غالباً شناسایی را با قبول دوگانگی در میان موضوع و مورد که عنصر متقابل شناسایی است و هر کدام متمم دیگری است تعریف می کنند . حتی آنگاه که می گویم (من فکر می کنم) چنان می نماید که گویی شخص شناسنده را از شیء شناخته تمییز می دهم . یعنی در ضمن همین (فکری که می کنم ) فعل تفکر و چیزی که مورد چنین فعلی قرار می گیرد، هر دو منکشف می شود ، یا هر دو حاصل می آید و به قول لالاند (شناختن بدین معنی است که موردی حقیقی یا واقعی برای تفکر در ذهن من حاضر باشد؛ آنچه مورد تفکر قرار می گیرد ، هر چه باشد ، از آن حیث باید ملحوظ شود که مورد شناسایی است و با تفکر موضوع شناسایی ، لااقل از لحاظ صوری ، تفاوت دارد.
با توجه به این قاعده، شناسایی فعلی از ذهن است که موردی را ، از آن لحاظ که مورد است ، وضع می کند . و در چنین فعلی رابطه ای اصلی در بین دو حدی که در دو طرف آن واقع است مشاهده می شود، و این دو طرف همان موضوع و مورد است که دو عنصر اصلی شناسائی است و باید به تعریف آنها پرداخته شود
مورد، به معنی فلسفی، غایتی که وصول بدان مورد نظر باشد، یا چیزی که مورد بحث قرار گیرد نیست، بلکه چیزی است که تفکر یا تصور بدان تعلق گیرد، از آن حیث که از فعل تفکر یا تصور متمایز باشد.
موضوع کسی است که می شناسد در مقابل چیزی که شناخته می شود. ذهن است از آن حیث که فکر می کند، و منشاء ی برای فعل شناسایی واقع می شود.
شی نمی تواند مورد شناسایی باشد جز نسبت به ذهنی که راجع بدان فکر می کند . ذهنی نمی تواند موضوع شناسائی باشد مگر از آن حیث که موردی برای شناسائی اختیار کند . تنها علم به نفس است که موضوع شناسائی همان مورد شناسائی است.
زمانی که بحث درباره ی منشاء شناسائی و نحوه ی صورت پذیری آن به عمل می آید دو مذهب فلسفی در مقابل یکدیگر قرار دارند: مذهب اصالت تجربه و مذهب اصالت عقل.
نظریه ی اصالت تجربه (امپریسم)
مذهب اصالت تجربه حاکی از این حیث است که تجربه ، اگر تنها منشاء شناسائی انسان نباشد ، منشاء اصلی آن به شمار می رود.
نظریات اینان به شرح زیر است:
ذهن انسان قابل قیاس به لوح ساده ایست . هر چه در آن دیده شود، به طور مستقیم یا غیر مستقیم ، از تجربه ناشی شده ، یا به قلم تجربه بر این لوح نگاشته شده .و مدرسیون قرون وسطی بر این نظریه بودند که : هیچ چیز در فهم نیست مگر اینکه نخست در شهود حسی یا در حواس یوده باشد.
از دیگر نظریات این است که ذهن ساخت درونی به هیئت معین ندارد ، و قوانینی که خاص ذهن باشد نیست تا آنچه از راه تجربه می آید ناگزیر این ساخت را بپذیرد یا مشروط بدین قوانین شود. تنها فعالیتی که تعقل به ذهن دارد توجه ذهن است بدانچه دریافت می کند.امری مقدم بر تجربه نیست که تجربه را وادار به قبول صورت خویش سازد.
اما تجربه را به معنی اعم آن باید گرفت ، و هیچ کدام از اقسام مختلف تجربه را نباید خارج از مفهوم آن قرار داد لاک می گوید: تجربه ی درونی، یا وجدان به همان اندازه ی تجربه ی خارجی ، یا احساس ، اهمیت دارد.
از فلاسفه ی تجربه گرا میتوان از فرانسیس بیکن – جان لاک – جرج برکلی – دیوید هیوم نام برد
نظریه ی اصالت عقل (راسیونالیسم)
مذهب اصالت عقل به طور کلی حاکی از این است که عقل ، اگر تنها منشاء شناسائی انسان نباشد ، منشاء اصلی آن به شمار می رود و عقل فی نفیه مستقل از تجربه است.
قوانینی برای فکر وجود دارد که تقومی که مقدم بر هر گونه نجربه ایست به هن می بخشد، و وجود همین قوانین است که هر گونه تجربه ای را ممکم می سازد. شناسائی مستلزم این است که مبتنی بر اصول کلی و ضروری باشد ، و همین اثول است که ضامن مقبول بودن شناسائی است . که می توان از اصول فوق نام برد: اصل علیت ، اصل جوهر ، اصل غائیت، اصل موجبیت و.... که ممکن نیست بتوان ایا اصول را از تجربه اخذ کرد، زیرا که تجربه خود با اتکاء بدین اصول سازمان می پذیرد و معقول می شود.
عقل مجموعه ی اصولی است که هادی شناسائی است ، یا خود هیئت تالیفی اسن اثول است. عقل است که امور تجربی را به صورتی که تابع قوانین باشد در می آورد، از این رو خود باید مقدم بر آنها باشد و اگر چنین نمی بود امور تجربی غیر معقول و غیر مرتب می ماند.
از فلاسفه ی مهم عقل گرا میتوان به افلاطون ، توماس آکوئینی ، دکارت نام برد.
در اینجا شاید بد نباشد جواب خانم روحی پور مخاطب محترمه وبلاگ را بدهم
دکارت عقل را به معنی هیئتی مولف از اصول قبلی کلی ضروری نمی داند، و این اصول را اعتباری بسیار قائل نیست، بلکه عقل را عبارت از توانائی انسان به حکم صحصح درباره ی صواب و خطا و تمییز آن دو از یکدیگر می شمارد.
بعلاوه ، عقل بر طبق رای او فقط قوه ای نیست که انسان به یاری آن استدلال کند ، قضایا را با یکدیگر تالیف نماید و راهبر او در بکار بردن روش درست باشد . بلکه عقل را علاوه بر این قوه ی نطقی ، شهودی نیز حاصل است که چیزی جز پرتو روح نیست و این شناسائی که به اصطلاح خود او تنها از تابش نور عقل حاصل می شود ، همان طور است که انسان را قادر می سازد تا در حیطه ی فکر به ادراک مستقیم بداهت، در مفاهیم صریح و ممیزی که سرشار از وجود و حقیقت است، نائل آید.
+
نوشته شده در
86/04/31ساعت 18:44 توسط ایمان مطلق
|
شناسایی با چه؟
مدتی است مطلبی ذهن مرا آشفته است و آن این است که ما بنا به چه قوه ای حکم بر هستی و یا نیستی چیزی می کنیم . در اینجا قصدم این نیست که بگویم هستی چیست بلکه می خواهم دررایطه با شناخت یا معرفت سخنی گویم .
اکثر انسان ها برای اینکه قول به بودن چیزی دهند می کویند من این را دیدم . آیا این جمله به این معنی است که بودن آن چیز در گرو دیدن آن است؟!؟ آیا اگر هم دیده نشود می توانیم بگوئیم که آن هست ؟ اگر از این لحاظ به مسئله نگاه نکنیم و به کناری بگذاریم این سوال را سوالات دیگری مطرح است که در اینجا به آن اشاره می کنم .چگونه می توانیم به آن چیزی که دیده ایم اعتماد کنیم ؟ مثالی می آورم ما ممکن است اژدهایی را نیز در اتاقمان ببینیم یا به نظرمان بیاید فردی که سال ها مرده است در کنار ما نشسته است و این به نظر ما عینی بیاید . و نظریه ی دیگر اینکه شاید آنچه را که ما می بینیم شاید تنها پدیداری باشد که در ذهن ما نقش بسته است . فی المثل می دوستی به اسم فرید دارم او را سه هفته است که ندیده ام و او از نظر فاصله از من کیلومتر ها دور است ولی هر گاه که اسم فرید را من می شنوم چهره ی فرید در ذهن من تجسم می شود آیا آن چیزی که من می بینم فرید است ؟ به گونه ی دیگر هم می شود به همین مسئله نگاه کرد که شاید ما هر آن چرا که میبینیم تنها پدیداری باشد که در ذهن ما نقش می بندد و تنها تصور است. و در انتها اگر جواب قانع کننده ای برای اینها پیدا کردیم – که من نیز خوشحال می شوم از آنها آگاهی پیدا کنم- مسئله ی خطای دید را چگونه حل می کنیم؟ مثالی میزنم ما دو خط موازی (مثل خطوط ریل قطار) را در امتداد طولانی فکر می کنیم که این دو به هم نزدیک می شوند و به هم برخورد می کنند در صورتی که حقیقت قضیه چنین نیست.
حواس دیگر که کمتر قابل اعتماد به نظر می آیند فی المثل طعم غذایی برای یک نفر بی نمک و برای شخص دیگر شور به نظر می رسد . بوی گل محمدی به نظر یکی خوشبو و به نظر شخص دیگر بد بو است . هوای اتاقی به نظر یکی گرم به نظر شخص دیگر سرد و به نظر شخص دیگر عادی به نظر می آید . خوب است مثالی نیز در مورد قوه ی شنوایی بزنیم .اسم من ایمان است وقتی که خواهر در اتاق دیگر می گوید:( مامان ) و او را صدا می زند من اشتباهاً فکر می کنم می گوید ایمان . شاید بگوئید گوش من ایراد دارد . ولی به زندگی خود رجوع کنید چند بار اصوات را اشتباه شنیده اید. شاید بگوید در مثال لامسه بر می گردد به طبیعت هر شخص که ناشی شده از جایی است که قبلاً در آن زندگی می کند و مثال خوشبوی و بدبوی بر می گردد به زیبایی شناسی و سلیقه ی فردی و مثال طعم و مزه نیز خارج از آن نیست. جواب من این نیست . سوال من این است که چگونه به این حواس اعتماد می شود کرد با این مشکلاتی که وجود دارد و چگونه می توان کشف حقیقت کرد در حالی که نمی توانیم اتفاق نظر داشته باشیم در حل مسائل ساده ای چون این مثال های ایکه آورده ام .
به جز حواس انسان ها از عقل و خرد نیز در ظاهر بهرمند هستند . نمی خواهم در رابطه با میزان فهم عقل و حوزه ی آن چیزی بر زبان رانم زیرا که از گفتن آن فی الحقیقه عاجزم و کانت نیز در کتاب سنجش خرد ناب به نحو احصن آنرا بیان کرده است . در اینجا مسئله ی من آن است که دکتر داوودی در یکی از نطق های خود بیان کرده اند و آن این است فلاسفه که تمام تلاش خود را در کشف حقیقت کرده اند چگونه است که به حقیقت واحدی دست نیافته اند آنان که از عقل به نحو برتر آن استفاده می کردند و تعصبی هم که در ارائه ی آراء خود نداشته اند . فیلسوف افسوس هراکلیتوس می گفت:واقعیت معقول است و معقولات واقعیت هستند. اما معقول تز نظر کی ؟یا از نظر کدام عقل ؟
وقتی در مورد اینها می اندیشم خودم را در صحرای پیدا می کنم که بدون هیچ وسیله ای به دنبال آب می گردم و انقدر شیرجه بر برکه های که سراب بوده است می زنم تا سرگشته تر و خسته تر به گوشه ای بنشینم .
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت 20:53 توسط ایمان مطلق
|
دین چیست؟
در مورد دین تعریف های مختلفی اعم از دینی و غیر دینی ارائه گردیده است.
یکی از این تعاریف تعریف پدیدارشناسی است که می کوشد آنچه را که در میان کلیه ی صورت های قابل پذیرش دین مشترک است توضیح دهند، مانند تعریف دین به « شناخت یک موجود فوق بشری که دارای قدرت مطلقه است و خصوصاً باور داشتن به خدا یا خدایان متشخص که شایسته ی اطاعت و پرستش اند » (فرهنگ آکسفورد)
تعریف مهم دیگر تعریف روانشناختی است که ویلیام جیمز ارائه داده است او می گوید« احساسات، اعمال و تجربیات افراد در هنگام تنهایی ، آنگاه که خود را در برابر هر آنچه که الهی می نامند، می یابند»
تعریف دیگر جامعه شناختی هستند مانند این تعریف «مجموعه ای از باور ها، اعمال، شعائر و نهاد های دینی که افراد بشر در جوامع مختلف بنا کرده اند» (ت . پارسونز)
تعریف رایناخ طبیعت گرایانه است او می نویسد:« مجموعه ای از اوامر و نواهی که مانع عملکرد آزاد استعداد های ما می گردد» یا این تعریف که از ماتیو آرنولد می باشد و با همدلی بیشتری همراه است « این همان اخلاق است که احساس و عاطفه به آن تعالی،گرما و روشنی بخشیده است»
تعریف های دینی نیز در باب دین وجود دارد که در اینجا به ذکر بعضی از آنها می پردازیم.
«دین اعتراف به این حقیقت است که کلیه ی موجودات تجلیات نیرویی هستند که فراتر از علم و معرفت ماست» (هربرت اسپنسر) یا «دین پاسخ انسان است به ندای الهی»
تی یل میگوید:« در حقیقت دین وضعیتی روحی یا حالتی ناب و حرمت آمیز است که آنرا (خشیت) می خوانیم.» جیمز ماتیو می گفت که :«دین، اعتقاد به خدای همیشه زنده است ، یعنی اعتقاد به اراده و ذهنی الهی که حاکم بر جهان است و با نوع بشر مناسبات اخلاقی دارد»
برادلی مدعی بود که « دین ، بیش از هر چیز کوششی است برای آنکه حقیقت کامل خیر را در تمام وجوه هستی مان باز نمائیم.»
ابوالفضائل گلپایگانی در کتاب فراعد دین را چنین تعریف می کند: « دین عبارت است از شرایع و قوانینی که به وضع الهی و وحی سماوی یکی از افراد بشر نازل گردد و موجب انتظام امور روحانیه و ملکیه ملتی شود و از خواص دیانت قوت است و قدرت نفوذ کلمه و تالیف امم و عناصر متعدد در ظل کلمه ی واحده.»
حضرت عبدالبهاء نیز تعریفی درباره ی دین ارائه داده اند ایشان میفرمایند: دین عبارت از عقاید و رسوم نیست دیانت عبارت از تعالیم است که محیی عالم انسانی است و سبب تربیت افکار عالی و تحسین اخلاق و ترویج مبادی عزت ابدیه عالم انسانی است.
البته تعریف های مخالفی هم درباره ی دین نیز وجود دارد نظیر آنکه:« دین مجموعه ی عقاید خرافی یا جعلیات طبقه ی خاصی از جامعه است و نیز بازتاب و انعکاس عقاید سرکوفته» فروید
«دین افیون توده ها است» مارکس
همان طور که ملاحظه کردید تعریف های مختلفی درباره ی این موضوع ارائه گردیده است که من فکر می کنم که به نوعی –هر چند که گاهی ضد و نقیض هم در می آیند- همه ی آنها می تواند درست باشد. چرا که هر کدام از این تعاریف به قسمتی از این موضوع و با نگرشی خاص آن فرد که تعریف کرده است بوده است.
شاید قبل آنکه تعریفی از دین ارائه دهیم که کاملتر باشد بهار باشد که ببینیم دین در فرد و جامعه چه نقشی داشته و دارد و شاید هم این نکته را هم باید مد نظر داشته باشیم که دین چه باید می کرده است .
همان طور که در تعریف های که به صورت گلچین ارائه کردم در بالا منظور من از دین، ادیان وحیانی و ابراهیمی است که همگی ادعای آن را دارند که از طرف خداوند یگانه ای –که در مقاله ی ماهیت خدا ذکر آن شده است- فرامینی را برای بهتر زیستن بشر آورده اند.
اعتقاد به چنین ادیانی چه نتایج و ثمراتی را به بار می آورد ؟اگر نکات مثبت این مبحث را مد نظر داشته باشیم باید بگوئیم که این ادیان به علت آنکه جواب های قطعی درباره ی خدا ، جهان پیرامون ما ، آغاز دنیا، اینکه ما از کجا آمده ایم و به کجا می رویم و همچنین حل مسائلی چون روح و مثلهم می دهند و باعث می شوند که اطمینان خاطری در فرد ایجاد شود خیلی خوب مسمر ثمر است هر چند که به نظر من این جواب ها ساده انگارانه و به دور از حقیقت است و نکته ی دیگر آن است که من درباره ی این قسمت از دین می توانم بگویم این است که در هر حال دین برای عوامی است که علاقه ای به حقیقت ندارند و به دنبال جواب های ساده ای هستند که هر چه سریع تر به آنها برسند
همچنین می توان از نکات مثبت دین به ادعیه های آن و انجام مناسک و خواندن این ادعیه ها نزد متدینین اشاره کرد چرا که سبب می شود از نظر روانی به آنان حالتی دست می دهد که وقتی به مشکلات زندگی برخورد کنند فکر کنند که نیرویی ماءورایی به آنان کمک می کند که سبب پیشرفت نوع انسان می شود هر چند که از نظر من تلقینی بیش نیست و در واقع هیچ اثری در زندگی ندارد.
از نقاط مثبت دیگر دین –البته همان طور که عرض کردم برای کسانی که قائلند به این ادیان- می توان به ترسی اشاره کرد که در اصطلاح به آن خشیت الله می گویند و این باعث آن می شود که آدمیان دست از اعمال شر بر دارند ، البته این را با قانون نیز اعمال کرد ولی مسئله ی دیگری که می ماند آن است که چون این مبحث دین جنبه ی اعتقادی و روحانی دارد نزد متدینین، احتمال انجام ندادن این اعمال را بیشتر می کند.
چه که حضرت بهاالله می فرمایند : دین نوری است مبین و حصنی اسن متین از برای حفظ و آسایش اهل عالم چه که خشیت الله ناس را به معروف امر و از منکر نهی نماید. اگر سراج دین مستور ماند هرج و مرج راه یابد نیر عدل و انصاف و آفتاب امن و اطمینان از نو باز مانند.
در نزد انسان های متمدن و معقول که می دانند لازمه ی یک جامعه ی سالم انجام قوانین آن و همچنین رعایت اخلاقیات است این مسئله نیز حل می شود.به هر حال ترویج اخلاقیات نیز یکی از نقاط مثبت دین است که نباید از آن نیز غافل شد.
از دیگر نکات خیر و قابل توجه دین تشکیل گروهی بزرگ به عنوان گروه کسانی به عنوان معتقدین به فلان دین است که سبب اتحاد و ارتباط بهتر و بیشتر بین افراد است که به قولی خانواده ای بزرگ است. البته این ویژگی نیز مانند دیگر خصوصیات نیز همان قدر که نکات خوب دارد ایرادی هم به آن وارد است زیرا همان طور که در تاریخ می توانیم ملاحظه کنید جنگ میان ادیان، نظیر جنگ های صلیبی که میان گروه مسلمانان و مسیحیان بود اشاره کرد که مثال آن در تاریخ بسیار است.
