای تکمیل در هر دو قلمرو (نظری و عملی) بار دیگر به این جهان باز می‏گردند، تا آنجا که از هر دو جنبه به کمال برسند و پس از کمال به عالم نور می‏پیوندند.در این نوع از تناسخ دو نوع محدودیت وجود دارد یکی محدودیت از نظر افراد زیرا تمام افراد به چنین سرنوشتی دچار نمی‏گردند و افراد کامل بعد از مرگ به جای بازگشت به دنیا به عالم نور و ابدیت ملحق می‏شوند، دیگری از نظر زمان یعنی حتی آن افرادی که برای تکمیل به این جهان باز گردانده می‏شوند، هرگز در این مسیر پیوسته نمی‏مانند، بلکه روزی که نقصان‏های علمی و عملی خود را بر طرف کردند بسان انسانهای کامل قفس را شکسته و به عالم نور می‏پیوندند.

3 ـ تناسخ صعودی

این نظریه بر دو پایه استوار است: 1 ـ از میان تمام اجسام، نبات آمادگی و استعداد بشری برای دریافت فیض (حیات) دارد.2 ـ مزاج انسانی برای دریافت حیات برتر، بیش از نبات شایستگی دارد، او شایسته دریافت حیاتی است که مراتب نباتی و حیوانی را پشت سر گذاشته باشد.به خاطر حفظ این دو اصل، (آمادگی بیشتر در نبات، و شایستگی بیشتر در انسان) فیض الهی که همان حیات و نفس است، نخست به نبات تعلق می‏گیرد، و پس از سیر تکاملی خود به مرتبه نزدیک به حیوان، در «نخل» ظاهر می‏شود، آنگاه به عالم جانوران گام می‏نهد، و پس از تکامل و وصول به مرتبه میمون با یک جهش به انسان تعلق می‏گیرد و به حرکت استکمالی خود ادامه می‏
+ نوشته شده در 86/06/05ساعت 18:2 توسط ایمان مطلق |

حیات بعد از مرگ از نگاه بهائیان

مضمون بیان حضرت بهاالله این چنین است که روح انسان صعود به عوالم لانهائیه را ادامه خواهد داد. دانش و عقل ما را، به چگونگی و طبیعت آن عوامل راهی نیست. همان گونه که طفل در رحم مادر قادر به درک این عالم نمی باشد، ما نیز از درک عالمی که به سویش خواهیم رفت، عاجز و قاصریم .

(مکتوب از حضرت ولی امرالله 18 اکتبر 1932)

مرگ جسمانی در حکم پایان ترقیات روح انسانی نیست بلکه مرحله ی جدیدی را آغاز می کند. حضرت بهاالله تعلیم می دهند که امکاناتی عظیم و وسیع در انتظار ارواح در هالم دیگر است . پیشرفت روحانی در آن رتبه نا محدود است و هیچ انسانی مادام که در عالم خاکی می باشد، قادر به تصور عظمت و وسعت آن نیست.

(مکتوب از حضرت ولی امرالله 22 می 1935)

غنای آن عالم تقرب به روح است در این صورت یقین است که مقربان درگاه الهی را شفاعت جائز و این شفاعت مقبول حق. اما شفاعت در آن عالم مشابهت به شفاعت این عالم ندارد کیفیتی دیگر است و حقیقتی دیگر که در عبارت نگنجد

(مفاوضات ص 175)

ان القلم لایقدر ان تتحرک علی ذکر المقام و علوه سموه علی ما هو علیه و تدخله یدالفضل الی مقام لایعرف باالبیان و لا یذکر بما فی الامکان طوبی لروح خرج من البدن مقدساً عن شبهات الامم ان یتحرک فی هواء ارادة ربه و یدخل فی الجنة العلیا و تطوفه طلعات الفردوس الاعلی و یعاشر انبیاء الله و اولیائه و یتکلم معهم و یقص علیهم ماورد علیه فی سبیل الله رب العالمین لو یطلع احد علی ما قدر علی ما قدر له فی عوالم الله رب العرش و الثری لیشتعل فی الحین شوقاً لذاک المقام الامنع الارفع الاقدس الابهی ....