در اینجا قصد ندارم که به کشمکش دین و عقل و مشکلاتی که دین در پیشرفت علم ایجاد کرد بحثی داشته باشم -زیرا که خود تلاشی دیگر و حداقل مقاله ای دیگر را می طلبد- ولی داده های غلطی که دین به عنوان علم می دهد این مشکلات را نیز به بار می آورد.
در هر حال این مباحثی که عرض کرده ، هر چند خلاصه و هر چند ناقص ،مطالبی بود که با استفاده از آنها می شود تعریفی از دین را به دست آورد .
بنده در رابطه با دین قائل به آن نظریه هستم که ایمانوئل کانت در کتاب دین در محدوده ی عقل تنها به آن اشاره کرده است او می گوید: دین برای زندگی کردن است نه زندگی برای دین داشتن، و دینی که نتواند جوابگوی نیاز های زندگی زمان خود باشد، حق طبیعی آن حذف از صحنه ی زندگی است.اخلاق تعیین کننده ی شان دین است . عقل انسان با استقلالی که در عمل اخلاقی دارد ، مرجع تعیین ارزش هاو باور های دینی است. از اینجا مرجعیت و حجیت هر نوع دین تجربی مبتنی بر وحی زایل می شود، زیرا اتکای اخلاق بر ادیان تاریخی موجب نسبیت اخلاق و سلب حاکمیت عقل و اطلاق اصول کلی آن می گردد. اخلاق متکی بر دین، موجب شقاق و عدم تجانس در ارزش های اخلاقی می گردد و وحدت و همدلی نوع انسان را به خطر می اندازد.
در انتها کتاب هایی که می توانید به آنها مراجعه کنید برای مطالعهی بیشتر را به شما معرفی می کنم:
فلسفه ی دین جان هیک
فلسفه ی دین نرمن گیسلر
عقل و اعتقاد دینی مایکل پترسون- بروس رایشنباخ – ویلیام هاسکر – دیوید بازینجر
درباره ی دین مجموعه ی مقالات
دین در محدوده ی عقل تنها کانت
+
نوشته شده در
86/04/24ساعت 13:56 توسط ایمان مطلق
|
فلسفه ی دین
زمانی فلسفه ی دین کلاً به معنای تفکر فلسفی در باب دین یعنی دفاع فلسفی از اعتقادات دینی دانسته می شد
فلسفه ی دین به عنوان ادامه دهنده ی نقش و کارکرد الهیات (طبیعی=عقلی) که متمایز از الهیات وحیانی بود، شناخته می گردید. غایت آن اثبات وجود خدا از طریق براهین عقلی بود و از این رو راه را برای مدعیان وحی هموار می کرد.
من فکر می کنم که تعریفی که هم اکنون ارائه شد تعریف درستی از فلسفه ی دین نمی تواند باشد زیرا که بیشتر شبیه (مدافعه ی دینی-apologetics)است. البته متاسفانه در بعضی از کلاس ها حتی خود اساتید هم دچار این اشتباه می شوند و حتی فرضشان بر آن است که فلسفه را باید خواند تا بهتر بشود دین یا بهتر بگویم دین خود را اثبات کرد و ایشان به حقیقت توجهی ندارند.
جان هیک در فلسفه ی دین خود می گوید: می توان اصطلاح فلسفه ی دین را ( در قیاس با اصطلاح هایی نظیر فلسفه ی علم، فلسفه ی هنر و ...) در معنای اخص آن یعنی تفکر فلسفی در باب دین به کار برد. وی در ادامه ی کتاب می گوید: فلسفه ی دین وسیله ای برای آموزش دین نیست در واقع، اساساً ضروری نیست از دیدگاه دینی به آن نگاه کنیم . کسانی که به خدا اعتقاد ندارند ، لاادریون و افراد متدین به یکسان می توانند به تفکر فلسفی در باب دین بپردازند . از این رو فلسفه ی دین شاخه ای از الهیات نیست بلکه شعبه ای از فلسفه است.
فلسفه ی دین مفاهیم و نظام های اعتقادی دینی و نیز پدیدار های اصلی تجربه ی دین و مراسم عبادی و اندیشه ای را که این نظام های عقیدتی بر آن مبتنی هستند، مورد مطالعه قرار می دهند.
فلسفه ی دین مفاهیم و نظام های اعتقادی دینی و نیز پدیدار های اصلی تجربه ی دین و مراسم عبادی و اندیشه ای را که این نظام های عقیدتی بر آن مبتنی هستند، مورد مطالعه قرار می دهند.
فلسفه ی دین مربوط است به ادیان خاص و مکاتب کلامی کلیه ی ادیان به همان صورت که فلسفه ی علم و علوم خاص مربوط است .
من فکر می کنم بررسی بعد عقلانی دین ( یعنی اعتقادات اساسی آن ) وقتی کاملاً مفید است که آگاهانه و برنامه ریزی شده باشد. و تحقیق درباره ی اعتقادات دینی از نوع معقول و منطقی و بدون فرض کار فلسفه دین است .
فی الواقع کار فلسفه ی دین آن است که با تحلیل مفاهیمی چون خدا، اخلاقیات، عبادت، خلقت، قربانی کردن برای منظور دینی ، روح و حیات ابدی و مثلهم را مکشوف سازد
+
نوشته شده در
86/04/21ساعت 23:55 توسط ایمان مطلق
|
فلسفه چیست؟ (قسمت سوم)
محمد تقی مصباح یزدی در کتاب آموزش فلسفه خود در مورد پیدایش و شکوفایی فلسفه می نویسد که سوفیست ها اولین کسانی بودمد که رو به شک گرایی آوردند و در مورد واژه سوفیست ها می نویسد: واژه ی (سوفیست) که به معنای حکیم و دانشور بود به به وسطه ی اینکه به صورت لقبی برای اشخاص نامبرده در آمده بود معنای اصلی خود را از دست داد و به عنوان رمز و علامتی برای شیوه ی تفکر و استدلال مغالطه آمیز در آمده بود معنای اصلی خود را از دست داد و به عنوان روز و علامتی برای شیوه ی تفکر و استدلال مغالطه آمیز در آمد. همین واژه است که در زبان عربی به صورت (سوفسطی) در آمده و واژه (سفسطه) از آن گرفته شده است .
وی ادامه می دهد که اولین کسی که در برابر سوفیست ها قیام کرد و به نقد افکار و آراء ایشان پرداخت سقراط بود. وی خود را (فیلاسوفوس) یعنی دوستار حکمت و علم نامید. و همین واژه است که در زبان عربی به شکل (فیلسوف) در آمده و کلمه ی (فلسفه) از آن گرفته شده است . تاریخ نویسان فلسفه، علت گزینش این نام را دو چیز دانسته اند.یکی تواضع سقراط که همیشه به نادانی خود اعتراف می کرد ، و دیگری تعریض به سوفیست ها که خود را حکیم می خواندند، یعتی با انتخاب این لقب می خواست به آنها بفهماند:شما که برای مقاصد مادی و سیاسی به بحث و مناظره و تعلیم و تعلم میپردازید سزاوار نام (حکیم ) نیستند و حتی من که با دلایل محکم، پندار های شما را رد می کنم خود را سزاوار این لقب نمی دانم و خود را فقط ( دوست دار حکمت ) می خوانم
از هنگامی که سقراط خود را فیلسوف نامید واژه ی فلسفه همواره در برابر واژه ی سفسطه بکار می رفت و همه ی دانش های حقیقی را در بر می گرفت و تنها معلومات قرار دادی مانند لغت، صرف و نحو و دستور زبان ، از قلمرو فلسفه خارج بود و همان طور که در مقاله ی اول نوشته شده بود فلسفه را به دو قسمت (حکمت عملی و حکمت نظری) تقسیم می کنند که هر یک از آنها خود به سه قسمت تقسیم می شوند.
+
نوشته شده در
86/04/11ساعت 9:23 توسط ایمان مطلق
|
فلسفه چیست؟(قسمت دوم)
هالینگ دیل در کتاب تاریخ فلسفهء غرب می نویسد:
فلسفه،پژوهشی متخصصی است که باید آموخت ،اما ریشه های آن در نیازهای مشترک مردم است که گر چه فیلسوف نیستند ،به این نیازها آگاهند ،به ویژه دو نیاز مهمتر است.
نخست نیاز به شرح و ترجیح است. کودکان همیشه توضیح می خواهند و می خواهند چگونگی
چرایی و چیستی آنچه نا آشنا می بینند ،بدانند این کنجکاوی شدید اغلب با فزونی سن از میان می رود .
فیلسوف نیز کسی است که اندیشه های پذیرفته شده و رایج را زیر سوال می برد و جستجوی راه حل های تازه را نه گاه به گاه بلکه همواره پیشه ء خود می سازد.
دوم آنکه به تصمیم گرفتن نیاز داریم. هر زندگی با موفقیت های روبرو می شویم تا ناگزیریم تصمیم بگیریم زیستن بدون گزینش محال است. از این رو، نیاز اساسی داریم که بدانیم چگونه برگزینیم، بدانیم چرا این یکی را برگزینیم و آن یکی را رها کنیم، و بدانیم گزینش هایمان را چگونه به هم بپیوندیم.
فیلسوف کسی است که درباره ی این چیز ها می اندیشد، گاه به گاه ، بلکه به گونه ای منظم و چون وظیفه ی همه ی عمر.
هرگاه می کوشیم تا دریابیم جهان چیست، آنگاه که در تکاپوییم تا جهان را شرح و توصیف کنیم، در پی آن هستیم که (معنا و منظور) جهان را کشف کنیم و اگر کشف شود جهان را مقصودی هست، می خواهیم بدانیم معنای آن هر چه هست، چیست؟
می توان گفت در انسان گرایش برای یافتن (معنای زندگی) هست و فیلسوف کسی هست که این گرایش در او نیرومند و فعالیت هایش در راستای بر آوردن آن است..
اینکه چگونه فیلسوف از عهده ی این وظیفه ها بر می آید و به چه نتیجه های میرسد ، موضوع بحث فلسفه است.
فیلسوف می کوشد تا ارزش و اطمینان پذیری دانش را که درباره ی خود و جهان داریم، یا میپنداریم که داریم، و ارزش و اطمینان پذیری عقیده های را که درباره ی چیستی جهان بر گزینیم، معلوم کند.
او اینها را به محک آزمون های منطقی می زند تا خرد پذیری شان دانسته شود.آنچه نادرست است یا خردپذیر نیست، فیلسوف از آن میان بیرون می کشد وبه ما نشان می دهد. می توانیم این فرایند را ارزیابی معرفت بنامیم.
فیلسوف با ارزیابی معرفت، دیدگاه ها و باور های ما، و سپس گاه با سازمان بخشیدن به آنها و تبدیل کردنشان به کل منسجم ، آهنگ رسیدن به ادراک ژرف تری از چیستی عالم و آدم می کند.
موضوع فلسفه نه تنها نتیجه هایی را در بر میگیرد که فیلسوفان بدان ها دست یافته اند ، بلکه از آن مهمتر ، روش های را شامل می شود که فیلسوفان برای رسیده به نتیجه های فلسفی به کار گرفته اند. دانستن و همواره به یاد داشتن این نکته مهم است که در فلسفه، نتیجه ای که همه ی فیلسوفان درباره ی آن هم رای باشند وجود ندارد؛فلسفه را مرجع یا متن مقدس نیست.
+
نوشته شده در
86/04/11ساعت 0:0 توسط ایمان مطلق
|
فلسفه چیست ؟ (قسمت اول)
دکتر عبدالکریم سروش در کتاب علم چیست فلسفه چیست می نویسد:فلسفه از اقسام علم به معنای وسیع آن است ،یعنی نوعی آگاهی از جهان است. اما این آگاهی ،با آگاهی که از طریق حس و تجربه به دست می آید متفاوت است و به همین لحاظ ،فلسفه در برابر علم به معنای دوم)آگاهی تجربه ) قرار می گیرد از زمان های کهن ،کلمهءفلسفه را تقریبا مترادف با علم به کار می برند .
نیوتن و کپلر و گالیله ،کاوش های خود را در قلمرو(فلسفه طبیعی) می دانستند همان که ما امروزه علوم فیزیکی می خوانیم .
فلسفه نزد ارسطوئیان مشتعل بر دو بخش بود: حکمت عملی و حکمت نظری .
که هر کدام به سه بخش تقسیم می شوند
حکمت عملی:1.اخلاق 2. تدبیر منزل 3.کشور داری (سیاست مدن)
حکمت نظری:1.حکمت طبیعی 2. حکمت ریاضی 3 . حکمت مابعدالطبیعی
این معنای عام کلمه فلسفه بود.
فلسفه به معنای خاص ،فقط بر حکمت مابعدالطبیعی اطلاق می شود که در زبان های فرنگی متا فیزیک نام می گیرد. در حقیقت همین بخش اخیر بود که که رشد بسیار یافت و فیلسوفات هر جا کلمهء فلسفه را بدون قید ذکر می کردند، حکمت مابعدالطبیعی را منظور داشتند.
اینکه می گویند علوم تجربی به تدریج از فلسفه آزاد شده اند و استقلال یافته اند ،سخنی بسیار مسامحه آمیزو گمراه کننده است. اگر منظور از فلسفه،فلسفه به معنای عام است، علوم هنوز هم جزو فلسفه اند.
یعنی فلسفه نامی است برای همهء آگاهی های بشر و من جمله علوم تجربی. و اگر منظور از فلسفه ،فلسفه به معنای آن است(یعنی مابعدالطبیعه) دراین صورت علوم تجربی هیچ گاه جزو آن نبوده اند تا از آن جدا شوند.
فیلسوف یعنی دانش دوست. کاهن معبد دلفی در برابر این سوال که داناترین کس کیست؟
پاسخ داده بود : سقراط. سقراط می گفت: من از همه نادان ترم،اما دلیل اینکه مرا داناترین افراد شمرده اند این است که به نادانی خود دانایم. و از همین رو ، کلمه ی فیلسوف را برای خود انتخاب کرده بود.
واژه ی فلسفه در غرب معنای ویژه ای یافته است. معرفت هایی چون فلسفه ی تاریخ، فلسفه ی علم، فلسفه ی اخلاق و ... تولد یافته و رشد کرده اند.
فلسفه در این موارد به معنای (علم شناسی) است .فی المثل، فلسفه ی علم فیزیک خود علمی است که در آن علم فیزیک موضوع تحقیق و بررسی است . در حالی که علم فیزیک، علمی است که در آن طبیعت خارجی موضوع تحقیق و بررسی است.
در کاربرد اخیر ، فلسفه ، مخلوطی است از منطق و روش شناسی ، و به هیچ روی با فلسفه معنای مابعدالطبیعه ، و یا فلسفه به معنای وسیع آگاهی ترادفی ندارد و این دو را نباید به یک معنا گرفت.
منظور از علم در اندیشه ی سروش به این معنی است:دانستن در برابر ندانستن است و همه ی دانستنی ها صرف نظر از نوع آنها علم می گویند و عالم کسی را می گویند که جاهل نیست.
+
نوشته شده در
86/04/10ساعت 20:37 توسط ایمان مطلق
|
ماهیت خداوند
آیا خدا وجود دارد؟ماهیت خدا چیست و بستگی او به عالم چگونه است ؟ آیا خدا شخص است مانند انسان ؟ یا اینکه فقط یک اسم است که به نیرو یا نیرویی هایی اطلاق می شود که جهان را به وجود آورده و نگهداری می کنند؟ آیا ذهن آدمی می تواند خدا را بشناسد یا اینکه خداوند آن قدر بالاتر از ما قرار دارد که هیچ چیزی راجع به او نمی توان دانست ؟ آیا ما خدا را می توانیم بشناسیم ؟ تمام اینها سوالاتی است که سعی می شود در این مقاله به آنها جواب داده شود هر چند که از عهده ی بنده بر نمی آید ولی تلاش می گردد با ارائه ی نظرات اهل خرد به آنها جوابی داده شود.
هسیود نویسنده ی یونان باستان می تواند ما را با آراء آن زمان در رابطه با خدا آشنا سازد. او به نحوی سعی کرده بود طبق عقاید آن زمان شجره نامه خدایان را بنویسد. او به ما آموخت که در آغاز خدای (کائوس) بود که به (گائیا) ، (زمین) و (اروس)، عشق تولد بخشید . این دو خدا با هم متحد شدند و به روشنایی و (هومرا) ،روز ، حیات بخشیدند . زمین(پونتوس) ،دریا و با اتحاد با آسمان ، (اورانوس) را به وجود آورد که آن نیز به نوبه ی خود به (کرونوس) ، زمان، زندگی داد.
طبق شواهدی که ما در حال حاضر در دسترس داریم تصور چند خدایی قبل از تصور یک خدا به وجود آمد. زمانی که ما برای نخستین بار خبر یونانیان را در تاریخ می خوانیم متوجه می شویم که آنها نیز به چندین خدا اعتقاد داشتند (چون هسیود) در راس جامعه ی خدایان یونان طبق دیگر شواهد زئوس که همچون پادشاه بزرگی حکم می راند قرار داشت . روی تخت شاهی زئوس ، همسرش که هرا نام داشت در کنار او بود .زئوس مرد شکوهمندی بود که که همه ی ضعف ها شهوات و عیب های مردمان عادی را داشت ولی در ضمن خیلی از خصلت های نیک آنها را نیز در خود جمع کرده بود از دیگر خدایان که وظایف خاص خود داشتند می توان از : آپولو، هرمس، آفرودیت، و بسیاری دیگر نام برد که جامعه ی الهی متشکل از این خدایان بود .
گویا عبرانیان اولیه از اولین کسانی بودند که تصور می کردند فقط یک خدا وجود دارد و با این کار سایر خدایان را از صحنه حذف کردند و نامی که موسی در تورات برای خدای یگانه نهاده است یهوه می باشد که تمام صفات قدرت و نفوذی که به خدایان متعدد منسوب بود به او (یهوه) منتقل کرد.
نکته : لازم به ذکر است که ایرانیان آن زمان تحت تاثیر آراء زرتشت بودند و معتقد به خدای یگانه ای به نام مزدا بودند ولی متاسفانه به علت حملات وحشیانی چون اعراب و مغول ها و ترک ها تمام فلسفه ی اساطیری ایران از بین رفته است و تنها کتابی که از آن زمان به یادگار مانده کتاب اوستا می باشد و همچنین مطالبی که غربیانی چون هرقلیطوس در رابطه با ایران و فلسفه ی ایرانی آن زمان گفته اند .
گزنفون ، چکامه سرا و فیلسوف و شاعر قرن ششم ق. م گویا در یونان جزء اولین کسانی بود که به اعتقادات رایج آن زمان یونانیان حمله ور شد او در رساله ی خود می نویسد : بله، اگر گاو ها و شیران دست می داشتند و می توانستند مانند آدمیان با دست های خود نقاشی کنند و اثر هنری به وجود آورند ، مطمئن باشید که آنها هر یک ، خدایان را به شکل خود می کشیدند . به این معنی که اسب ، خدای خود را به شکل اسب و گاو نیز خدای خود را به شکل گاو ترسیم میکرد.