منتخبات آثار مبارکه حضرت بهاالله، ص 105 و 106)

ارواح شریری که فوت نموده اند، هیچ گونه استیلایی بر مردمان ندارند. خیر بر شر تفوق دارد، اشرار حتی در حیاتشان هم نیرویی کم دارند و این نیرو بعد از مرگ کمتر هم خواهد شد و به علاوه، انها از این کره خاکی بسیار بعیدند.

(پاسخ سوالی که حضرت عیبدالبهاء در عکا فرمودند)

نفوس مقدسه و روحانی بعد از خلع از این قالب جسمانی، بر نفوس تاثیر میگذارند و آنها را مساعدت و راهنمایی می کنند. در واقع، این مطلب یکی از حقایق مورد تایید دیانت بهایی است

(الواح حضرت عبدالبهاء ج 3)

اعمال روح در این عالم جسمانی به مدد جسم صورت میگیرد. وقتی که روح از بدن قطع تعلق کرد، بدون واسطه به اعمال خود ادامه می دهد... بدن به مثابه مرکب است و روح به مثابه راکبو گاهی راکب بدون مرکب نیز حرکت می کند. ولی نفوسی که ادراک نمی کنند، می گویند که روح وقتی که جسد را ترک گفت دیگر اعمالی ندارد، روح جسم ندارد، روح جسم نیست. در این باره بسیار تامل و تفکر کنید.

(حضرت عبدالبهاء :فلسفه الهی، سنه 1928، ص 127 انگلیسی ...)

با مطالعه ی مجدد لوح مبارک حضرت بهاالله، که در آن بیانی به این مضمون وجود دارد که واوابستگان مومنین تا حدی در عالم بعد به ملکوت فائز می شوند. معلوم شد که مقصود مبارک قسمتی از آنها است . این است که آنها به ملکوت نائل می شوندولکن تا حدی. اما می توانند بی نهایت ترقی نمایند. ترقیات روحانی در دنیای بعد بی انتهی است و منحصر به آنها نیست که به معرفت و شناسایی امر در ایام حیات فائز گشته اند.

(حضرت ولی امرالله به یکی از احباء ،30 آبریل 1940)

+ نوشته شده در 86/06/04ساعت 20:55 توسط ایمان مطلق |

به کسانی که ایمان آورده، و کار های شایسته انجام داده اند، بشارت ده که باغهایی از بهشت برای آنهاست که نهر ها از زیر درختانش جاریست. هر زمان که میوه ای از آن، به آنان داده شود، می گویند:این همان است که به ما روزی داده شده بود و میوه هایی که برای آنها آورده میشود همه یکسانند، و برای آنان همسرانی پاک و پاکیزه است، وجاودانه در آن خواهند بود

(سوره بقره آیه 25)

و آنها که اینان آورده، و کارهای شایسته انجام داده اند، آنان اهل بهشتند؛ و همیشه در آن خواهند ماند.

(سوره بقره آیه 81)

و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان، و بهشتی که وسعت آن، آسمانها و زمین است، و برای پرهیزکاران آماده شده است.

(سوره آلعمران آیه 133)

هر کسی مرگ را میچشد؛ و شما پاداش خود را به طور کامل در روز قیامت خواهید گرفت؛ آنها که آتش دور شده ، و به بهشت وارد می شوند نجات یافته و رستگتر شده اند و زندگی دنیا، چیزی جز سرمایه فریب نیست

(سوره آلعمران آیه 185 )

وی را در باغهایی از بهشت وارد می کند که همواره، آب از زیر درختانش جاری است، جاودانه در آن می ماند، و این، پیروزی بزرگی است

(سوره نساء آیه 13 )

و کسی که چیزی از اعمال صالح را انجام دهد، خواه مرد باشد خواه زن، در حالی که ایمان داشته باشد،چنان کسانی داخل بهشت می شوند، وکمترین ستمی به آنها نخواهد شد

(سوره نساء آیه 124)

اگر اهل کتاب ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنند، گناهان آنها را می بخشیم، و آنها را در باغ های پر نعمت بهشت وارد می سازیم

(سوره مائده آیه 65)

خداوند از مومنان، جانها و اموالشان را خریداری کرده، که بهشت برای آنان باشد ، در راه خدا پیکار می کنند، می کشند و کشته می شوند، این وعده حقی است بر او،که در تورات و انجیل و قران ذکر فرموده و چه کسی از خدا به عهدش وفدار تر است؟!