گزنوفون معتقد بود که خداوند به هیچ وجه شباهت به انسان ندارد خداوند کسی است که دنیا را بدون هر گون تقلا اداره می کند او در یک جا بدون حرکت زندگی می کند.
از نظر وی خداوند اصل اساسی جهان است او خود جهان است طبیعی یگانه و زنده بدین ترتیب به وضوح ملاحظه می شود که گزنفون معتقد به همه خدایی (وحدت وجودی) است.
یکی از کسانی که می کوشید تا مفهوم دقیق تری برای خداوند بیابد سقراط بود ولی چون کتابی از خود به جا نگذاشته است باید از طریق افلاطون که تحت تاثیر استاد فرزانه ی خود بود با آراء وی و البته خود افلاطون در یک جا آشنا شد . افلاطون در تیمائوس شرح می دهد که چگونه دمیورژ، معمار عالم، با ترسیم مثل که از پیش آماده اند بر ماده که آن نیز از قبل وجود داشته ، جهان و موجودات آن را ی سازد یا می آفریند. در جای دیگر افلاطون از خالق جهان به عنوان منبع ارواح سخن می گوید
گویا افلاطون معتقد به خدایان متعدد بوده که هر یک از آنها به زعم او شباهت زیادی به روح آدمی داشته اند . ولی به صراحت افلاطون در مورد خدایان سخنی نگفته است شاید به قول فراست افلاطون می کوشیده که از اعتقادات مردم برای تعلیم حقایق عمیق تر استفاده کند او ظاهراً فرضش بر این است که این ها از ابتدا بوده اند. او هرگز نمی کوشد که منبعی را که دمیورژ از آنجا آمده است تشریح کند .
در بقیه ی رسالات افلاطون میبینیم که او از خدا به عنوان خالق همه چیز در جهان نام می برد و او را هدف همه موجودات عالم (اعم از انسان و غیر آن) می داند . افلاطون با عقیده به این که روح انسان مانند خداوند است و بدن زندان روح است ، می نویسد: ما بایستی هر چه سریعتر خود را از زمین برهانیم و به خدا وصل شویم.
افلاطون در یکی از مقالات خود می نویسد که وقتی ما دنبال چیزی می گردیم یعنی چیزی وجود دارد که ما داریم دنبال آن می گردیم و اگر وجود نداشته باشد پس ما نمی دانستیم که آن چیز وجود دارد پس هیچگاه دنبال آن نیز نمی گشتیم .
ارسطو معتقد بود که در جهان دو علت وجود دارد :ماده و صورت.از نظر او صورت نیرویی است که خود را در ماده متحقق می سازد . درست همان طور که تصور مجسمه ساز در سنگ مرمر تجسم می یابد . از این جا است که صورت علت حرکت واقع می شود و ماده به خاطر صورت است که به حرکت در می آید . فراست می گوید :خداوند ارسطو آرمان فیلسوف است . چون او تمام آن چیزی است که فیلسوف برای رسیده به آن تلاش می کند . آن چیزی نیست جز عقل خالص و ناب.
اپیکوری ها معتقد به چند خدا بودند. آنها معتقد بودند خدایان همانند آدمیان وجود دارند و شکل و شمایلشان مانند آنها است با این تفاوت که خیلی زیباترند. اپیکوری ها بر این باور بودند که بدن خداوند از نور ظریفی تشکیل شده و در جنسیت نیز با هم تکلم میکردند .این خدایان خالق جهان نبودند . به انسان ها نیز علاقه ای نشان نمی دادند . کامل و بی عیب بودند و کلاً به کار دنیا دخالت نمی کردند .
برای رواقیون فقط یک خدا وجود داشت که درست مانند روح که به بدن انسان مربوط است با جهان در ارتباط است .رواقیون معتقد بودند که همه ی نیرو ها در جهان در یک نیرو متمرکز هستند و در همه چیز انتشار دارند و روح جهان را تشکیل می دهند . زندگی و حرکت تمامی از روح نشات می گیرند . این روح همان خداست .
خدای رواقیون تقسیم نشدنی است . او به انسان عشق می ورزد و از اتفاقات آینده خبر دارد. این خدا ، شر را مجازات و خیر را پاداش می دهد. او در دورترین فلک مدار جهان (فلک الافلاک) زندگی می کند و از همان جا بر تمامی جهان نفوذ خود را منتشر می سازد .
کارنیدس که از فلاسفه ی همان عصر است نظریه اش بر خلاف نظریه ی رواقیون بود . او منکر آن بود که عقل انسان علی الاصول قادر باشد خدا را شناسایی کند . به نظر کارنیدس ، آدمی حتی نمی تواند بداند که خدا وجود دارد . او معتقد بود که ما بایستی درباره ی این موضوع تردید داشته باشیم .
وقتی فیلو و یونانیان یهودی هم معاصر او در صحنه ی فلسفه ی یونان ظاهر شدند ، مفهوم خدا اهمیت بیشتری پیدا کرد. از نظر فیلو، خدا در عظمت ، خوبی ، قدرت و کمال آن چنان بالاتر از انسان قرار دارد که شناخت ماهیت او از توان ما خارج است . با این حال می توانیم مطمئن باشیم که او وجود دارد . فیلو می آموخت که خداوند منبع همه چیز و نیز خوبی مطلق است . او کامل و مبارک می باشد . ولی او مانند شمع، موجودات و نیرو هایی ساطع می شود که در قدرت واحدی که فیلو آن را لوگوس یا خرد الهی می نامید متمکز هستند . این لوگوس بود که جهان را آفرید و اکنون میان خدا و جهان نقش واسطه و میانجی را به عهده دارد .
فلوطین می گفت : خداوند منبع همه چیز در جهان است . او آنقدر کامل است که ما قادر نیستیم چیزی را به جزم درباره اش بر زبان بیاوریم ما حداکثر می توانیم بگوئیم که خداوند چه چیز هایی نیست ولی هرگز نمی توانیم بگوئیم که او چه چیز هایی هست. از نظر وی خداوند نهر بیی پایان است که از سرچشمه ی الهی به طور دایم جاری است و هرگز پایان نمی پذیرد . جهان به خداوند متکی است خدا هرگز به جهانی نیازی ندارد .
برای آپولوژیست ها ، خداوند ، عقل خالص است که تشخص پیدا کرده است و از او همچون یک شخص یاد می کنند . بدین جهت است که برای آپولوژیست ها ، عقل همچنین دلیل وجودی جهان و نیروی راهنمایی و کنترل کننده آن نیز می باشد .
از نظر سنت آگوستین خداوند موجودی است سرمدی ، متعالی، خیر محض، دانای کل و مطلق ازجمیع جهات . او علت همه چیز می باشد و جهان را از هیچ خلق کرده است. بعلاوه آگوستین معتقد بود که خداوند در ابتدای کار، همه چیز را از پیش تائین کرده است او از ابتدا می دانست در راستای ابدیت چه بر سر آفریدگانش خواهد آمد .
از نظر اریگنا، خداوند در جهان هست ، و جهان همان خدا است ، ولی خداوند همچنین برتر و چیزی بیشتر از جهان است. او در حقیقت جهان است بعلاوه چیزی دیگر. اریگنا معتقد بود که جهان جلوه مختصری است از خداوند که با جهان فاصله بسیاری دارد .
کار فلسفی آنسلم به طور وسیعی بر این عقیده است که کلی ها مستقل از جزئی به خصوص، وجود دارند. بر اساس این نظریه، آنسلم وجود خدا را استدلال کرد . او می آموخت که تصور خداوند همچون یک موجود که وجود دارد تلویحاً این معنا را می رساند که خداوند بایستی وجود داشته باشد . اگر خدا وجود نداشت ، ، تصور او ، تصور بزرگترین چیز قابل تفکر نمی بود . بدین ترتیب ، کمال در خدا، تصور چیز کامل ، به نظر آنسبم؛ متضمن وجود خدا است . زیرا کمال می باید شامل وجود و هستی نیز باشد.
آبلارد در الهایات خود می آموزد که اقانیم سه گانه از پدر، که واحد مطلق و خیر محض است ، روح القدس که روح جهان می باشد و لوگوس که ذهن خدا به شمار می رود تشکیل شده است. او همچنین می آموزد که (سه شخصیت)اقانیم سه گانه به ترتیب عبارت اند از : توانایی، حسن نیت(خیر) و خرد الهی .
در شرق در این هنگام نهضتی به وجود آمد که فهم خداوند را به کل منکر می شد. این نهضت تحت عنوان عرفان ما آن را می شناسیم که کماکان پیروانی دارد . برای عارف ، خداوند به آن اندازه ای که تجربه می شود شناخته شده بود . برای عارف ، خداوند به آن اندازه ای که تجربه می شود شناخته نمی شود . ما او را با ذهنمان درک نمی کنیم ولی از طریق تجربه های عرفانی قادریم با او تماس برقرار کنیم .به خداوند می توان از طریق تفکر دست یافت .هدف عارف(صعود رازناک روح است به آسمان، بازگشتن شیرین روح است از سرزمین ابدان و اجسام به وادی ارواح و نیز تسلیم بلاشرط خود است به ذات الهی .)
آکویناس می گفت که خداوند صورت محض و خالص است. ما وجود او را از واقعیات مربوط به خلقت اش استنتاج می کنیم . مثلاً هر چیزی که حرکت می کند باید محرکی داشته باشد . ما در جهان شاهد حرکت هستیم پس نتیجه می گیریم که منبع نهایی این حرکت می باید در اصل غیر متحرکی وجود داشته باشد که ارسطو آنرا محرک غیر متحرک یا خدا می نامید. برای آکویناس ، خدا نخستین و آخرین علت صورت خالص یا انرژی جهان است. او کمال مطلق است. او منبع و خالق همه چیز از هیچ است. در این خلقت خداوند خود را آشکار می سازد. خداوند از طریق اراده ی کامل خود بر جهان حاکم است .
میستر آکهارت، عارف قرن سیزدهم و چهاردهم ، معتقد بود که خداوند غیر قابل تصور است . او جوهری است غیر قابل تعریف و موجودی است که تمام اشیاء عالم در او ادغام شده است. بدین ترتیب ، خداوند نمی تواند خودش را آشکار سازد و از این رو است که فقط از طریق اقانیم سه گانه به این کار مبادرت می ورزد.(سه شخصیت) اقانیم سه گانه به طور دایم از خدا به بیرون جاری می شوند و مجدداً به او باز می گردند. او زمینه تمامی عالم است. همه چیز ها در خداوندند و خداوند نیز در همه چیز حضور دارد. من خدایم که تبلیغ خود است . من در ذات الهی باقی ام و پایدار.
جوردانو برونو معتقد بود که خداوند در این جهان نامتناهی است که اصل کنش است باقی و جاودان می باشد. او معتقد بود که خداوندگار وحدتی است از تمامی اضداد این جهان ، و نیز وحدتی است عاری از اضداد که در هر دو وجه ، ذهن آدمی قادر به فهم آن نیست.
فرانسیس بیکن الهایات را به الهیات طبیعی و وحیانی تقسیم کرد . از نظر او ، الهیات طبیعی دانشی است از خداوند که ما می توانیم از مطالعه طبیعت و مخلوقات خدا به دست آوریم . این قسم مطالعه، دلیل قانع کننده ای و نه چیزی بیشتر از وجود خدا به دست می دهد . هر چیز دیگری در این زمینه می بایست توسط الهیات وحیانی حاصل شود . اینجا است که ما بایستی (از قایق کوچک انسانی پیاده میشویم و شوار کشتی کلیسا شویم که به تنهایی سوزن تنظیم دقدیق راه رستگاری را در اختیار خود دارد.)
توماس هابز که خداوند را بر حسب فلسفه ی ماتریالیستی خود تفسیر می کند به ما می گوید که خداوند به هنگام خلقت و آفرینش جهان نیرویی بر تمامی جهان و موجودات داخل آن وارد می کند هابز همچنین معتقد بود که خداوند موجودی جسمانی است ولی بعد اضافه می کند که از این امر نمی تواند مطمئن باشد چون مردد ست که ما بتوانیم از چیستی خداوند به درستی سر در بیاوریم . هابز از خدا به عنوان به حرکت در آورنده عالم یاد می کند و حکومت او را از طریق حکومت های شاهان روی زمین تبیین می کند.
دکارت تصور می کرد تصور خدا را در میان تصورات خودش، به صورت تصوری مطلقاً واقعی ، کامل و متناهی می یابد . او استدلال می کرد که علت این تصور می بایست به واقعیت خود تصور باشد. بعد نتیجه می گرفت که خداوند وجود دارد . این خدا خدایی است قائم به ذات ، سرمدی، همه-دانا، همه- توانا، خیر و حقیقت کامل و خالق و آفریننده ی همه چیز. البته که خدا قصدش فریب انسان نیست. لذا هر چه او در ذهن من گذاشته است واقعی و درست است .
از نظر دکارت ، خداوند جوهر اصلی جهان و دو جوهر دیگر است. این دو جوهر یکی ذهن است و دیگری جسم (یا بدن) که هر دو به جوهر اصلی متکی هستند.
دکارت در رساله ی خود می نویسد: خدا در اصل ماده را همراه حرکت و سکون خلق کرد و اکنون همان حرکت را که به ماده داده بود حفظ کرده ادامه می دهد.
بلز پاسکال اظهار داشت که غیر ممکن است آدمی بتواند وجود خداوند را به نمایش بگذارد. لذا دلایل فلسفی در ارتباط با خدا فاقد ارزش می باشد. او معتقد بود که ما خداوند را تنها از طریق تجربه روحی می شناسیم.
از نظر اسپینوزا خداوند تنها جوهر مستقلجهان بود. او معتقد بود که خارج از خدا هیچ جوهری وجود ندارد.وفکر و بدن، فکر و بعد، صفات الهی هستند و از او مستقل نمی باشند. خداوند علت همه چیزهای عالم است. او هم جوهر فکر است و هم جوهر بعد.خداوند فکری است در ذهن آدمی و درختی است در میانه جنگل . لذا خدا همه چیز است و همه چیز ها نیز خدایند.هیچ چیز خارج یا مستقل از خدا وجود ندارد.خداوند اصل(علت خود)، نامتناهی، جاودانی، و واحد جهان و موجودات آن است. خداوند و جهان یکی هستند اینجا است که می بینید که همه خدایی در فلسفه ی اسپینوزا به وضوح خود نمایی می کند. ما می توانیم فقط دو صفت خداوند را ادراک کنیم . و این دو صفت عبارتند از :فکر و بعد بنابراین خدا را از طریق صور ذهنی و اجسام و ابدان می شناسیم. ولی خدا به همین ها تمام نمی شود. او به مراتب بیش از این ها است . و ما هرگز نمی توانیم او را به وجه اکمل بشناسیم.
جان لاک با اعتقاد بر اینکه ما نمی توانیم هیچگونه تصور ذاتی داشته باشیم موضعی را اتخاذ کرد که در آن تصور ذاتی خداوند نفی می شد. با این همه او معتقد بود که هر گاه ما توانایی های طبیعی خود را به درستی به کار بریم قادر خواهیم بود خداوند را بشناسیم . او فکر می کرد که ما می توانیم از طریق سایر تصوراتی که داریم به شناخت خدا نایل شویم.مثلاً اگر ما تصورات هستی، زمان، قدرت، لذت، شادی، و نظایر آن را ماءخذ قرار دهیم و آنها را تا به ابدیت امتداد دهیم و بر هم اضافه کنیم و تجمعی را به وجود آوریم به تصور خدا دست می یابیم . لذا نتیجه می گیریم که خداوند تصورات معینی است که از تجربه به دست آمده و تا بی نهایت بسط داده می شود.لاک معتقد است که خداوند محققاً وجود دارد از نظر وی خدا جوهری است روحی و سومین جوهر بعد از ذهن و بدن است.
جرج برکلی این موضع را اتخاذ کرد که خداوند روح متعالی و منبع نا متناهی همه چیز در جهان است. او معتقد بود که بر اساس تئوری لاک ، اشیاء تنها زمانی وجود دارند که درک می شوند. ولی اینکه می توان به وجود یک میز تنها موقعی اذعان کرد که درک شده باشد مطلبی نبود که برکلی را قانع کند. از این جهت بود که او استدلال می کرد که گر چه ممکن است وی در آن لحظه مشغول درک میز نبوده باشد ولی باز میز وجود دارد چون خداوند آن را درک می کند . بنابراین ، میز در ذهن خداوند به وجود خود ادامه می دهد و لو اینکه او قبلاً اتاق را ترک کرده باشد.
اعتقاد به خدا ، از نظر هیوم ، از استدلال عقلی انسان بر نمی آید. این اعتقاد از آرزوی انسان برای دست یابی به سعادت ، ترس از مرگ و بدبختی آتی و عطش فراوان بعضی برای انتقام جویی بر می خیزد. از انجا که ما به عنوان بشر واجد این ویژگی های احساسی و بر انگیزنده هستیم، اعتقاد به وجود خدا را در خودمان می پرورانیم و آنگاه در صدد بر می آییم که ثابت کنیم این اعتقاد با موازین عقلی منطبق است.
لایبنیتس در بسط تئوری موناد ها به این اعتقاد دست یافت که این واحد های خود کفایی جهان در ردیف های متوالی و شفاف ترتیب یافته اند که در یک سوی آن تارترین موناد و در سوی دیگر آن خداوند ، کاملترین و متعالی ترین موناد قرار دارد که فعالیت خالص و (موناد موناد ها ) است.
خداوند برای لایبنیتس علت نهایی همه چیز ها است . اگر چه موناد ها به هم راهی ندارند و هر یک در خود محبوس هستند، خداوند جهان را طوری ساخته که هر موناد به کیفیتی عمل می کند که انگار بر آن نیرویی وارد شده و یا از آن نیرویی صادر شده است.
انسان نا توان است از اینکه تصویر روشنی از خدا داشته باشد زیرا خدا بلند پایه ترین و کامل ترین موناد است در صورتی که انسان مونادی است پست و فرومایه.
ایمانوئل کانت در کتاب (سنجش خرد ناب) خود هر نوع شناسایی را در امور مابعدالطبیعه بی اعتبار و فاقد عینیت قلمداد می کند . به نظر او از لحاظ عقل نظری و محدود انسان نمی توان وجود خداوند را به اثبات رساند ولی فراموش هم نباید کرد که عدم وجود او را نیز نمی توان ثابت کرد. وقتی گفته می شود که از لحاظ عقل نظری خداوند قابل شناخت نیست باید مقدمتاً دانسته شود منظور از شناخت چیست؟ برای کانت شناختن یعنی قرار دادن متعلق مورد شناخت در قالب های ماتقدم زمان و مکان و مقولات فاهمه ، پس در واقع باید گفت ذهن بشری قادر نیست خداوند را در این قالب ها قرار دهد و تصوری از او به دست آورد . خداوند به عنوان یک امر ناشناختنی در ورای زمان و مکان و فوق پدیدار قرار میگیرد . به این ترتیب جنبه ی منفی دیالکتیک استعلایی و عدم امکان شناخت در امور ما بعد الطبیعه از لحاظ عقل نظری می تواند مقدمه ای برای نوع دیگری از شناخت باشد و آن شناخت از لحاظ عقل عملی و بر اساس اخلاق است.
فردریک ارنست دانیل شلایرماخر ، معتقد بود که خداوند یا مطلق و جهان یکی هستند. از نظر او خداوند هرگز بدون جهان نبوده است . هر خدا بوده است ، جهان نیز بوده است . با این همه تفاوت مهمی میان خدا و جهان وجود دارد. شلایر ماخر ، بر این باور بود که محال است که بتوان صفات معمولی شخصیت را به خدا منسوب داشت. برای او خدا را باسیت به مثابه ی نیروی خلاق کلی جهان و منبع و منشاء آن دانستخدا چنان است که آدمی می تواند او را تنها از طریق احساس مذهبی، احساس اتکا مطلق ، بشناسد.
هگل به ما می آموزد که خداوند یک تصور است . منظور هگل از این جمله این است که به خداوند بایستی به مثابه جریان کامل تحول تکاملی در بستر زمان-زمان گذشته، حال و آینده نگاه کرد. فراگرد جدلی که در تحول تکاملی آشکار می شود در درون خداوند است.
بدین ترتیب، خدا عقل خلاق جهان است و خود را در جهان آشکار میکند و این آشکار سازی هماهنگ و هم زمان با توسعه جهان در راستای تحول تکاملی صورت می گیرد و در این مسیر است که خداوند به روشن ترین درجه ی خود آگاهی میرسد. واضح است که خدای هگل ، خدای کاملی نیست ولی خدایی است که همراه جهان بسط می یابد . در واقع او خدای در حال تکوین و تشکیل است.
نیچه در دانش شاد می گوید(بزرگترین رخداد روزگاران نزدیک-{یعنی} اینکه خدا مرده است ، و اینکه دیگر ایمان به خدای مسیحی هم ارزشی ندارد- تازه نخستین سایه ی خود را بر اروپا افکنده است.... سر انجام افق در پیش روی ما گشوده شده است، اگر چه افقی روشن نباشد؛ سر انجام دریا،دریای ما، فراروی ما گشاده گشته است. چه بسا هرگز دریایی به این گشادگی در کار نبوده است.) به نوعی او سخن از فرو ریختن ایمان به خدا راه را برای پرورش کامل نیرو. های آفریننده ی انسان می گشاید. نیچه در غروب بتان می گوید: (مفهوم خدا تا کنون بزرگترین دشمن زندگی بوده است.) و در کتاب دجال خود می گوید( با {مفهوم} خدا صلای جنگ با زندگی ، طبیعت ، و خواست زندگی در داده شده است! خدا فرمولی است برای هر گونه تهمت بستن بر این جهان و هر گونه دروغ درباره ی جهانی فراسوی این جهان).نیچه هیچگاه پنهان نمی کند که دین در برخی از مرحله هایش فرا نمود خواست زندگی بوده است ، بلکه خواست قدرت، اما نگره ی کلی او آن است که خدا، به ویژه خدای دین مسیحی، دشمن زندگی است؛و هنگامی که این خدا فرانمود خواست قدرت می شود، ،آن خواست خواست گونه ی پستتر انسان است.در واقع طبق رای کاپلستون رد کردن خدا برای نیچه نشانه ی قدرت درونی او و توانایی او برای زیستن بدون خدا است.
گوستاو تئودور فخنر معتقد بود که می باید به خداوند همچون متعالی ترین روح نگاه کرد. او روح جهان است و با جهان همان ارتباط را دارد که روح آدمی با بدن او دارد. برای فخنر طبیعت بدن خداوند است . فخنر تفکر خود را در مورد خدا از واقعیت مربوط به فرایندهای ذهنی شروع کرد که در انسان سراغ کرده بود . از نظر فخنر آدمی وقتی فکر میکند با کاری مشغول می شود که به آن فراگرد روحی می گویند. فخنر همچنین معتقد بود که در جهان در مقایسه با انسان فرایند های روحی اشکال بالاتری دارند . همه اینها را که با هم پیوند بزنیم جهان روح یا خدا پدید می آید.
آگوست کنت، نماینده ی پوزیتویستها (مذهب تحصلی) بر این باور بود که تمامی کوشش هایی که برای رسیدن به ذات اشیاء میشد به علت نا پختگی ذهنی آدمی است.
سر ویلیام همیلتون اعتقاد داشت که انسان اگر بخواهد می تواند به خدا معتقد باشد ولی غیر ممکن است که کسی چیزی درباره ی خدا بداند چون برای اینکه انسان بتواند چیزی را بشناسد لازم است آن چیز یا غایت محدود و مشروط باشد در صورتی که خداوند نه مشروط است و نه محدود.
هربرت اسپنسر باورشس بر این بود که تمام آنچه را که ما می توانیم بشناسیم چیز هایی است که متناهی و محدود است . البته ما می توانیم اشیاء را به مطلق یا شی غیر مرتبط تمامی چیز ها است شناسایی نمائیم . بنابراین ، مطلق طبق نظر اسپنسر نا شناختنی است.اما وجود دارد. اسپنسر منکر این نیست . ولی او معتقد بود که هیچکس قادر نیست از چیستی این ناشناختنی سر در آورد.
ویلیام جیمز ، بر اساس اصول پراگماتیستی خود معتقد بود که اعتقاد به خدا برای ارضای طبیعت بشر لازم است . ما نمی توانیم ثابت کنیم که خداوند وجود دارد و نیز قادر نیستیم چیزی را درباره ی آن به اثبات برسانیم ولی خواستی در ما هست که به خدا اعتقاد داشته باشیم و ما الزام داریم که این خواسته را بر آورده سازیم.
جان دیونی واژه ی خدا را به کار نمی برد مگر با تعریفی چنان مشبع که باعث می شود واژه خدا معنای واقعی خود را از دست بدهد. او وجود جهان را تائید می کند و این را که انسان تجارب معینی دارد که لغواً آن را به خدا تفسیر می کند می پذیرد. دیونی باورش بر این است که چنین تفسیر خیلی بیشتر از آن است که بتوان اثبات اش کرد و لذا بهتر است که گفته نشود.بدین ترتیب انسان در تفکر دیونی خود را درون جهانی یافته است که آن را نمی فهمد و با او رفتاری دارد که از خیلی جهات خصمانه است.
برتراند راسل در سنین نو جوانی اعتقاد به خدا را از دست داد، او آشکارا چنین می اندیشند که وجود شر و رنج در جهان ایرادی پاسخ نا پذیر در اعتقاد به خدایی که به خیر خواهی نا متناهی و قدرت مطلقه وصف شده است ایجاد می کند ، ولی مدعی نیست که وجود نداشتن یک موجود الوهی فراتر از جهان قابل اثبات است. اگر تعبیر فنی به کار ببریم باید بگوئیم که ادری است.در عین حال اعتقاد ندارد که دلیلی واقعی بر وجود خداوند در کار باشد. او در واقع کلیه ی براهین سنتی اثبات وجود خدا را طرد و تخطئه می کند . در یک تحلیل پدیدار شناختی از علیت استنتاج علی بر وجود یک موجود فرا پدیداری نما تواند معتبر باشد. و اگر نظم وحدت و تداوم به راستی همان قدر اختراعات انسانی باشند که فهرست ها و دایرة العارف ها هم همین طورند.
در هر حال با اینکه راسل فکر نمی کند که دلیلی بر وجود خداوند وجود داشته باشد ، این نکته را روشن کرده است که عقیده به خداوند ، فی نفسه، بیش از اعتقاد به وجود جن و پری خصومت او را بر نمی انگیزد.این اعتقاد صرفاً نمونه ی یک عقیده ی آرام بخش ولی اثبات نشده به یک موجود فرضی است که ضرورتاً شهروندان را بیشتر از کار های دیگر از راه به در نمی کند.
ویتگنشتاین در رساله ی منطقی- فلسفی چهار بار به کلمه ی (خدا ) اشاره کرده است . او می گوید: (خدا خود را در جهان عیان نمی سازد) او در این رساله ی خود اظهاراتی پیرامون سه مسئله ی مهم درباره ی خدا می کند. او می گوید:
حدود قدرت خدا در آفرینش
لوازم منطقی فعل آفرینش
نسبت خدا با سرشب با قوانین طبیعت
نخستین اظهار نظر او چنین است:( گفته اند خدا می تواند هر چیزی را خلق کند مگر آن چرا که بر خلاف قوانین منطق باشد . حقیقت این است که ما نمی توانیم بگوئیم که یک جهان غیر منطقی چگونه به نظر می رسد. )
در جایی دیگر می گوید: (اگر خدایی جهانی را خلق می کند که در آن برخی قضایا صادق باشند آنگاه با این عمل جهانی خلق می کند که در آن برخی قضایا نیز صادقند . به همین ترتیب ، او نمی توانست جهانی خلق کند که در آن قضیه ی الف صادق باشد بی آنکه مجموع مجموع مصادیق آنرا خلق کند.)
به نظر می آید در اینجا به این نظریه معتقد است که خدا نمی تواند چیزی را بر خلاف قوانین منطقی است بیافریند.
از دیدگاه او خدا نمی توانست جهانی را که بر خلاف قوانین منطق باشد خلق کند . اکنون اگر خدا جهانی خلق کند که در آن قضیه الف و نیز همه ی نتایج این قضیه و مصادیقشان صادق باشد، بنابراین حتی خدا نیز تابع قوانین منطق خواهد بود.
او در یادداشت هایی که بعد ها گفت که بی اعتبار هست (ولی در زمانی جزء آراء وی بوده است چنین می نوسد: معنای زندگی همان معنای جهان است که می توانیم آنرا خدا بنامیم. این را با تشبیه خدا به عنوان پدر پیوند دهید. دعا تفکر درباره ی معنای زندگی است. من نمی توانم رویداد ها و حوادث جهان را مطابق اراده و خواست خود پیش ببرم . من کاملاً نا توان هستم من تنها می توانم خود را مستقل از جهان و بنابراین به معنایی مسلط بر آن کنم، تنها تا آنجا که از هر گونه تاثیر گذاشتن بر رویداد ها و حوادث جهان صرف نظر کنم.)
بعد از پایان نظریات فلاسفه شاید بد نباشد که با نظریات ادیان آشنا شویم که مسلماً ما کمک خواهد کرد که به کشف حقیقت بیشتر آشنا شویم
در دیانت زرتشت خداوند را به نام های اهورا ، مزدا، اَشا یا ترکیبی از آنها و بیشتر به نام اَهورا مزدا، مزدا اهورا و گاهی هم مزدا اشا خوانده می شود. اهورا مزدا به معنی هستی بخش، سرور دانا و داور هستی است. آن چه که فردوسی(خداوند جان و خرد ) خوانده است.
اهورا از رشیه ی (اَه) به معنای هستی، مزدا از ریشه ی (من) به معنای منش و خرد ، و (اَشا) به معنای راستی و داد است. (اَشا) همچنین ، هنجار (قانون) طبیعی و خدایی است که آفرینش، را سامان می دهد، و اندیشه ، گفتار و کردار آدمیان را ارزیابی میکند . این سه ویژگی بنیادی خداوند را که هستی (مطلق وجود)، دانایی(عقل)، و داد(عدل) باشد ، بازگو می کند از نظر دیانت زرتشت ، با توجه به اینکه خداوند کلی و مطلق و آدمی جزئی و نسبی است. شناخت خداوند با توانایی های محدود آدمی و تعریف او با واژه های قرار دادی شدنی نیست. نخستین بخش نام خداوند (اهورا) به معنی هستی بخش است.(هستی) را می توان دریافت ولی نمی توان بیان کرد. در بودن(تحقق) هستی دو دلی (تردید) روا نیست.اشو زرتشت می گوید: اهورا مزدا آن هستی جهانی و کلی است که همه هستی ها داده او و پایدار از اوست .
زرتشت پس از اینکه خداوند را هستی بخش (اهورا) همه دانا(مزدا) و دادگر(اشا) ،فراگیرنده و دهنده همه خوبیس ها (سپنتامینیو) معرفی میکند، شش ویژگی دیگر هم برای خداوند بر می گزیند که عبارتند از: وَهیشتامن که به معنای بهترین منش و بهترین خرد مقدش است. اَشاوَهیشتا که به معنای راستی (داد) والاست. خشتراوییریا سومین ویژگی اهورا مزدا به معنای توانایی برگزیدنی است. سپنتا آرمیتی به معنای "آرامش ، هم آهنگی و مهر" است.هَ اُروَتا که به معنای رسایی و کمال است. اهورا مزدا گوهر کمال است. و در آخر اَمرَتا به معنای بیمرگی است. اهورا مزدا ، بی آغاز بی انجام و جادانی است.
خدایی که در اندیشه ی یهودی مسیحی وجود دارد که از کتاب مقدس وجود دارد به خدایی اشاره شده است بسیار فعال که در هفت روز جهان را با تمام موجوداتش را آفریده و هیچ وقت از فعالیت خود دست نمی کشد . همیشه به فکر آن است که انسانی که گناه کار است را چگونه از گمگشتگی نجات دهد و رستگار سازد . در این دیدگاه خدا بر عالم هستی مسلط است و تاریخ بشر را در مسیر منافع و نجات عزیزان خود ، پیش می برد.
خدای یهودی مسیحی شبیه انسان است (هنگاهی که خداوند خواست انسان را بیافریند او را شبیه خود آفریده است) و به خاطر همین است که قتل یک انسان کار گناهی محسوب می شود زیرا موجودی می میرد که شبیه خدا است. خدای کتاب مقدس اخلاقیات انسان گونه ای دارد و گویا از آینده خبری ندارد. زیرا که در قسمت زندگی نوح می نویسد( هنگامی که خداوند دید مردم غرق در گناهند و دایماً به سوی زشتی ها و پلیدی ها می روند از آفرینش انسان متاءسف و محزون شد. ) و یا در جایی که خداوند آدم و حوا را از باغ عدم بیرون می کند –به خاطر آنکه حرفش را گوش نکرده اند و از میوه ی شناخت نیک و بد خورده اند – آنها را به گونه ای انسانی ولی با توجه به توانایی خود مجازات می کند .
در ابتدای انجیل یوحنا نوشته شده است : در ازل، پیش از آنکه کسی چیزی پدید آید ، کلمه وجود داشت و نزد خدا بود . او همواره زنده بوده ، و خود او خداست،. هر چه هست به وسیله ی او آفریده شده و چیزی نیست که آن رن نیافریده باشد. زندگی جاوید در اوست و این زندگی به تمام مردم نور می بخشد . او همان نوری است که در تاریکی می درشد و تاریکی هرگز نمی تواند او را خاموش کند.
در اندیشه ی اسلامی که تفکرات خود را از قران گرفته است در رابطه با خدا چنین طرز تفکری دارند.
سوره ی فاتحه آیه ۲۵۵ نوشته شده است:
هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه زنده که قائم به ذات خویش است، و موجودات دیگر، قائم به او هستند ، هیچگاه خواب سبک یا سنگینی او را فرا نمی گیرد . آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، از آن او است کیست که در نزد او ، جز به فرمان او شفاعت کند ؟! آنچه را در پیش روی آنها (بندگان) و پشت سرشان است می داند. و کسی از علم او آگاه نمی گردد جز به مقداری که او بخواهد . تخت او ، آسمان و زمین را در بر گرفته ، و نگهداری آن دو ، او را خسته نمی کند. بلندی مقام و عظمت مخصوص او است.
در سوره ی القصص آیه ۸۸ اشاره ای به یکتایی خداوند دارد در اینجا نیز می فرماید: معبود دیگری را با خدا مخوان ، که هیچ معبودی جز او نیست؛ همه چیز جز ذات او فانی می شود ، حاکمیت آنها از آن او است و همه به سوی او باز گردانده می شوند.
و در سوره ی الرحمن می نویسد: همه کسانی که روی آن(زمین) هستند فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند
دیانت بهائی خدا را "ذات غیب منیع لا یدرک" می داند، که شناسائی آن از طریق انسان امکان پذیر نیست، زیرا مادون مافوق خود را درک ننماید. مانند جامدات که از درک انسان عاجزند. و همواره بين خدا و انسان رابطه اى وجود داشته و دارد كه بخاطر وجود چنين رابطه اى است كه خداوند هيچگاه انسان را فراموش نمى كند و هر موقع مشاهده كند كه بندگانش از راه درست دور افتاده اند با فرستادن
پيامبران باعث مى شود تا انسان ها به راه راست هدايت مى شوند
در اندیشه ی دیانت بهایی نیز خداوند مهربان، دانا ، آگاه بر همه چیز، مدد رسان ،بی مانند ، یکتا،نجات بخش،عظیم،حافظ انسان ها و بسیاری از صفات دیگر که شامل کلیه ی صفات نیک و پسندیده است می شود.
در کتاب دریای دانش صفحه ی ۱۵۵ می نویسد چقدر غنی و مستغنی بوده ذات منزهش از عرفان ممکنات و چه مقدار عالی و متعالی خواهد بود از ذکر سکان ارضین و سموات.
در کتاب مستطاب ایقان ص ۷۲ می فرمایند: غیب هویه و ذات احدیه مقدس از ظهور و بروز و صعود و نزول و دخول و خروج بوده
و در همان جا در صفحه ی ۷۳ و ۷۴ می فرمایند:میان او و ممکنات نسبت و ربط و فصل و وصل و یا قرب و بعد و جهت و اشاره به هبچ وجه ممکن نه ، زیرا که جمیه من فی السموات و الارض به کلمه ی امر او موجود شدند و به اراده ی او که نفس مشیت است از عدم و نیستی بحت بات به عرصه ی شهود و هستی قدم گذاشتند.
در کتاب مبین صفحه ی ۷۶ می فرمایند:حق فرداً واحداً در مقر خود که مقدس از زمان و مکان و ذکر و بیان و اشاره و وصف و تعریف و علو و دنو بوده مستقر. و لا یعلم ذلک الا هو و من عنده علم الکتاب . لا اله الا هو العزیز الوهاب
در کتاب مجموعه ی الواح چاپ مصر صفحه ی ۲۱۰ می نویسد: لم یزل به علو تقدیس و تنزیه در مکمن ذات مقدس خود بوده و لایزال به سمو تمنیع و ترفیع در مخزن کینونت خود خواهد بود .
در کتاب خطاباط جلد ۱ صفحه ی ۹۰ و ۹۱ نوشته شده : حقیقت الوهیت در نهایت تنزیه و تقدیس است. از برای حقیقت الوهیت نزول و صعودی نیست. تنزل حق در عالم خلق مستحیل است. چرا که .... مناسبتی در بین غنای مطلق و فقر بحت و قدیم و حادث و قدرت محض و عجز صرف نیست.