(سوره ی توبه آیه 111)

توصیف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده، نهر های آب از زیر درختانش جاری است، میوه آن همیشگی، و سایه اش دائمی است ، این سرانجام کسانی است که پرهیزگاران پیشه کرده اند، و سر انجام کافران آتش است

(سوره رعد آیه 35 )

در آنجا هرگز گفتار لغو و بیهوده ای نمی شنوند، و جز سلام در آنجا سخنی نیست، و هر صبح و شام، روزی آنان در بهشت مقرر است

(سوره مریم آیه 62)

حوریانی که در خیمه های بهشتی مستورند 

 (سوره ی الرحمن از آیه 72)

و حوریان بسیار جوان و هم سن و سال

(سوره النبا آیه 33 )

به آنها که کافر شدند بگو: بزودی مغلوب خواهید شد و به سوی جهنم محشور خواهید شد . و چه بد جایگاهی است

(سوره آلعمران آیه 12 )

در آن روز که آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان کرده، و با صورتها و پهلوها و پشتهایشان را داغ می کنند،این همان چیزی است که برای خود اندوختید.

 به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بد بوی متعفن نوشانده می شود

(سوره ابراهیم آیه 16 )

اکنون از درهای جهنم وارد شوید در حالی که جاودانه در آن خواهید بود، چه جای بدی است جای مستکبران

(سوره نحل آیه 29 )

ما جهنم را برای پذیرایی کافران آماده کرده ایم

(سوره کهف آیه 102 )

شما و آنچه غیر خدا می پرستید ، هیزم جهنم خواهید بود، و همگی در آن وارد می شوید

(سوره انبیاءآیه 98 )

و کسانی که می گویند پروردگارا عذاب جهنم را از ما برطرف گردان؛ که عذاب سخت و پر دوام است

(سوره فرقان آیه 65 )

ای پیامبر ! با کفار و منافقین پیکار کن و بر آنان سخت بگیر جایگاهشان جهنم است ، و بد فرجامی است

(سوره تحریم آیه 9 )

+ نوشته شده در 86/06/04ساعت 20:54 توسط ایمان مطلق |

 

پاسخ: کتابمقدس می فرماید: "انسان که از زن زائیده می شود، قلیل الایّام و پر از زحمات است.  مثل گل می روید و بریده می شود، و مثل سایه می گریزد و نمی ماند.... اگر مَرد بمیرد، بار دیگر زنده شود؟" (ایوب 1:14 - 2 ، 14).

به مانند ایوب، این سؤال تقریباً ذهن همۀ ما را به خود مشغول کرده است . واقعاً پس از مرگ چه اتفاقی می افتد؟ آیا به همین سادگی از بین خواهیم رفت و دیگر وجود نخواهیم داشت؟  آیا پس از مَرگ به زمین خواهیم برگشت تا به اهداف شخصی عالی تری برسیم؟ آیا پس از مَرگ، همه به یک جا می روند و یا اینکه افراد مختلف به مکان های متفاوت منتقل خواهند شد؟  آیا واقعاً چیزی به نام بهشت و جهنم وجود دارد، و یا اینکه همۀ این ها توهّمات ذهنی هستند؟

کتابمقدس نه فقط حیات پس از مرگ را تأئید می کند، بلکه آن را جاودانی و بسیار پر جلال توصیف می نماید: "بلکه چنانکه مکتوب است: "چیزهائی را که چشمی ندید و گوشی نشنید و به خاطر انسانی خطور نکرد، یعنی آنچه خدا برای دوستداران خود مُهیّا کرده است" (اول قرنتیان 9:2).  عیسی مسیح، خدای مُجَسّم، به این جهان خاکی آمد تا حیات جاودانی را همچون یک هدیه به انسان ببخشد.  "و حال آنکه به سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید، و تأدیب سلامتی ما بر وی آمد، و از زخمهای او ما شفا یافتیم" (اشعیا 5:53).