همان طور که ملاحظه می شود آراء و افکار در رابطه با خداوند و ذات خداوند و خصوصیات او نیز مختلف است و هر یک به گونه ای در رد و یا اثبات خدا دلایلی را آورده بودند.
عده ای از دوستان در خواست کرده بودند که نظر خودم را نیز به صورت واضح در مقالات جای دهم .باید عرض کنم که بنده شاگرد هستم و روا نیست که در کنار نظریات اولیا و فلاسفه و به هر حال اساتید ، نظر خودم را عنوان کنم ولی با این وجود با این پیشگفتار نظر خودم را –که تنها شامل نظر امروزین بنده هست – عنوان می کنم .
بنده قائل بر آن نظریه هستم که عقل انسان قادر به شناخت مسائل متاگیتیگ نمی باشد و احتمال آنرا می دهم که هر یک از نظریات بالا و نظریات دیگر که در اینجا ذکر نشده وجود باشد. ولی آنچه که من را قائل به آن ساخت که قبول کنم خدایی وجود دارد مسئله ی خلقت است که به هر حال هر اتفاقی که افتاده است در آغاز زمان باید یک محرکی این کار را کرده باشد که من آنرا خدای خالق می نامم.
و در انتها این مقاله ی پر خطا را که اندازه ی تلاشی که کشیده ام هست را به دوست عزیزم فرید تقدیم میکنم که با هم شروع به کشف این سوال کردیم که خدا چیست و همچنان این تلاش ادامه دارد ولی دیگر نه در کنار هم، بلکه او در جای دیگر و من در جای دیگر.
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:7 توسط ایمان مطلق
|
انواع بحث کردن با متدینین
نکته: منظور من از متدین کسانی هستند که فکر می کنند به حقیقت مطلق و کاملی رسیدند و تنها منظور دین دارانی نیست که به پیامبران الهی اعتقاد دارند. که البته کلیت در همان متدین دین مدار است.
نکته: این مطلب به گونه ای نوشته شده است که زیاد خوش آیند افراد متدین نیست دین داران عزیزی که احساس می کنید که ناراحت می شوند این متن را نخوانند.
نکته: من نمی دانم که چه چیز حقیقت هست و چه چیز نیست من تنها فکر خود را در این مقاله قرار دادم و اصلاً منظوری در رابطه با اینکه به گونه ای نوشتم که که انگار صحبتی که در حال می کنم بر حق است ندارم
نکته: شما اگر می خواهید همیشه صحبتتان بر حق باشد و بتوانید آنرا بر کسی مباحثات بنشانید برای اطلاع بیشتر می توانید کتاب هنر همیشه بر حق بودن را بخوانید نوشته ی آرتور شوپنهاور ترجمه ی عرفان ثابتی.
مدتی است که در مسائل دینی -فی الواقع حقیقت دین- با عده ی زیادی مشغول به بحث و گفت گوی به ظاهر منطقی شده بودم عده ای که متدین بودند البته در حرف، حتماً می پرسید به چه معنا ؟ بدین معنی که این افراد دین خود را به ارث برده بودند و کوچکترین مطالعه ای در باب مسائل دینی خود نداشتند و تنها می دانستند که سر زمان های خاصی از روز باید نماز بخوانند بدون آنکه حتی معنای آنرا بدانند . خیلی جالب بود برای من، این افراد فضائل و چیز هایی که به نظر خودشان می آید را معتقد بودند که در دینشان وجود دارد و از آن نیز دفاع هم می کردند و اگر به آنها بگوئیم که این حرف ها که شما می زنید در دین شما نیست ناراحت می شوند و می گویند برو مطالعه کن.
من فکر می کنم که این افراد را باید به حال خود رها کرد مخصوصاً اگر سن و سالی از آنها گذشته باشد چرا که به هیچ وجه آنها نمی توانند آراء آنها را تغییر داد زیرا با آنها بزرگ شده اند، اینها همین جور خوش هستند و باید باشند چرا که انسان اصولاً باید خوش باشد .
عده ی دیگر از متدینین هستند که مطالعه ی قابل توجهی داشتند و دارند ولی تنها از مطالعه ی آثار دینی با لحن خوش خواندنش را بلدند و به به چه چه هایش را.... اینها به راحتی از سر جملات و مفاهیم می گذرند و چون در پیش فرض هایشان این است که این جملات الهی و از طرف خداوند هست و کاملاً درست هم هست خیلی راحت هر چه می گوید در متن قبول می کنند . مدتی پیش بود که با یکی از این عزیزان برخوردی داشتم و یکی از جملاتی که از یکی از پیامبران بود –و به نظر من احانت آمیز بود –را گفتم و گفتم به نظر من شما بدین گونه هستید بنده خدا آن شخص ناراحت شد و شروع کرد به اینکه بگوید این جمله ای که من گفتم ایراد دارد و غلط است ، بعد از آنکه صحبتش تمام شد به او گفتم که این جمله و متن برای فلان پبامبر هست او ابتدا امتناء کرد ولی بعد از آنکه به او سندش را نشان دادم بنده ی خدا سر افکنده شد و ناراحت ولی گفت که من اشتباه کردم که گفتم که این جمله ایراد دارد زیرا که کلام حق ایراد ندارد و من قادر به شناخت حکمت آن نیستم و من حاج و واج از این جمله فی الواقع انگشت به دهان ماندم .
من فکر می کنم که با اینها نیز بحث کردن بی ثمر است زیرا که اینها نیز از دین و اعتقادات خود خبری ندارند .
عده ی دیگری از متدینین هستند که معلومات و اطلاعات قابل توجهی دارند و اهل تفکر هم هستند! و درباره ی مسائل دینی ی خود هم مطالعه دارند هم تفکر می کنند ولی میگویند که در کلیت که دین چیز بدی ندارد ما اخلاقیاتش را قبول می کنیم و به آنها عامل و به نتایج برون دینی دین اینها کاری ندارند و می گویند جهل بشر باعث شده است که از دین سوء استفاده کنند و یا باعث نزاع و جدال شود و غیره و در انتها می گویند تو به فرامین دینی عامل باش اگه آن دنیا بود که به بهشت می روی اگرهم که نبود که چیزی و از دست نداده ای این افراد به حقیقت توجهی ندارند و به آن اعتنا نمی کنند من فکر میکنم بحث کردن با این افراد پر ثمر تر از گروه اول و دوم هست ولی نباید انتظار داشته باشید که اینها از سر اعتقادات خود پائین بیایند چرا که با جمله ی آخری که عرض کردم بحث به انتها می رسد.
عده ی دیگر از متدینین عزیز هستند که اصولاً نباید با آنها بحث کرد چرا که ممکن است با اعتقادات شان مخالف باشد و به شما حمله ور شوند .
عده ی دیگر که فقط برای منافع خود دین دارند که با آنها نیز بحث کردن بر سر مسائل دینی ارزشی ندارد .
عده ی دیگری از متدینین هستند که جویای حقیقت هستند و تعقل نیز می کنند این افراد که توانایی بحث بر سر مسائل را دارند و یا ندارند ولی سعی می کنند با عقل خود به تحلیل آن بپردازند گزینه های بهتری برای بحث کردن هستند این افراد اگر در جوانی باشند و هنوز مطمئن نیستند که به اعتقاد مطلقی رسیدند یا نه با اینها نیز می توان بحث کرد چرا که تنها این ها هستند که به حرف های شما گوش می دهند و اگر سن و سالی از آنها گذشته باشد با اینکه به حرف های شما گوش می دهند ولی چون دیگر نمی توانند تغییر دهند –البته احتمالش هست که تغییر دهند – کمتر می شود بحث کرد ولی می توان از اطلاعات پر ارزش آنها استفاده کرد زیرا حداقل اینها می دانند که چرا دین خود را انتخاب کرده اند و چرا به آنها اعتقاد دارند .
یکی دیگر از افرادی که متدین هستند کسانی هستند که به قولی نام عارف به آنها می دهند به نظر من بحث کردن با آنها کاملاً بی ثمر هست زیرا که آنها به جای بحث کردن فهوای کلامشان این است که شما این راهی که ما رفتیم بیائید –راه های عرفانی که معمولاً با طلب شروع می شود و با فنای بالله به پایان می رسد- آن وقت می فهمید حقیقت چیست. من فکر می کنم که اگر کسی بخواهد چنین کاری کند دیگر آدمی که اکنون هست نیست زیرا که راه عرفانی سبب می شود که یک انسان دقیقاً انسان دیگری شود .
در مقاله ای که مدتی پیش نوشته بودم –چرا برای مذهبیون تفکر کردن سخت است- به ذکر مواردی که علت این تحجر در افراد است پرداخته بودم که نیازی به تکرار آن نیست .
البته باید بگویم که ممکن است و احتمالش وجود دارد که حقیقت همان حقیقت دینی باشد و زیاد هم به نظر من غیر ممکن به نظر نمی رسد که در دین حقیقتی وجود داشته باشد .
به هر حال من فکر می کنم بهترین کار برای شناخت حقیقت ، مطالعه و تحقیق و پژوهش در تمامی موارد هست نباید با تعصب نیز این کار را انجام داد
و در انتها باید بگویم که هیچگاه سعی بر تغییر آراء کسی نداشته باشید مخصوصاً اگر آن فرد با آن آراء دارد خوب زندگی می کند و با کسی کاری ندارد و هم چنین اگر انسانی است که توانایی بحث کردن با شما را نداشته باشد و آراء شما قالب شود در بحث و سبب تخریب اعتقادات او شود که ممکن است از نظر روانی روی او تاثیر بگذارد زیرا که بعضی از مسائل دینی نظیر دعا خواندن از نظر روانی به فرد تاثیرات غیر قابل انکاری می گذارد که اگر آن را ترک کند دچار مشکل می شود (برای مطالعه ی بیشتر در رابطه با این موضوع کتاب روانشناسی دین نوشته ی کارل گوستاو یونگ را مطالعه کنید
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:6 توسط ایمان مطلق
|
جبر و اختیار
مسئله ی اختیار بشر یکی از مهمترین مسائل است که گستره ی آن وسعت زیادی دارد .این مسئله را باید از دیدگاه های مختلف با کمال دقت مورد توجه قرار داد ، تا متوجه شویم که میزان اختیار بشر در این دنیا چقدر است و به الطبع اگر هر آنچه جزء اختیار بشر نباشد جبری است که بر او حاکم است .
دکتر داوودی در نطق های سه گا نه ی خود به تشریح این مسئله پرداخته است ایشان در پاسخ به سوال جبر چیست؟ و اختیار چیست ؟ بدین گونه جواب می دهند
به دو قسم می توان مسئله ی جبر را مطرح کرد یکی آن است که جبر به صورت جبر علمی مطرح شود و دیگری به صورت جبر الهی مطرح گردد .
منظور از جبر علمیست که آنرا اکثر فلاسفه ی راسیونالیست (عقل گرا) که بعضی ایده الیست و بعضی ماتریالیست (ماده انگار) بوده اند مطرح کرده اند که ارتباط با قاعده ی علیت پیدا می کند به این مفهوم که گفته می شود هر معلولی علتی دارد که آن علت یا عوامل ، آن معلول ها را ایجاب می کند پس به ضرورت به همین صورت باید اقتضا بشود که شده و چون این طور هست بنابراین اختیار بشر مورد ندارد برای اینکه بشر هم -اگر فیلسوف ماتریالیست باشد – خواهد گفت که بشر چیزی نیست جز ارگانیک وجود خودش ،وقتی این ارگانیسم از مغز گرفته تا غدد ترشحی و عضلات و استخوان و... همه ی این موارد نمی تواند چیزی غیر از آنکه از اول بوده باشد پس اختیار برایش مورد ندارد . در دیدگاه ایدالیست هگلی نیز مسئله به گونه ی دیگری مطرح می شود ،در این نظریه مسئله این گونه طرح می شود که هر جزئی در این عالم تابع یک قوانین عقلی ضروری است که ناشی از ماهیت خود ایده ها است خود صور معقول عالم هستی است، وچون همه چیز در عالم جنبه ی عقلی ضروری دارد بنابراین هیچکس نمی تواند به عنوان فرد خودش را مختار بداند بر اینکه چنان کند که علل عقلی ضروری حاکم بر عالم ایجاب نمی کند و این یک نوع ترک کردن جبر است
صورت دیگر جبر ،جبر الهی است ، مسئله مسئله ی سرنوشت است ،همه ی امور مقدر است یعنی خدا رقم زده است. چرا؟ چون خدا خالق این عالم است خداوند قادر بوده است که این عالم را هر گونه که می خواهد خلق کند و چون خالق بی نقص است و به بهترین شکل ممکن و با توجه به خواست خود خلق کرده است و می دانسته است که چه پیش می آید با این خلقی که انجام میدهد.پس بنابراین چگونه می تواند چیزی پیش بیاید که او نخواسته باشد .پس یک جبری بر عالم حاکم است هرکس هر کاری می کند که خدا خواسته است و جز آن هر کار دیگری نمی تواند بکند .
در مقابل اختیار ،به این گفته می شود که در یک همچون عالمی خود انسان به عنوان عاملی مستقل و مخصوص در کار است که خیلی از کار ها از خود او سر می زند و لازم نیست که هر کاری که او می کند خدا گفته باشد بلکه کار ها از خود او سر می زند یا در بین چند شغ مختلف که برای او پیش می آید در زندگی می تواند یکی را انتخاب کند و به اختیار خود بر گزیند و چون خود انتخاب کرده است نا گذیر مسئولیت هم متوجه او می شود و مجازات متوجه او می شود.
دکتر داوودی در مقابل این سوال که نظریه ی ادیان در باره ی جبر و اختیار چیست بدین گونه جواب می دهند –که در اینجا به قسمتی از آن اشاره میشود و برای اینکه مطلب باز شود از بیان خود حضرت عبدالبهاء و دیگر هیاکل مقدسه الهی؟!؟! به پاسخ این سوال می پردازیم-چون خدا عالم است و علم دارد به آنچه اتفاق می افتد بنابراین جبر بر عالم حاکم است چرا که اختیار ما در آن است که کسی نتواند کاری را که ما می خواهیم بکنیم را حدس قطعی و یقینی بزند زیرا اگر این کار را کرد ما محدودیم به حدودی که حدس زده شده است که آن جبر است
خیام می گوید :می خوردن من حق ز ازل می دانست گر می نخورم علم خدا جهل بود
یک نحوه ی دیگر استدلال استفاده از قدرت خدا است ، قدرت به این معنا که خدا قادر مطلق است ،بنابراین هر چه می شود به قدرت او است . اگر در این میان که حیطه ی قدرت او است موجودی به نام بشر پیدا شود که کاری بکند که او نمی خواهد پس این قدرت ، قدرت مطلق تامه نیست ،بنا براین انسان در قدرت خدا سهیم است .
بنا به این استدلال ، اگر خدا نمی خواهد من این کار را بکنم که نمی توانم بکنم و اگر می خواهد که من این کار را بکنم که نمی توانم نکنم پس در این صورت من هر کاری را می کنم که خدا خواسته است و در غیر این صورت باید در قدرت مطلقه خداوند تردید داشت و این هم با اعتقاد به خدا ی قادر منافات دارد .
حضرت عبدالبهاء در مورد مسئله ی جبر و اختیار –که یک نظریه ی کاملاً دینی است-چنین می فرمایند:اموری در تحت اختیار انسان است مثل عدل و انصاف و ظلم و اعتساف مختصراً اعمال خیریه و افعال شریه .این واضح و مشهود است که اراده ی انسان در در این اعمال مدخلی عظیم دارد.و اما اموریست که انسان بر آن مجبول و مجبور است مثل خواب و ممات و عروض امراض و انحطاط قوی و ضرر و زیان این امور در تحت اراده ی انسان نیست و مسئول از آن نه زیرا مجبور بر آن است اما در اعمال خیریه و افعال شریه مخیر است و به اختیار خویش ارتکاب آن نماید ....بشر عجز صرف است و فقر بحت توانایی و قدرت مخصوص حضرت پروردگار است و علو و دنو بسته به مشیت و اراده ی جناب کبریا .
مقامات نفوس مختلف است آنکه در مقام ادنی از وجود مانند جماد حق ندارد که اعتراض نماید خداوندا مرا چرا کمالات نباتی ندادی ،و همچنین نبات را حق اعتراض نه که چرا مرا کمالات حیوانی محروم ساختی و همچنین حیوان را سزاوار نه که از فقدان کمالات در رتبه خویش نمایند مادون را چنانچه گذشت حق و صلاحیت مقام و کمالات ما فوق نه بلکه باید در رتبه ی خویش ترقی نماید ، و همچنین سکون و حرکت انسان موقوف به تائید حضرت یزدان است اگر مدد نرسد نه به خیر مقتدر و نه به شر توانا بلکه چون مدد وجود از رب جود رسد توانایی بر خیر و شر هر دو دارد ،اما اگر مدد منقطع گردد به کلی عاجز ماند.این است که در کتب مقدسه ذکر تایید و توفیق الهی است، مثل این مقام مثل کشتی است کشتی محرک قوه ی باد و قوه ی بخار است و اگر این قوت منقطع ابداً حرکت نتواند با وجود این سکان کشتی به هر طرف متمایل قوه ی بخار کشتی را با آن سمت راند . اگر متمایل بشرق به شرق رود و اگر متمایل به غرب به غرب رود این حرکت از کشتی نه بلکه از بخار و باد است ،و همچنین جمیع حرکات و سکنات انسان مستمد از مدد رحمان ولکن اختیار خیر و شر راجع به انسان .
حضرت عبدالبهاء نیز به ما میاموزد که انسان در اموری که در آن افعال خیر و شر وجود دارد اختیار دارد که کدام یک را انتخاب کند که البته آن را در واقع می توان مشاهده کرد که فی المثل من در هنگام وقوع فلان اتفاق که نیاز به شهادت بنده است راست می گویم یا دروغ (من مختار هستم که یکی از این دو را انتخاب کنم ) ولی اگر در نظریه ی مان قائل بدین باشیم که خداوند همه چیز را از پیش می داند دیگر در همان نیز اختیار نداریم که مثال ما می تواند همان بیت حکیم عمر خیام نیشابوری باشد. ولی اگر بدین قائل باشیم که خداوند در این گونه مسائل علمی ندارد و نمی داند که آدمی در حین انتخاب خیر و شر کدام یک را انتخاب می کند آن وقت است که این جمله معنا پیدا می کند چرا که هیچکس نمی تواند به طور یقینی و قطعی از رای ما اطلاع داشته باشد ،البته جور دیگر نیز می توان به این مسئله نگاه کرد که خداوند کس نیست ، خداوند فاعل نیست ، خداوند اصولاً چیزی نیست که ما بخواهیم آنرا محدود به حدود عقلی خود کنیم که چه بداند و چه نداند و چون ما نمی توانیم در مورد این مسئله سخنی بگوئیم (زیرا که علم ما به آنجا نمی تواند پی ببرد) به ناچار از قضیه ی علم خداوند ی صرف نظر می کنیم و می گوئیم جز خدا که ما نمی دانیم که میداند یا که نمی داند هیچکس دیگر چون نمی تواند پی به این ببرد که من چه می خواهم بکنم پس من مختار هستم.