عیسی مسیح، با فدا کردن جان خود، مجازاتی را که ما لایق آن بودیم بر خود گرفت.  او پس از سه روز، با قیام روحانی و جسمانی خویش از قبر، پیروزی خود را بر مرگ ثابت نمود.  پس از قیام از مردگان، عیسی مسیح مدت 40 روز بر زمین ماند، و قبل از صعود به بهشت ابدی توسط هزاران نفر دیده شد.  رومیان 25:4 می گوید: "که به سبب گناهان ما تسلیم گردید و به سبب عادل شدن ما برخیزانیده شد."

قیام مسیح از مرگ واقعه ای است که برای اثبات سَندیّت آن مدارک زیادی موجود می باشند.  پولس رسول از افراد محتلف دعوت نمود تا با استفاده از شهود عینی، اعتبار این واقعه را مورد پرسش قرار دهند.  ولی هیچکس نتوانست صِحّت قیام مسیح را ردّ کند.  بر مبنای قیام مسیح، که اساس ایمان مسیحی است، ما نیز از مردگان خواهیم برخاست.

برخی از مسیحیان اولیه به این حقیقت ایمان نداشتند.  پولس آنها را بدینصورت نصیحت می کند: "لیکن اگر به مسیح وعظ می شود که از مُردگان برخاست، چونست که بعضی از شما می گویند که قیامت مُردگان نیست؟ اما اگر مُردگان را قیامت نیست، مسیح نیز برنخاسته است" (اول قرنتیان 12:15 ـ 13).

مسیح نوبر کسانی است که به جهت زندگی آینده خواهند برخاست.  آدم، او که همۀ ما از نسل وی می باشیم، گناه کرد.  گناه او مرگ جسمی را برای همۀ آدمیان به ارمغان آورد.  اما همۀ آنانی که توسط ایمان به مسیح به فرزندخواندگی در خانوادۀ الهی خوانده شده اند، وارث زندگی جدید خواهند شد. (اول قرنتیان 20:15ـ22)  همچنانکه خدا بدن مسیح را از مُردگان برخیزانید، بدن های ما نیز به هنگام بازگشت مسیح از قبر خواهند برخاست. (اول قرنتیان 14:6)

باید توجه داشت که اگر چه در نهایت همۀ ما برخیزانیده خواهیم شد، ولی همه به بهشت نخواهند رفت.  آنچه تعئین می کند شما پس از مرگ به بهشت خواهید رفت و یا به جهنم، انتخابی است که حین حیات خود بر زمین اتخاذ می کنید.  کتابمقدس می گوید: "و چنانکه مردم را یک بار مُردن و بعد از آن جزا یافتن مُقرّر است" (عبرانیان 27:9).  آنانی که عادل کرده شده اند به آسمان خواهند رفت تا وارد حیات ابدی شوند.  اما همۀ بی ایمانان، برای مجازات ابدی به جهنم فرستاده خواهند شد. (متی 46:25)

جهنم نیز، مانند بهشت، یک توهّم و یا تجسم صِرف نیست؛ بلکه مکانی است واقعی.  آنجا جائی است که اشخاص غیر عادل (بی ایمان) خشم و غضب ابدی خدا را تجربه خواهند کرد.  در جهنم، گناهکاران متحمل شکنجۀ جسمی و عذاب روحی و روانی خواهند بود، و وجدانشان از خجالت، شرم، افسوس، و حقارت رنج خواهد برد.

جهت توضیح ماهیّت جهنم، کتابمقدس از اسامی مختلفی استفاده می کند: هاویه که چاهی است بی انتها (لوقا 31:8 ؛ مکاشفه 1:9)، و دریاچۀ آتش که ساکنان آن شب و روز در آتش آن عذاب می کشند (مکاشفه 10:20).  در جهنم گریه و فشار دندان خواهد بود.  اینها نشانی است از رنجیدگی و غضب شدید (متی 42:13).  آنجا جائی است که "... کِرم ایشان نمیرد و آتش خاموشی نیابد" (مرقس 48:9).  نکتۀ مهم این است که هر چند خدا می فرماید: "من از مُردن مَرد شریر خوش نیستم.  بلکه (خوش هستم) که شریر از طریق خود بازگشت نموده، زنده ماند" (حزقیال 11:33)، ولی، به زور، ما را مجبور نمی سازد او را اطاعت کنیم.  اگر ما اختیار می کنیم که او را رد نمائیم، او آنچه را ما طلبیدیم به ما می دهد.  و آن، چیزی نیست جز دوری ابدی از خدا.