واضح است که انسان در مورد مسائل طبیعی چون خواب و خوردن و آشامیدن محدود است و جبر طبیعت بر او حاکم . اما شبهه ی دیگری که در متن حضرت عبدالبهاء وارد است آن است که- بشر عجز صرف است و فقر بحت توانایی و قدرت مخصوص حضرت پروردگار است و علو و دنو بسته به مشیت و اراده ی جناب کبریا - آیا به راستی اراده ی انسان در دست خداوند است؟ آیا انسان از خود اراده ای مستقل ندارد؟ اگر تمام اراده ها از آن خداوند هست چرا شر وجود دارد؟ آیا وجود شر با وجود اراده ی مطلقه ای که ادعای خیر مطلق بودن را دارد منافات ندارد؟ و آخرین سوالی که من در این قسمت دارم این است که چرا کلیه ی پیامبران –که گویا از طرف خداوندی فرستاده شده اند- همگی به قولی توجهی به حرمت انسانی ندارند و با این گونه سخنان سعی بر از بین بردن اختیار انسان در اذهان دارند؟
در انتها حضرت عبدالبهاء اشاره به تائیدی کرده اند که در تمامی کتب مقدسه به آن به نحوی اشاره شده است ، حال آنکه من فکر می کنم چیزی که برای همه وجود دارد اسمش لطف و صنع و تائید نیست طبق متن فوق چون هر حرکتی که از انسان سر می زند خواست خداوندی در آن دخیل است و چون این تائید شامل حال همه میشود- وگر نه هیچ کاری صورت نمی گیرد- و چون این تائید در خیر بودن و یا شر بودن شامل حال همه می شود دیگر چیز خاصی نمی تواند باشد و مثلش مثل زمین می ماند برای راه رفتن ،زیرا که اگر زمین نبودراه رفتن انسان هم معنا نداشت و حال آنکه اگر از بعد دیگر نگاه کنیم این خداوند است که مجبور است زیرا آدمی، چه خیر و چه شر، کار خود را می کند که مثلش این است که کشتی به شرق یا غرب بالاخره می رود این بخار و باد است که مجبور است همیشه وجود داشته باشد زیرا که اگر وجود نداشته باشد هیچ کاری اصولاً صورت نمی گیرد.
از دیگر تعریف های موجود که در این باره مطرح گردیده است تعریف حضرت بهاالله از وضعیت عالم است که می فرمایند:اگر انسان به بصر حقيقت ملاحظه نمايد شهادت ميدهد كه آنچه وارد شده و ميشود خير محض است. آثار قلم اعلي ج5
همان طور که ملاحظه می فرمائید ایشان معتقداند که همه چیز خیر محض است و قبل از آن اشاره ای به این دارند که این عالم مفعول است و فاعلی وجود دارد که چیزی را وارد کرده است و خواهد کرد
از دیگر قائلین به خداوند آگوستینوس هست که می گوید:اراده ی خداوند{شرط}ضروری{تحقق} همه ی امور است . البته این نظریه هر گونه اختیاری را از انسان سلب می کند به نظر بنده کار را برای آدمی راحت تر می کند چرا که هر کاری که انسان می کند به خواست و قوه ی الهی است و چون انسان در آن اختیار ندارد پس هر گونه مجازات و مکافاتی شامل آدمی نمی شود زیرا که آدمی چون مترسکانی در دست خداوند خیمه شب باز می باشد .
و در انتها اگر بنده این مقاله را نوشتم شاید خواست خداوند بوده است که بنده این مقاله را بنویسم و شاید بنده در نوشتن این مقاله اختیاری نداشته ام شاید من تنها در جمله بندی متن بالا اختیار داشته ام (که شاید هم در این هم اختیاری نداشته باشم ) و شاید هم به اختیار خود این مقاله را نوشتم و مختار بوده ام که این مطلب را بدین نحو نوشته ام. والسلام
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:5 توسط ایمان مطلق
|
اومانیسم
اصطلاح اومانیسم را در فارسی با واژه هایی مانن انسان گرایی، انسان مداری، مکتب اصالت انسان و انسان دوستی و مانند آن معادل قرار می دهند . اومانیسم در معنای رایج آن، نگرش یا فلسفه ای که با نهادن انسان در مرکز تاءملات خود، اصالت را به رشد و شکوفایی انسان می دهد .
اومانیسم نگرشی پر نفوذ است که در بسیاری از آرا و نظریه های فلسفی ، دینی ، اخلاقی ، ادبی – هنری و نیز در دیدگاه های سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی مغرب زمین ، از رنسانس به این سو ریشه دوانده است .
تعریف های متداولی از این مطلب ارائه داده شده است که عبارتند از :یک شیوه ی فکری و حالتی روحی که شخصیت انسان و شکوفایی کامل وی را بر همه چیز مقدم می شمارد، و نیز عمل موافق با این حالت و شیوه ی فکر. به عبارت دیگر اومانیسم یعنی اندیشیدن و عمل کردن با آگاهی و تاکید بر حیثیت انسانی، و کوشیدن برای دستیابی به انسانیت اصیل . در واقع این معنای از امانیسم است که یکی از مبانی و زیر ساخت های دنیای جدید به شمار می آید؛ و در بسیاری از فلسفه ها و افکار و مکاتب فلسفی و سیاسی نظیر پراگماتیسم (اعتقاد به تقدم عمل)،اگزیستانسیالیسم(مکتب اصالت وجود)، مارکسیسم و لیبرالیسم(آزادی خواهی) بیشتر بوده است .
در قرن های هفتهم و هجدهم (دوره ی روشنگری) تاثیر اندیشه های اومانیستی بر افکار و آثار این دوره کاملاً آشکار است. در این دوره مجموعه ای از بزرگان چون ادبا و فلاسفه و دانشمندانی چون :ولتر ،منتسکیو، دیدرو، دالامبر، لاک، هیوم ، کندرسه و .... میزیستند که اعتقاد عمومی آنها بر این بود که مساءله ی اساسی و محوری وجود آدمی ، سر و سامان دادن زندگی فردی و اجتماعی او ، بر طبق موازین عقلی است ، نه کشف اراده ی قدرت در مورد این موجود خاکی . هدف انسان ،نه عشق به خداوند است نه بهشت موعود؛ بلکه تحقق بخشیدن به طرح های انسانی متناسب با این جهان است که از سوی عقل ارائه می شود .
در اینجا شاید بد نباشد با اقسام امانیسم آشنا شویم :
اومانیسم ادبی:دلبستگی و تعلق خاطر به ادبیات علوم انسانی یا فرهنگ ادبی.
اومانیسم رونسانسی :تکیه بر برنامه ی آموزشی که در اواخر قرون وسطی و بعد از آن همراه با احیای نوشته های کلاسیک ،گسترش یافت. در این زمان دوباره اعتماد به انسان برای تعیین صدق یا کذب امور ، پدید می آید .
اومانیسم فلسفی: مجموعه ای از مفاهیم و نگرش ها راجع به ماهیت ،ویژگی ها ، توانایی ها، تعلیم و تربیت، و ارزش های اشخاص انسانی .
اومانیسم مسیحی: فلسفه ای که از خود شکوفایی انسان در چارچوب اصول مسیحی جانبداری می کند
اومانیسم جدید: این نوع امانیسم به نام های اومانیسم ناتورالیستی ، اومانیسم علمی، اومانیسم اخلاقی و امانیسم دموکراتیک نامیده میشود . که در تعریف آن گفته می شود که : فلسفه ای که هر گونه موجود مافوق طبیعی را طرد می کند و عمدتاً بر عقل و علم ، دموکراسی و رحم و عطوفت انسانی تکیه می کند.
اومانیسم سکولار: این نوع اومانیسم محصول عقل گرای عصر روشنگری در قرن هجدهم و نیز آزاد اندیشی قرت نوزدهم است .این نوع امانیسم هر گونه تلاش ماورالطبیعی را برای حل معضلات بشری و تبیین واقعیت های هستی ،طرد و نفی می کند.
اومانیسم دینی:بسیاری از جماعت های توحید گرا و کل گرای مسیحی و همه گروههایی که فرهنگ وابسته به اخلاق را ترویج می کنند ،خود را امانیسم دینی می نامند.اومانیسم دینی ،تعریف کارکردی از دین ارائه می دهد ؛ دین چیزی است که نیاز های فردی و اجتماعی انسانهایی را که از یک جهان بینی فلسفس برخوردارند ،بر آورده می سازد.
ایده های اومانیستی
اغلب اومانیست ها با مطالب زیر موافق اند:
هیچ موجود فراطبیعی وجود ندارد.
جهان مادی تنها چیزی است که وجود دارد.
علم تنها منبع معتبر برای کسب معرفت در مورد جهان است.
تنها زندگانی، زندگانی این جهان است. حیات اخروی، و اموری از قبیل تناسخ، وجود ندارد.
نوع انسان می تواند بدون باورهای دینی زندگانی اخلاقی و پرباری داشته باشد.
نوع انسان نظام اخلاقی خود را از درس های تاریخی، تجارب شخصی، و اندیشه اش کسب می کند.
حال با مکتب اومانیسم به صورت گذرا و خلاصه آشنا شدیم نظر من این است که تمامی انسان های سالم (از نظر روانی) گرایشاتی به این مکتب هر چند به صورت ضعیف در خود دارند که البته ممکن است در پشت اعتقاد دینی آنها نهان شده باشد زیرا که گرایشات دین به علت این که حالت های سرکوب کردن روحیه ی انسان گرایی و عقل مداری را دارد (البته این نظر من است) و چون فرد متدین به دین خود اعتقاد راسخ دارد و تمام مطالب آنرا پذیرفته است قبول می کند که عقل انسانی نمی تواند راه گشای زندگی او باشد و می تواند آنرا به سر منزل مقصود برساند که البته این افراد را می توان در گروه اومانیسم دینی جای داد
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:5 توسط ایمان مطلق
|
خیر وشر
این مقاله تلاشی است بس ناچیز برای آشنایی بیشتر با تاریخ فلسفه ی خیر و شر و همچنین آشنایی با دیدگاه های مختلفی که در این حوزه مطرح شده است که امیدوارم برای شما عزیزان مفید الفایده باشد .
میزان سنجش (خوب و بد)،خیر و شر در جهان چیست؟ ما چگونه پی به شناخت خیر و شر در جهان می بریم ؟ آیا خوبی و بدی موضوعی است که در ارتباط یک عمل با اعمال دیگر پیش می آید؟
اسن سوالات و سوالات متشابهی که وجود دارد ،سوال هایی است که به اندازه ی طول عمر تاریخ قدمت دارد و از سوال هایی است که ذهن تمام فلاسفه و عده ای از مردمان را به خود مشغول کرده است .
همان طور که می دانید پاسخ های متعددی به این مسئله داده شده است، این پاسخ ها برای خود آن شخص و هوادارانش به معنای حل این مسئله می باشد ولی با وجود اینکه ما برای این سوالات پاسخ های زیادی داریم در حال حاضر نیز ذهن بسیاری از متفکران به این مسئله مشغول است .
آیا واقعاً میزان و معیار مطلق و نهایی و بدون هیچ شکی وجود دارد که خوب و بد را از هم باز شناسد . میزانی که از ازل وضع شده باشد و تا ابد پایدار باشد ؟ خیلی از انسانها به چنین معیاری معتقدند که می توان به کتب ادیان اشاره کرد که نشان دهنده ی گرایش بشر به فکر مطلق است این مجموعه دستورات اخلاقی که همتای آنرا می توان در دیگر ادیان دید به عقیده ی خیلی از افراد از قدرت الهی صادر شده و در تمامی زمان ها و کلیه ی مکان ها معتبر و بر جا می باشد.
از سوی دیگر متفکرانی هستند که معتقدند خوب و بد اموری نسبی هستند و بستگی به زمان و مکان دارد چه بسا که کاری در یک زمان و مکان خیر و در مکان و رمان دیگر شر محسوب شود.فی الوثل میتوان به داستان پزشک و بیمار اشاره کرد که، پزشک برای آنکه بیمار روحیه اش را از دست ندهد به او می گوید رو به بهبودی هستی ،در حالی که چنین نیست،این سخن دروغ و نادرست،منشاء خیر است در صورتی که دروغ گفتن در کل امر صحیحی نیست.
در اینجا سعی بر آن می شود که با آرای فیلسوفان در رابطه با معنی و مفهوم این قضیه بیشتر آشنا شویم
هراکلیتوس معتقد بود که خیر و شر مانند دو صورت در یک قطعه هماهنگ موسیقی هستند او فکر می کرد ما فقط اضداد را میبینیم{خیر و شر-خوبی و بدی-راست و کج-یخ و آب و ....} ولی خداوند هماهنگی را میبیند به طوری که برای او تمام چیز ها در ارتباط با هماهنگی در جای درست خود قرار گرفته اند و انسان باید سعی کند که هماهنگی در جهان را بفهمد و اعمال و رفتارش با اصل حاکم بر تمامی جهان هماهنگ باشد .
از نظر دموکریتوس ،خیر مسئله ای نبود که تنها به عمل مربوط شود بلکه به خواست درونی انسان نیز ارتباط پیدا می کند . آدم خوب کسی نیست که کار خوب انجام دهد ، بلکه کسی است که می خواهد همیشه منشاء خیر باشد.
سقراط اعتقاد کامل داشت که می بایست اصل بنیادینی در ارتباط با خیر و شر وجود داشته باشد میزان و معیاری که ورای اعتقادات فردی باشد.او معتقد بود بالاترین خوبی و خیر دانش است .وی ادامه می دهد که اگر کسی بداند که خیر چیست و یا کدام است بی شک به آن عمل خواهد کرد (او می گفت هیچکس داوطلبانه بد نمی شود)
از نظر افلاطون مسئله ی خیر و خوبی با تئوری او در ارتباط با ماهیت جهان گره خورده است . افلاطون معتقد بود که جهان حواس،جهانی است دائم التغییر، زودگذر و غیر واقعی.اینها همه نشانه های شرند پس جهان حواس ،منبع شر است . از دید او ، جهان خالص و لا یتغیر مثل جهان آکنده از خیر و نیکویی است . انسان این جهان را توسط قوه ی فاهمه اش می تواند بشناسد بنابراین عقل و قوه ی فاهمه برای انسان وسیله ی دستیابی به خیر است و داشتن آن نیز خود بالاترین خیر می باشد.
اپیکور معتقد بود که هدف تمامی فعالیت های بشر کسب لذت است و سعادت برای ابناء بشر خیر اعلی می باشد ولی او در ضمن به هم نوعان خود هشدار میداد که در انتخاب لذایذ هشیار باشند زیرا که بعضی از لذایذ زندگی انسان را به درد و رنج منتهی می کند.
رواقیان اعتقاد داشتند که بالاترین خیر از هماهنگی با جهان کسب می شود . از نظر آنها ، انسان بخشی از جهان است و در ارتباط با بسط کامل جهان عهده دار انجام وظایف مشخصی است . از آنجا که قدرت حاکم بر جهان عقل و خرد است ، لذا بخردانه است که عقل و اعمال اشخاص حکومت کند.
با به روی کار آمدن نهضت مذهبی در فلسفه به طور واضحی بین خوب و بد و خیر و شر خطی کشیده شد که بدین وجه باعث شد که از این پس فلاسفه با روی کرد خاصی به این مسئله نگاه کنند.
آپولوژیست ها معتقد بودند که خداوند انسان را منزه و خوب آفریده است. ولی این آدم است که از خدا روی برگرداند و بر بدن و ارضای تمنیات آن متمایل می شود. با این عمل گناه وارد جهان می گردد .
سنت آگوستین دریافت که نشانی از پایان یافتن شر در جهان وجود ندارد . از نظر او خداوند ،به تمامی خیر و کمال است و این خداوند است که جهان را از هیچ به وجود آورد .اگر چنین است پس خداوند خیر ، و توانایی مطلق ، جهان را می آفریند که در آن شر و مصائب گوناگون موج زند؟
آگوستین می آموزد که در جهان همه چیز خوب و خیر است حتی آن چیزی که از نظر ما بد و شر است در کلیت جهان خوب و خیر است . برای زیباسازی تابلوی نقاشی ،ایجاد سایه و لکه های تیره لازم است . هر چند که سایه ها و لکه های تیره در ظاهر و به تمهای زشت و نا به هنجار است ولی در کل تابلو را زیبا جلوه می دهد.از نظر وی شر نسبی است و در حقیقت غیبت خیر است .
آبلارد که یکی از فلاسفه مدرسی است در رساله ی خود می نویسد (خداوند به آنچه انجام شده التفاتی ندارد بلکه به نیتی که آن کار به خاطر آن انجام گردیده است اهمیت می دهد . لذا شایستگی و یا ستایش و تشویق فاعل فعل نه در عمل که در قصد و نیت او نهفته است .
توماس هابز فیلسوف ماتریالیست معتقد بود که :حرکت عامل بنیادینی است که در جهان وجود داشت ،لذا خیر و شر موضوعاتی وابسته به حرکت بودند .هر وقت حرکت موفقیت آمیز است تولید لذت می کند و وقتی که موفقیت آمیز نیست منتج به رنج و تعب می شود . آنچه انسان را نیک می آید خیر و خوب است و آنچه موجب درد و رنج می شود شر و تباهی است بدین منوال خیر و شر با توجه به دید هابز با شخص تجربه کننده در ارتباط است .
اسپینوزا فیلسوف وحدت وجودی معتقد بود که هم اشتباه و خطا از نبود شناخت ناشی می شود عمل بدون شناخت و دانش لازم نتایجی را به بار می آورد که مطلوب نیست و متضمن درد و رنج است چنین کوششی خوب است . پس هر آنچه باعث می شود که این تلاش متوقف شود بد است و باالعکس هر آنچه کمک کند که این هدف بر آورده گردد خوب است.به نظر اسپینوزا بالاترین سعادت آدمی در فهم کامل آن کاری است که در دست انجام دارد و به خاطر تحقق اش تلاش می کند .
جان لاک فیلسوف تجربه گرا در رابطه با مسئله خیر و شر معتقد است که همان طور که تصورات ذهنی از خارج حاصل می شود و بر روی ذهن ما ترسیم می یابد همان طور نیز مفاهیم ما از خوب و بد شکل میگیرد .والدین ما از بدو تولد تصوراتی را از درست و غلط و یا خوب و بد در ذهن ما کاشته اند بعد ها در بزرگی ما به این اعتقاد می رسیم که گویا این مفاهیم از ابتدا در ذات ما مندرج بوده است . از نظر لاک ،وجدان انسان چیزی نیست جز تصوراتی که در طول عمر خود حاصل می کنیم و خیال می کنیم که موجودی الهی آنها را در ضمیرمان نهاده و لذا ذاتی ما است.
ریچارد کامبرلند ،موسس مکتب سودانگاری(قائل به اصالت نفع-یوتیلتارین) عقیده داشت که انسان فطرتاً خود خواه نیست ،بلکه خوی دلسوزی و همدردی نیز در او وجود دارد . لذا در قضاوت او برای تشخیص خوب و بد ،رفاه گروهی و اجتماعی نیز مدخلیت پیدا می کند.
لایبنیتس می آموزد که این جهان بهترین جهان موجود است، ولی کامل نیست خداوند وقتی می خواست خود را در موجودات فانی ظاهر سازد به محدود کردن خود تن داد. نتیجه قائل شدن به محدودیت رنج و گناهی بود که متعاقب آن پیش می آمد از این گذشته فایده شر و پلیدی این است که انسان قدر خوبی و خیر را بیشتر می داند شر و پلیدی به سایه های تصویری می ماند که باعث می شود رنگهای تابلو زیبا تر و مشخص تر نمایان شوند.
لایبنیتس همچنین معتقد بود که در روح آدمی اصول ذاتی وجود دارد که اگر به طور منطقی پیروی شوند می توانند او را با ارائه موازینی مشخص به تشخیص خوب و بد را هنمایی کنند.
روسو عقیده داشت که چیز مطلقاَ خوب در جهان خواست درون شخص است که نسبت به قانون حاکم بر اخلاقیات احترام قائل شود و از وظیفه خود در جامعه نیز آگاه و مستحضر باشد. عمل یا فعلی است که از روی احترام به قانون انجام شود نه برای دستاوردهای خودخواهانه و یا دلسوزی برای دیگران.
مسئله مهم برای کانت این بود که معنای درست و نادرست، خوب یابد،را کشف کند.
به نظر کانت،نتایج عمل را نبایستی ملاک تشخیص درستی یا نادرستی قرار داد . اساسا اینکه نتایج یک فعل شادی بخش است یا درد آور مسئله ای نیست که واجد بیشترین اهمیت باشد،همین که فاعل فعل،عملی را با نیبت خوب و از روی احترام به قوانین اخلاق انجام دهد،برای خوب دانستن آن فعل کافی است. قانون اخلاق، در تفکر کانت، ذاتی خود انسان است. به عبارت دیگر این قانون «قبلی یا مقدم»می باشد که قبل از تجربه،در طبیعت تفکر بشر،نهادینه شده است
کانت معتقد بود که این قاعده،یعنی«امر مطلق و غیر مشروط»معیار مطمئنی است که میتوان آن را در تشخیص درست یا نادرست به کار برد. این معیاری است که شما معتقد خواهید بود که هر کس طبق آن عمل کند عملی منطبق با موازین اخلاقی انجام داده است.
کانت در جایی دیگر می گوید:چنان رفتار کن که گویی انسانیت« نوع انسان»را،خواه در شخص خود خواه در دیگری ،در هر مورد همچون غایت می انگاری ، و نه به عنوان وسیله .بدین ترتیب ،از نظر کانت در عقل بشر قانونی به ودیعه گذاشته شده است که آنچنان بنیادی و پایه ای است که هدایت کامل عملکرد های اخلاقی را به عهده دارد .
شوپنهاور فلسفه ی خود را در مورد خیر و شر با استقرار اراده به عنوان اصل اساسی جهان شروع کرد. شوپنهاور (شی فی نفسه)کانت را که منبع کلیه ی منطبعات ذهنی است همان اراده و خواست می داند . اراده به بودن ، اراده به زندگی کردن، مسبب تمام تلاش های آدمی در این عالم است و به همین جهت نیز سرچشمه کلیه رنج ها و درد های او است .برای شوپنهاور ،دلسوزی و ترهم پایه و اساس اخلاق را تشکیل می دهد ، تا آنجا که کسی برای دیگران دلسوزی می کند ،او به برای خود که برای دیگران عمل می کند و لذا عملکردش فعلی اخلاقی است.
جان استورات میل که معتقد به مکتب اصالت نفع می باشد معتقد است که معیار خیر و نیکویی برحسب (بیشترین خوبی برای بیشترین تعداد) تعین می شود . یعتی شخص به هنگام انجام عمل باید از خود بپرسد که آیا عمل او نفع کافی برای بیشترین تعداد را دارد یا خیر ؟ داشتن تفکر این چنین ، باعث حذف خود خواهی می شود و نتایج اجتماعی عمل مورد نظر معیار سنجش قرار می گیرد علاوه بر این میل معتقد است که (خوبی ها) در کیفیت با هم فرق می کنند. خیری که منشاء ذهنی و عقلی داشته باشد از خوبی هایی که از حواس برخواسته اند بهتر است.
هربرت اسپنسر به مسئله ی خیر و شر از دیدگاه علمی آن می نگرد و می کوشد که کلاً برای تشخیص خوب و بد در رفتار ،اساسی علمی کشف کند. از نقطه نظر اسپنسر ،بالاترین رفتار و در نتیجه بهترین رفتار فعلی است که زندگی را برای افراد بشر و نیز کسانی که او در میان آنها در حال حاضر زندگی میکند و یا بعد از او خواهد آمد غنی تر و پربار تر سازد .برای اسپنسر گروه اجتماعی هدف نهایی اخلاق است خیر باید بر حسب آن تعیین شود . اسپنسر بین رفتاری که مطلقاَ خیر و یا نسبتاَ خیر است فرق می گذارد و رفتار مطلقاً درست رفتاری است که لذت فوری عاید شخصی می کند و در عین حال برای آینده او و یا گروه نیز شادمانی و سعادت می آفریند . در صورتی که خیر نسبی برای فرد و گروه فاقد شادمانی و لذت فوری است ولی برای آینده آنها متضمن سعادت می باشد.
فلاسفه پراگماتیست (معتقدان به اصالت عمل) نتایج اجتماعی یا فردی فعالیت را معیار تشخیص خیر و شر می دانند . ویلیام جیمز و جان دیونی از معتقدان به این مکتب هستند که معتقدند که خیر آن است که اهداف گروه و فرد در گروه را تاءمین کند . عمل خوب عملی است که فرد را به خودی خویش هدف بینگارد نه وسیله.آدمی به عنوان واحد اجتماعی ،معیار نهایی تشخیص خوب و بد است . آنچه باعث غنای زندگی او می شود لزوماَ زندگی همگانی را نیز غنا می بخشد .دیونی معتقد بود فرد انگاری فراورده یک اجتماع است و هیچکس فردیت راستین ندارد مگر به صورت عضوی از گروه
خوب و بد مطلق است و از آغاز زمان بوده است و در تمام موقعیت ها نیز به کار می رود .
بعد از آنکه از دید فلاسفه با معانی خیر و شر آشنا شدیم بد نیست که از نگاه دینی به این مسئله نگاهی بیندازیم و جایگاه خیر و شر را در این زمینه بررسی کنیم.
حضرت عبدالبهاء میفرمایند :حقایق معقوله مثل صفات و کمالات ممدوحه ی انسان جمیع خیر محض است و وجود است و شر عدم انهاست مثل جهل که عدم علم است. حقایق محسوسه آن نیز خیر محض است و شر اعدام است یعنی کوری عدم بصر است آنچه خدا خلق کرده خیر خلق کرده این شر راجع به اعدام است «مفاوضات»
دکتر علیمراد داوودی روشنفکر بهایی در رابطه با مسئله ی خیر و شر سخنرانی کرده اند ایشان در نطق خود با این پیش فرض مطلب خود را شروع می کنند که اصولاً خلق با نقص همراه است و کمال فقط خاص حق است و ادامه می دهند که لازمه ی خلق ،نقص است و اگر خدا خلقی کرده آن خلق ناقص نیست بلکه خصوصیت خلق نقص است .
د رجلد دوم الوهیت و مظهریت دکتر داوودی در قسمت خیر و شر در توجیه بیانات حضرت عبدالبهاء در کتاب مفاوضات میپردازند . همان طور که ملاحظه کرده اید حضرت عبدالبهاء در آنجا می فرمایند شر وجود ندارد و شر امری عدمی است .
دکتر داوودی در توضیح این مطلب میفرمایند:به این معنی است که شر را به نقص تعبیر فرموده اند . شر نقص است و نقص هم امری عدمی است .نقص یعنی چیزی وجود ندارد . هر شری که هست نتیجه ی نقص است .نقص هم هم یعنی عدم امری که کمال محسوب می شد . مثلاً میکروفن ممکن است خوب کار نکند می گوئیم نقص دارد، یعنی چیزی که باید در آن باشد نیست.
خالق در حد کمال است . نقص در او نمی تواند باشد.نقص در خلق است .وجود شر هم به معنی نقص است . بنابراین آنچه شر است ناشی از ما است که ناقصیم و هر چه خیر است ناشی از خدا است که در حد کمال است.
جان هیک در کتاب فلسفه ی دین خود مطالبی بیان کرده است که بازگو کردن آن در اینجا خالی از لطف نیست.او در مسئله ی شر این مبحث را باز می کند که اگر همه ی افکار و اعمال ما را خداوند از پیش مقدر کرده باشد ، آنگاه هر اندازه هم که خود را آزاد و مسئول بدانیم ، در پیشگاه خداوند آزاد و مسئول نیستیم .بلکه در واقع بازیچه هایی در دست خداوند هستیم . اگر ما این باور را داشته باشیم آن وقت است که مسئله ی مجازات و مکافات معنا پیدا نمی کند چرا که هر کار خیر یا شری رخ می دهد همگی خاص خداوند بوده است و بعلاوه اصلاً اراده ای انسان نداشته است همگی اراده ی الهی بوده و خواهد بود .
نرمن گیسلر نیز در فلسفه ی دین خود به موضوع خیر و شر پرداخته است در اینجا نگاهی به دیدگاه های مختلفی که در این حوزه مطرح شده می کنیم .
خدا شناسی توحیدی واقعیت شر را انکار نمی کند . او می گوید {هیچ چیز واقعاً شر نیست ، فقط به نظر می رسد که بعضی چیز ها شر هستند .} شر،واقعیتی انکار ناپذیر از تجربه ی انسانی هستند.
عده ی دیگر بر این باورند که خداوند دگر آزاد (سادیست) بزرگ است که تعمداً جهان را آفریده است و شر را بر آن تحمیل کرده است . چرا که او از اینکه موجودات رنج می برند لذت می برد.
نظر دیگر که در هیوم به بعد مطرح شده این است که خداوند یا در خیر خواهی یا در قدرت (یا هر دو)متناهی است و محدود است زیرا اگر اینگونه بود که خداوند می خواست مانع شر شود ولی توانسته است چنین کند ، در آن صورت او قدرت کامل را نداشته است و اگر او می توانسته است شر را از بین ببرد ولی نخواسته است چنین کند در آن صورت بد خواه بوده است .
نظریه ی دیگر آن است که شاید خداوند آنچنان آزاد نبوده است که بتواند جهانی را که ناگذیر از شر است نیافریند . یعنی شاید خداوند مجبور بوده است که آن نوع جهانی را بیافریند که اکنون ما در آن هستیم .
اگر در خاطر داشته باشید نظریه ی دکتر داوودی نیز به این طریق گرویده است چرا که ایشان پیش فرضی داشتند که خلق با نقص همراه است که در نتیجه خداوند مجبور بوده است که خلقی همراه با نقص بیافریند.
یک مسئله ی دیگر نیز که فکر می کنم در این بحث جای داشته باشد وجه فیزیکی مسئله ی شر است . پیداست که همه ی شر نتیجه ی اختیار انسان نیستند و حتی شر فیزیکی که از اراده ی آزاد ناشی می شود ،با مداخله ی الهی می توانست خنثی گردد. ولی اگر خداوند به این شر فیزیکی راه داده باشد، آن وقت اقدام بر ضد مقاصد خداوند با ومقاومت در برابر شر فیزیکی از سوی انسان ها کاری غیر اخلاقی خواهد نمود. شاید مسئله از سوی کامو برای همه به خوبی شناخته شده باشد ، او ، در نقل داستان طاعونی که موش ها به شهر آوردند ،چنین استدلال می کند :
یا باید دست به دست پزشک داد و با طاعون جنگید ، یا باید با زهد زاهد همراه شد و با طاعون مقابله نکرد.
ولی نجنگیدین با طاعون عملی ضد انسان دوستانه است
و از سویی جنگیدن با طاعون جنگیدن با خدایی است که این بلا را فرستاده است.
بنابراین، اگر انسان دوستی به حق باشد خداباوری باطل است.
حال به راستی حقیقت این مسئله کدام است یا اینکه حقیقت دیگری در میان است؟آیا می شود به پاسخ واحد و مطلقی دست یافت؟من فکر می کنم که هر کنش یا واکنشی که برای شخص سود مند باشد و باعث شادمانی او شود و یا اینکه برای دیگر افراد سودمند باشد و باعث شادمانی آنها شود و در عین حال به خود شخص و افراد دیگر ضرری را وارد نکند آن کار خیر است و اگر هر یک از موارد زیر را شامل نشود وباعث ضرر فرد یا افراد دیگر(اجتماع) شود آن کار شر است. البته مبحثی که برای من قابل تامل بود مسئله ای بود که کانت مطرح کرده بود و آن این بود که کاری که انسان انجام می دهد نباید به خاطر حس سودجویی خود باشد و یا عوض کارش را بخواهد او میگفت که کار خیر را فقط به خاطر نفس خیر و خیریت انجام باید داد که این کار بسیار سخت می باشد .باشد که روزی در جامعه ای با این افکار والا زندگی کنیم
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:4 توسط ایمان مطلق
|
همان طور که می دانید طبق اجسادی که باستان شناسان در محلهای مختلف پیدا کرده اند به این نتیجه رسیده اند که عمر انسان در زمین حدود سیصد هزار سال است و حتی انسان ناندرتال که حالت تکامل یافتهء آن عصر انسان است به دوازده هزار سال پیش بر می گردد این در حالی است که عمر زمین شناسان چهار میلیارد و هفتصد میلیون بیان کرده اند که این تواریخ چندین و چند برابر تواریخی است که در کتاب تورات در سفر پیدایش و در قران سفارش شده است و بنابراین واضح گردید( برای کسانی که اعتقاد به داستان آدم و حوا داشتند)که این مطالب داستان های خیالی و اسطوره وار است هر چند توجیحات زیادی برای به کرسی نشاندن این داستان ها و واقعی جلوه دادن آنها وجود دارد که ،(بله، ما می دانستیم که انسان های دیگری قبل از آدم و حوا وجود داشتند ولی آدم حوا اولین انسان های بودند) که به خدا ایمان آورد و در واقع به قول آنها انسان واقعی شدند. اگر اندکی تأمل کنیم و دقیق شویم که این توجیه هم بی اساس و مخالف با کل قضایای قبلی در کتاب مقدس یا قران است. زیرا که در کتب یاد شده حرف از خوردن گندم یا سیب و رانده شدن از بهشت و از این صحبت ها است که باز با حقایق در مغایرت است و کمی قبل تر از داستان آدم و حوا خلقت و نوع آن توضیحاتی داد شده که با توجیح این حضرات درمنافی است زیرا که عنوان شده که خداوند در هفت روز جهان تنها را خلق کرده که شواهد ها نشان دهنده ی انسان های تا چند هزار سال قبل از این ماجرا است .
تنها توجیح جالب و زیرکانه ای که ازمتدینین ملاحظه شده نظر حضرت عبدالبهاء است که می فرمایند:انسان از اول لا اول بوده و تا آخرلا آخرم خواهد بود. این جواب که البته نه تاریخی به ما می دهد و نه جواب سوال ما هست ولی به نظر میرسد شامل زمانهای قدیم میرسد و نویسنده با این نوع جواب ، راه را به هر نوع اعتقادی می بندد .
این مقدمه که اندکی که برای یک بلاگ مفصل شد رابرای آن بیان کرد . تا ازنظر دینی و هم با توجه به شواهد عینی همان طور که در مقالات قبل که در رابطه با ادیان اولیه بود ملاحظه کردید آراء مختلفی در این حوضه مطرح گردید که بنده چکیدهء آنرا در مقالات قرار دادم و همگی بین آن است که منشأ دین ، غیر قدسی و غیر الهی بوده است
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:3 توسط ایمان مطلق
|
ادیان اولیه
از دیگر نظریات که در این حوزه مطرح شده است نظریه ی توتمیسم است که این بار از زبان روان شناسی به نام فروید مطرح شده است .او مذهب را از اشکال تطور یافته ی توتمیسم و نحوه های از بروز مجدد محتوای پنهان ضمیر جمعی می داند . وی در کتاب مشهور خود به اسم توتم و تابو ابتدا مشخصات توتمیسم را ذکر می کند که در این میان نسبت به دو مسئله ، اهمیت زیادی نشان می دهد که یکی مساله حرمت ازدواج با خویشاوندان است و دیگری مراسم قربانی توتمی است که در آن مهر و کین افراد هم طفل در مقابل پدر از خود نشان می دهد ، شباهت دارند.
وی در تشریح توتم با توجه به تحقیقات رناک می گوید : توتم به حیوان و ندرتاً به گیاهی می گویند که قبایل توتمی برای آن حرمت و تقدسی خاص قائلند . توتمیسم دوره ی میانه ، بین عصر بشر اولیه ی نیمه وحشی و عهد قهرمانان و خدایان است. طبق این تحقیقات در قبایل توتمی ، افراد نام حیوان توتم را روی خود می گذارند . تصویر آنرا نماد و علامت قبیله خود میکنند و گاهی با خال کوبی تصویر حیوان را بر بدن خود حک می کنند
توتمیسم طریقه ای است مذهبی – اجتماعی ؛ از نظر مذهبی ، بین افراد قبیله و توتم روابطی خاص و مبتنی بر احترام برقراد است و از نظر اجتماعی ، نظام توتمیسم مستلزم تکلیف های خاصی است و ارتباط خاصی را با دیگر قبایل که توتم های متفاوت دارند ، می طلبد. فی المثل اعضای قبیله ی توتمی یکدیگر را برادر و خواهر می دانند و پیوند های توتمی از پیوند های خانوادگی استوار تر است و توتم از طریق قبیله ی مادر به فرزندان منتقل می شود.
و در این جا هست که فروید به نتایجی خاص خود می رسد او معتقد است وقتی که توتم به ارث می رسد و به فرزندان منتقل می شود در واقع توتم برای آن فرزندان همان پدر است و چون در این صورت پدر به قدرت می رسد و موجب حسادت فرزندان می شود و نهایتاً موجب قتل پدر به وسیله ی فرزندان می شود . فروید می گوید مذهب توتمی از احساس گناه پسران سرچشمه گرفته است و کو ششی است به قصد فرو نشاندن این گناه و به منظور آشتی با پدر که به او بی حرمتی شده است . جمیع مذاهب بعدی هم از نظر او فقط کوشش هایی است به منظور حل همان مساله ؛ کوشش هایی است که به حسب سطح تمدن هر زمان با یکدیگر متفاوت است . ولی تقاوت آنها از جهتی است که برای حل مسئله در پیش می گیرند.