زندگی زمینی ما یک امتحان است؛ و در واقع تعئین کننده و تدارک بینندۀ آیندۀ ابدی ماست.  برای ایمانداران، این آینده عبارت است از زندگی ابدی در حضور خدا.  پس سؤال مهم این است: "من چگونه می توانم یک ایماندار محسوب شوم تا این حیات ابدی را دریافت کنم؟"  در پاسخ باید گفت که فقط یک راه وجود دارد؛ و آن ایمان و اعتماد به عیسی مسیح، پسر خداست.  عیسی فرمود: "... من قیامت و حیات هستم. هر که به من ایمان آورد، اگر مُرده باشد، زنده گردد.  و هر که زنده بُوَد و به من ایمان آورد، تا به ابد نخواهد مُرد...." (یوحنا 25:11ـ26).

حیات ابدی، به عنوان یک هدیه، در دسترس همه می باشد.  اما تنها کسانی قادر به دریافت آن هستند که خویشتن و امیال دنیوی خود را انکار کرده، و خود را همچون قربانی به خدا تسلیم کنند.  "آنکه به پسر ایمان آورده باشد، حیات جاودانی دارد و آنکه به پسر ایمان نیاورد حیات را نخواهد دید، بلکه غضب خدا بر او می ماند." (یوحنا 36:3).  فرصت توبه به هیچکس پس از مَرگ داده نخواهد شد.  فرصت ما پس از مَرگ، تنها برای رویاروئی با خداست.  او ما را دعوت می کند تا امروز با محبت و ایمان بسوی او آئیم.  اگر ما ایمان آوریم که مرگ عیسی مسیح جریمۀ طغیان گناه آلود ما را پرداخت نمود، نه فقط صاحب یک زندگی بامعنی و پربرکت بر روی زمین خواهیم شد، بلکه حیات جاودانی در حضور مسیح نیز برای ما تضمین می شود.

+ نوشته شده در 86/06/04ساعت 11:8 توسط ایمان مطلق |

. فردریش اِنگلس خطابه ای را در سوگ او ایراد کرد که مشتمل بر عبارات زیر بود: رسالت او در زندگی این بود که به نحوی از انحاء به فروپاشی جامعه کاپیتالیستی کمک کند... به نجات پرولتاریای امروزی برخاست، و وی نخستین کسی بود که پرولتاریا را از منزلت اجتماعی و نیازهایش و شرایطی که تحت آن می توان آزادی خود را به دست آورد آگاه کرد. مبارزه و پیکار، حربه او به شمار می آمد. و با چنان اشتیاق و حدت و کامیابی پیکار کرد که اشخاص نادری می توانند با او کوس برابری بزنند ... و نتیجتاً منفورترین و ارجمند ترین انسان در عصر و زمانه اش بود....

هنگامی که مرد. میلیونها کارگر همقطار؛ از معادن سیبری تا سواحل کالیفرنیا، احترامش کردندو در مرگش سوگوار شدند... نام و نفوض او در سراسر سده ها باقی خواهد ماند

+ نوشته شده در 86/06/03ساعت 13:8 توسط ایمان مطلق |

کارل مارکس                                                              1818-1883

مارکس در سال 1818 در راینلند آلمان، در تریر، به دنیا آمد و اصل و تبارش یهودی بود. در سن 17 سالگی برای تحصیل دررشته ی حقوق به دانشگاه بن رفت اما رفتار سرکش و طغیانگر وی سبب شد که به دستور پدرش به دانشگاه برلین منتقل شود. در دانشگاه برلین به فلسفه روی آورد و هنگامی که در اثر مرگ پدر، احتمال داد که با مشکلات مالی در آینده روبرو شود، تصمیم گرفت رساله دکتری فلسفه اش را زود تر به اتمام برساند. این رساله در سال 1841 تصویب شد، ولی نتوانست شانس احراز مقام (استادی) دانشگاه را که سودای آن را در سر داشت نصیب خود کند. به روزنامه نگاری روی آورد و در سال 1842 سردبیر و مدیر مسئول روزنامه (راینیش گازت) شد. این شغل دوامی نداشت زیرا دولت پروس این روزنامه را تعطیل کرد. در سال 1843 که تازگی با همسرش (یتی) ازدواج کرده بود به پاریس رفت و در آنجا مشغول به نگارش مقالاتی برای سالنامه های آلمانی- فرانسوی کرد. این بار نیز شکست خورد زیرا که دولت پروس به دلیل اندیشه های انقلابی عرضه شده در سالنامه مزبور، دستور توقیف مارکس را صادر کرد و وی طبیعتاً نمی توانست به پروس بازگردد. از این رو در فرانسه باقی ماند، افکار سیاسی و فلسفی اش را گسترش داد و دوستی و همکاری با فردریش آنگلس را آغاز کرد. در سال 1847 به لندن رفت تا در کنگره یک سازمان جدید، مجمع کمونیست، شرکت کند. وی همراه با آنگلس، ماموریت یافت که اعلامیه ای به زبان ساده درباره مرام مسلک این مجمع بنویسد. این اعلامیه، معروف به مانیفیست کمونیست، در سال 1848 انتشار یافت.

در سال 1849 خانواده اش را در لندن نستقر کرد و بقیه ی عمرش را در آنجا گذرانید. مدتی همه چیز سخت و دشوار می نمود، نه تنها به دلیل بی پولی مارکس، بلکه به خاطر اینکه دو فرزند مارلس در کودکی مردند و فرزند سومش ادگار در سن 8 سالگی در گذشت. با این وصف از شدت فعالیت مارکس کم نشد دست نویس کتاب سرمایه را آماده کرد و در انواع مباحثات و مجادلات سیاسی شرکت نمود.

کتاب سرمایه در سال 1872 به زبان روسی ترجمه شد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت. مارکس که در آن زمان بسیار مشهور شده بود تماس مداوی با نظریه پردازی همفکر خود {سوسیالیست ها } در سراسر اروپا داشت. سالهای آخر عمر او بسیار تلخ بود چرا که چند نوه ی او در کودکی مردند . در 1881 همسرش پس از یک بیماری طولانی عذاب آور در گذشت. در سال 1882 یکی از دخترانش در گذشت خود مارکس در 14 مارس 1883 در گذشت و در گورستان (هایگیت) واقع در (همپستید) به خاک سپرده شد.

مارکس به پیروی از اندیشه های فریر باخ، نظریه هگل را درباره ی (مطلق) و ( ذهن ) به مثابه یک حقیقت واقعی ، رد کرد و به جای آنها ، ( انسانها ) و ( آگاهی انسان ) را در کانون فلسفی اش قرار داد. با گذشت زمان، مارکس روابط اجتماعی را که در ارتباط با کار، تولید، چانه زدن بر سر دستمزد و پول به وجود می آمد، به عنوان نیرو های تعیین کننده تاریخ بشر به حساب آورد. او می گوید که روابط اجتماعی بازتاب یک مرحله از تحول نیروهای مادی تولید است، و این تجمع کامل نیروهای مزبور ساختار اقتصادی جامعه را می سازد. مارکس می نویسد:

شکل تولید در حیات مادی، تعیین کننده سرشت عمومی تحولات اجتماعی، سیاسی و معنوی زندگی است. این آگاهی و شعور انسانها نیست که تعیین کننده وجود آنان است، بلکه، برعکس، وجود اجتماعی آنان تعیی کننده آگاهی آنان است.

مارکس معتقد است همزمان با ادامه تحول اجتماعی جامعه، زمانی فرا خواهد رسید که نیرو های مادی تولید در تضاد با روابط تولیدی موجود قرار گیرند، با این نتیجه که آنچه زمانی خود یک تحول محسوب می شد بعداً به صورت قید و بندهایی سخت برای مردم در می آید. وضعیت مزبور موجب یک دوره ی انقلاب اجتماعی است، اگر چه ( هیچ نظم اجتماعی از بین نمی رود مگر آنکه نیروهای مولد، که در نظم مزبور جایی برای خود دارند، گسترش یافته باشند؛ و مناسبات تولیدی عالی تر جدید نیز فقط موقعی ظاهر می شود که شرایط مادی وجود آنها از قبل در زهدان جامعه قدیم رشد کرده باشد.)

مناسبات تولیدی به روابطی گفته می شود که میان زمیندار و کارگر مزرعه، بین مالک کارخانه و کارگر کارخانه، و نظیر آن پدید می آید.

این مناسبات ساختار اقتصادی جامعه را می سازد و زیر بنای سیاسی، اخلاقی و معنوی آن را تشکیل می دهد. از این رو، ادعای مارکس به این موضوع منجر می شود که نیروهای اقتصادی، تعیین کننده کلیه جنبه های زندگی هستند، و این مطلب شاید بحث انگیزترین ادعای مارکس در تمامی آیین عقیدتی اوست .

موقعی که توجه مارکس معطوف به یک واقعیت مادی و فیزیکی، نه یک واقعیت روحانی و معنوی ، شد، طبقه کارگر یا پرولتاریا را بلافاصله به عنوان نیرویی که از اهمیت والایی به لحاظ فقر عمیق، حضور همه جایی آن، و مهم تر از همه، از خود بیگانگی عیان و آشکارش، مشخص کرد. در یک فرایند دیالکتیک مادی، طبقه کارگر به طرز آشکار و روشنی در نقش یک ( آنتی تز) در برابر (تز) مالکیت خصوصی اموال و دارایی ها ظاهر شده و به این ترتیب نقش حیاتی را در تحول دیالکتیکی نجات بشر ایفا می نماید. کار انسان و اقتصاد متلازم با آن، محتوای مادی ساختار رسمی دیالکتیک مارکس را تشکیل می دهد. او باور داشت که فعالیت در زمینه کار، در ذات و سرشت انسان نهفته است، ولی نه در یک نظام تولیدی که کارگران تسلطی بر آن ندارند یا در هر نظامی که توانایی نیروی کار آنان را استثمار کرده و آنان را با رقابت با یکدیگر سوق می دهد. مارکس مطمئن بود که چنین شرایطی، که بی گمان تقریباً در همه جا حاکم است تغییر پذیر است ، آن هم فقط از طریق از میان بردن مالکیت خصوصی، نظام دستمزد ها و نوع کاری که به استثمار کارگران می انجامد.

مارکس نظریه اقتصادی خود را در کتاب (سرمایه) ارائه داد .وی می کوشد تا نشان دهد که کاپیتالیسم بذرهای نابودیش را در بطن خویش می پروراند. در این باره استدلال می کند که کاپیتالیسم ها سود های خود را از ارزش مازادکار کارگران به دست می آورند، اما چون سرمایه همواره رو به افزایش است لذا نسبت کار به سرمایه به تدریج کاهش می یابد. بالاخره مرحله ای فرا میرسد که نسبت سود با ارزش کار ، کاملاً از بین می رودو در این مرحله است که عمر کاپیتالیسم سر خواهد رسید.

مارکس همچنین درباره ی مسائل عمیقی چون درباره ذات و آزادی بشر مطرح می نماید، و به این طریق بر مفاهیم و آمالی که افراد بشر درباره خودشان دارند تاثیر شدیدی به جا می گذارد.( فلسفه های ) متعددی بر مبنای نظریه اقتصادی مارکس به وجود آمده است، هر چند که مارکس شخصاً مایل نبود که تفکراتش به عنوان فلسفه تلقی شود. زیرا مارکس بخش اعظم فلسفه را به مثابه جلوه ای از از خود بیگانگی به شمار می آورد که وی می خواست بر آن غلبه کند و در نتیجه ی انقلاب اجتماعی پیش بینی شده توسط او ، از بین می رود.

 

آثار عمده مارکس

1.      فقر فلسفه

2.      مانیفیست کمومنیست

3.      سهمی در نقد اقتصاد سیاسی

4.      سرمایه

ماخذ:

1.       50 فیلسوف بزرگ (دایانا کالینسون)

2.       سهمی در نقد اقتصاد سیاسی (کارل مارکس)

3.       خانواده مقدس ( کارل مارکس )

4.       فردریش آنگلس، به نقل از آپزایا برلین،کارل مارکس ،زندگی ومحیط زیست او.

برای نقد دقیق تر آثار مارکس به صورت مختصر و مفید از نظر نوینده ی حاضر می توان به جلد سوم کتاب تاریخ فلسفه ی راسل مراجعه کرد همچنین از کتاب های قابل توجه کتاب تاریخ فلسفه ی کاپلستون جلد هفتم میباشد. 

+ نوشته شده در 86/06/03ساعت 13:1 توسط ایمان مطلق |