به هر حال ، از نظر فروید در کلیه ی ادوار ، این دو میل متضاد ، یعنی میل به حرمت به پدر و میل به طغیان علیه وی ، وجود دارد . از نظر وی خدای ادیان ، همان توتم قبیله ی اولیه یعنی همان پدر است در هیات مبدل این پدر بعد ها به مقام آفریننده ی جهان ارتقاء یافت زیرا او بود که نخستین فرزندان بشر را به وجود آورد
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:2 توسط ایمان مطلق
|
ادیان اولیه
از دیگر نظریاتی که در رابطه با ادیان اولیه داده شده نظریه فریزر است. وی اعتقاد داشت که جادو قبل از عصر وجود داشته است . او می گوید انسانهای ابتدایی برای تداوم حیات، مداوم در جدال با طبیعت بوده و برای تامین غذا به دنبال شکار حیوانات و یا کشاورزی بودند و هر گاه شرایط طبیعی برای انها فراهم نبود نخستین فکری که جهت تغییر شرایط به ذهن آنان می رسید ،جادوگری بود. جادو به مثابه ء نوعی همدلی با طبیعت ومالاهمدلی با جهان خارجی و فیزیکی به شمار می رفت . عمل جادو مبتنی بر این پیش فرضی بود که با انجام اعمال خاصی ،حوادث طبیعی معینی روی میدهد . اما جادو در طول زمان با نگاهی روبه رو شد. چون عمل کاذب بود. از زمانی که نادرستی سیستم جادو آشکار شد دین جایگزین جادو گردید.
فریزر تبیین های دینی را بهتر از تبیین های جادویی می داند؛چرا که میان تبیین دینی وحوادث نا مطلوب ناسازگاری وجود ندارد و انجام عمل دینی تضمینی برای عدم وقوع بلایای طبیعی نیست اما تبیین های مبتنی بر جادو با عمل نکردن جادو نا سازگار بودند.
فی المثال در دیانت بهایی در هنگام وقوع اتفاقی مومنان به این دین دعایی به نام حفظ می خوانند که این قضییه سابقه تاریخی دارد زیرا که در دیانت اسلام و مسیحیت دعاهای متشابهی وجود دارد و همان طور که در بالا نیز ذکر شد اصلا قرار نیست که با خواندن این دعا ها بلایای طبیعی اتفاق نیفتد بلکه بیشتر دلداری است به مومنان این ادیان.
به نظر فریزر در این زمان همان طور که هر جادو جای خود را به عصر دین داد،عصر دین هم جای خود را به عصر علم بخشید وهمان گونه که دین ، مبادی جادو را را به هم ریخت علم هم مبانی دین را مورد تردید و انگار قرار داد،در این دوره تبیین جهان با علم است و به نظر فریزر،علم همان جادوی عاری از خطا و اشتباه است
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:1 توسط ایمان مطلق
|
ادیان اولیه نظریه تیلور اسپنسر
ادوارد تیلور مردم شناس انگلیسی معتقد است که اعتقاد به خدا جزء اصل های ادیان نبوده است زیرا که ادیانی چون تائوییزم از این قضیه مبری هستند وی در جستجوی عنصری عام و مشترک بود که با آن بتوان تعریفی از دین که ناظر به همه ادیان باشد ارائه دهد. به نظر وی ، اعتقاد به موجودات روحانی یا مجرد ،مهم ترین عنصر مشترک بین ادیان می باشد.
وی ذات دین را جا نمندانگاری می داند. جانمندانگاری یعنی باور به حیات و قدرت داشتن همهء اشیاء طبیعی تیلور به ادیان وحیانی هیچ باوری ندارد و اعتقاد به خدا را امری شخصی می داند،به همین دلیل از دید وی پاسخ به پرسش از منشا دین با توسل به وحی غیر قابل پاسخ است و تبیین آن تنها بر مبنای علل طبیعی معقول و ممکن است
اسپنسر متفکر انگلیسی که نظریات تیلور را با اندکی تغییرات پذیرفته و به تشریح و بسط آن می پردازد اسپنسر سوالی را طرح می کند و خود سعی در جواب آن دارد و نتایج دیگری هم میرسد.او در کتاب اصول جامعه شناسی این سوال را مطرح می کند: که چرا اقوام ابتدایی به اموری مانند جادو و ارواح که آشکارا نادرست است باور دارند؟ به عقیدهء وی یکی از تجارب مهم بشر اولیه خواب است. خواب برای نیاکان ابتدایی چون با واقعیت زندگی بسیار متمایز بود باعث تعجب آنها می شد فی المثال در خواب امکان پیمودن فواصل طولانی در زمان بسیار کم و همچنین رجعت به گذشته و دیدار بادر گذشتگان و پیشینیان وجود دارد که بشر اولیه را به تعجب و تعمق می انداخت اسپنسرمعتقد و تعمق می انداخت اسپنسر معتقد بود که نخستین هستی هایی که پرستش شده بودند،جان ها یا ارواح مردگان بودند. به نظراو،نیاکان پرستی اولین صورت دین و نهفته در بن همهء ادیان می داند و دین های بزرگ جهان نیز صورتهای تحول یافته از همین گونه است
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:0 توسط ایمان مطلق
|
ادیان اولیه
تحقیقات انسان شناختی درباره جوامعی که به علت دور افتادگی از تمدن های اصلی کماکان به شکل بدوی باقی مانده اند در
کنار سایر عوامل می تواند کلیدی برای تحول تاریخی دین به دست ما می دهد . برخی از انسان شناسان بر آن هستند که انسان
های نخسین در طول هزاران سال تلقی از خدا و دین نداشته اند و دین در مرحله مشخصی از تحول نظام به مثابه بازتاب
ناتوانی انسان در مقابل نیرو های ترساک و غیر قابل درک طبیعت آشکار و پدیده شده است.
انسانهای اولیه که به رابطه ء علت و معلولی نمی اندیشیدند و با اضطراب در برابر نیرو های نا شناخته و غیر مصول نظیر رعد و برق ، زلزله ، طوفان و ... عکس العمل نشان میدهد . او تمایل دارد باور کند که قدرتی نا شناخته و نامرئی بر این نیروها حاکم است که فراتر از عادت روزمرهء او عمل می کند انسان شناسان این نیرو را مانا می نامند.
برخی از انسان شناسان نیز پرستش طبیعت را نخستین شکل دین می دانند،انسان اولیه به محض آنکه موجودی قوی تر از خود را میدهید،آنرا به عنوان توتم یا نماد قبیله ء خود انتخاب می کرده و بالاتر از خود و محیط پیرامون خود قرار داده و بر تکریم و تقدیسی آن دست می زد تا قبیله اش را از بدبختی نجات و در فعالیت های روز مره یاری کند. دوران برده داری نیز همزمان با پرستش خدایان متعدد شکل گرفت که بازتابی از روابط اجتماعی آن زمان بوده بدین ترتیب که خدایان اغلب دارای سلسله مراتب بوده و هر یک وظیفه ء خاصی به عهده داشتند روابط بین انسان ها با دوستی و دشمنی و قهر و آشتی همراه است که آثار آن در کتب اساطیری موجود است.
طی قرون هفتم ونهم قبل از میلاد،مکتب الحادی در چین پدیدار شد که علم مخالفت با جهان بینی دینی را بر افراشت و اعلام کرد که جهان قدیم است وآتش و آب و چوب و خاک و فلزات تشکیل شده است این مکتب به نظام فلسفی تائوئیسم توسط لائوتسه فیلسوف مادی گرای چینی بنیان گذاری شده بود تحول یافت
مانا نیرویی واحد و غیر قابل تجزیه است که به صورت غیر متمرکز بوده و قابلیت ظهور و تجلی در همه اشیاءرا داراست. نکته حائز اهمیت این است که انسان های نخستین معتقد بودند که هر کس که با هین نیرو بیشتر رابطه بر قرار نماید اقتدار معنوی و مادی او نیز فزونی یافته و بر دیگران و جهان سیطره می یابد.
نام مانا در قبایل مختلف متغیر و متنوع بوده است که عبارتند از:واکاندا در قبیله سیو،اوراندا در قبایل ایروکو و...
امیل دورکم جامعه شناس فرانسوی در مورد ادیان اولیه معتقد بود که در دین های ابتدایی،حقیقت دینی به طور مشهودی نشانه هایش را در خود حمل می کند به طور ی که استنتاج آنها محضرا از مطالعه ء دین های توتم پرستی ساده ترین شکل دین است دراین قبایل ابتدایی،توتم،فوق العاده مقدس است و این تقدس را به پیرامونش انتقال می دهد ؛ مثلا شکارنمی شود،علامت و شعاری برای کلان دارد و شکل توتم همیشه روی قطعاتی از چوب و یا سنگ حک می شود. از این رو قطعه چوب و یا سنگ نیز مقدس است.
دورکیم سه ادعا در مورد توتمیسم ارائه داد :یکی اینکه توتمیسم ابتدائی ترین و قدیمی ترین صورت دین است دوم آنکه ظاهر توتمیسم عبادت چیزی –چیوان و یا گیاهی و...- است.ولی باطن آن این است که افراد گروه و قبایل در حقیقت به چیزی فراسئی توتم ها توجه دارند و ادعای سوم دورکین این است که در جوامعی که خداپرستی وجود دارد باید قبل از مرحله خداپرستی ،توتمیسم باشد زیرا همان طورکه گفته شد در قبایل مختلف که در مکان های مختلف بودند اسم توتم به اسماء دیگر وجود داشته است . دورکیم توتم را نماد خدا و خدا را تشخص کلان می دانست
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 15:0 توسط ایمان مطلق
|
چرا برای مذهبیون در پی حقیقت بودن سخت است؟
البته این سوالی که بنده کرده ام خود مذهبیون قبول ندارند و می گویند که ما دین خود را با عقل انتخاب کرده ایم و حقیقت همان حقیقت دینی است که ما انتخاب کرده ایم و متاسفانه در این ذهنیت به ثبات رسیده اند. و اینان سعی میکنند برای هر مسئله غیر معقول دینی توجیهی بیاورند که به این افراد در اصطلاح خودشان روشنفکر دینی می گویند.ولی من یک سوال از این عزیزان دارم:شمایی که با عقل دین خود را انتخاب کرده اید چرا نمی خواهید دوباره بدین قضیه فکر کنیدکه شاید، فقط شاید انتخاب شما اشتباه بوده؟عده ای دیگر از مذهبیون بر این باورند که فضلی شاملشان شده که در خانواده دینی (خارج از اینکه کدام یک از ادیان است) به دنیا آمده اند کافی است و نمی خواهند حال که دارای عقل شده اند با اینگونه افکار (افکاری که تنها ممکن است تنها خدچه ای به ذهنیت منفعل آنها بیندازد) روش خود را عوض کنند.و حال وضعیت عده ای دیگر که البته تعداد آنها به مراتب کمتر است، این افراد در خانواده ی مذهبی اگر به دنیا آمده باشند و تحت تسلط دین پرورش پیدا کنند(در اکثر خانواده های مذهبی مشرق زمین بدین گونه است)وقتی به سنی می رسند که می خواهند خود فکر کنند و دوست دارند هم به همه چیز فکر کنند دچار مشکلات بی شماری می شوند مخصوصاً اگر نظر جدید بر خلاف اعتقادات دینی آنها باشد. این افراد در ابتدا اگر بخواهند مطالعه کنند( مطالعه کتبی که ممکن است داخل آنها مباحثی باشد که با اصول دین مخالف باشد فی المثال مثل کتب پست مدرن) خانواده و دوستان سعی میکنند او را از مطالعه باز دارند که عده ای در همین جا متوقف می شوند. عده ی قلیلی که به مطالعات خود ادامه میدهند و همچنان در پی حقیقت هستند ممکن است با افکاری که ناشی از دین است در ذهن آنها، نظیر امتحان، که بسیار هراس آورتر است (چون در ذهن خود فرد است) مواجه شوند و از خود سوال کنند که نکند من دچار امتحان الهی شده ام، نکند که من دارم اشتباه میکنم و.... .و عده ای هم در همین جا منصرف می شوند و به زندگی منفعلانه خود باز می گردند. و از آن قلیل باقی نمی ماند الا اقل قلیلی ، این افراد که شاید نظریه هایی بر خلاف نظریه دینی پیدا کرده اند در میان جامعه دینی سه راه بیش ندارند: 1.یا از این جامعه باید خارج شوند.2.یا بمانند و همیشه خاموش بمانند3. یا اینکه نظرات خود را بگویند.تکلیف گروه یک و دو مشخص است و اما گروه سوم این گروه ممکن است با چند برخورد جامعه نسبت به خود مواجه شوند؛ممکن است جامعه او را یک گمراه بشناسد که باید راه را به او نشان داد و سعی میکنند ابتدا با او احساس همدردی کنند بعد سعی بر این دارند که او را به هر طریقی شده قانع سازند تا به طریق قبلی اش یعنی دینداری بازگردد. ممکن است با تحدید و بدرفتاری جامعه مواجه شود که نهایت آن طرد از خانواده و دوستان-البته در جامعه های نسبتاً متعادل-و در جوامع دینی تندرو حق زندگی را از این افراد سلب می کنند.مگر حضرت عبدالبهاءنفرموده اند: دین باید سبب الفت و محبت باشد والا بی دینی بهتر است. آیا این سخن با اعمال دینداران در تناقص نیست.و یا از تعالیم دوازده گانه ی بهاییان تحری حقیقت نیست. آیا نتیجه ی تحری باید بر طبق مراد دین باشد؟ نام این را میتوان تحری گذاشت؟من برایم چند سوال دیگر ایجاد شده استآیا زندگی برای دین داشتن است؟آیا دین تنها روش برای زندگی کردن است؟آیا دین امری شخصی است؟مسئله ی دیگری که وجود دارد این است که ممکن است فرد بعد از سیر مطالعات و تحقیقات خود که همان تحری حقیقت است به این مطلب برسد که حقیقت همان حقیقت دین است حتی اگر با تجربه ی لائیک به آن برسد؛ پس تفکر و نقادی نیز ممکن است باعث نقطه ی عطفی در دین شود زیرا فردی که با معقولات سر و کار دارد جواب خیلی سوالاتی را که برای عوام مطرح است و در دین جواب آن نیامده است را می تواند پاسخ دهد
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 14:59 توسط ایمان مطلق
|
عقل گرایی-راسیونالیسم
واژه راسیونالیسم از ریشه ی لاتینی راتیو است؛ و در فارسی با کلمه ی (عقل گرایی)،(خردگرایی)،(اصالت عقل) و از این قبیل، به آن اشاره می شود این اصطلاح از تعبیرات مشترکی است که بر معانی و مفاهیم گوناگون و در حوزه های مختلف استعمال می شود. راسیونالیسم یا عقل گرایی به طور عمده در سه حوزه قرار می گیرد: این مفهوم در فلسفه در برابر اصطلاح (تجربه گرایی) قرار می گیرد، و به معنای آن است که هر امری در مورد حقایق اساسی عالم را می توان به وسیله ی عقل تبیین نمود.عقل گرایی در کلام در برابر (ایمان گرایی) قرار دارد، و به معنای آن است که عقل بر ایمان مقدم می شود و کلیه ی اصول و حقایق دینی بر مبنای عقل اثبات می پذیرد؛ نه آن که بر مبنای ایمان استوار باشد.سومین کابرد آن ، عقل گرایی در عصرعقل یا (دوره ی روشنگری) است. این اصطلاح برای توصیف جهان بینی ها و رهیافت های فیلسوفان عصر روشنگری قرن هجدهم بکار می رود که در نزد آنان عقل در برابر ایمان ، مرجعیت سنتی، جمود گرایی و خرافه پرستی قرار می گیرد، و خصوصاً تقابلی با مسیحیت سنتی دارد.
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 14:57 توسط ایمان مطلق
|
شکاکیت
مراد از شکاکیت یا شک گرایی , مفاد کلمه ی انگلیسی اسکپتیسم است که به معنای محقق, کنجکاو و جست و جو گر گرفته شده است. تعریفی که نسبتاً کامل است بدین شکل است: شکاکیت دیدگاههای را در بر می گیرد که به نحوی امکان دستیابی به معرفت را انکار می کنند ؛ خواه این انکار فقط ناظر به امکان معرفت یقینی باشد, خواه ناظر به موجه بودن معرفت یا معقولیت آن, و خواه این انکار به معنای این سخن باشد که اثبات معرفت , معقول تر از انکار آن نیست.تعریف معرفت : معرفت را به باور صادق و موجه تعریف کرده اند. موجه بودن اصطلاحی است معرفت شناسانه, که برای بیان و ارزیابی معقولیت یک باور به کار می رود .انواع شکاکیتشکاکیت استدلالی: مقصود این است که فرد شکاک برای شکاک بودنش به دلیل و برهان منطقی استناد می کند.شکاکیت سوالی: در واقع در این نوع , برای اثبات عدم توانایی انسان در حصول معرفت استدلال نمی شود , اما اگر بخواهیم این نوع شکاکیت را به شکل شبه استدلالی بیان کنیم,شکاکیت مستند به طرز تلقی: این شک گرایی , یک نوع وسواس مزاجی و روحی است. در واقع برای چنین شخصی مقدمات و مبادایی که برای دیگران ایجاد یقین و باور میکند, برای او یقین و باور ایجائ نمی کند
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 14:55 توسط ایمان مطلق
|
لیبرالیسم
واژگان لیبرالیسم (آزادی خواهی) و لیبرال (آزادی خواه یا هوادار آزادی) از واژگان لاتین لیبرال اشتقاق یافته اند.لیبرالیسم یکی از شایع ترین و کهن ترین مکتبها و آموزه های فلسفی, سیاسی و اخلاقی دوران مدرن است. این مکتب را باید یکی از وجوه ومولفه های مدرنیسم و به تعبیری جوهره و ایدئولوژی سیاسی آن به حساب آورد. ئر واقع عمده ی ویژگی ها و مولفه های فکری حاکم بر تمدن مدرن را می توان در لیبرالیسم خلاصه کرد.لیبرالیسم در معنای وسیع آن تقریباً در تمامی عرصه ها و در تمامی گونه های آن , فلسفه ی افزایش آزادی فردی در جامعه تا حد مقدور و میسور است . به سخن دیگر لیبرالیسم مجموعه ی روش ها و نگرش ها و سیاست ها و ایدئولوژی هایی هستند که عمده ترین هدفشان فراهم آوردن (آزادی) هر چه بیشتر برای فرد است. بنیاد و شالوده ی این مکتب مبتنی بر فرد گرایی است. لیبرالیسم, مانع آزادی و رشد فرد و دشمن اصلی خود را در تمرکز قدرت می داند.لیبرالیسیم محور و کانون انقلاب ها و اصلاحات بزرگ سده های 17 و 18 در اروپا و امریکا بود ؛ و نظام های سیاسی و اقتصادیی که پس از آنها بر پا شد عمدتاً ترجمان آرمان ها و بینشها و گرایش های لیبرالیستس است. به عقیده ی بعضی از محققان فرجام این انقلاب ها به نفع طبقات تاجر پیشه و طبقه ی موسوم به (بورژوازِی)انجامید.دوستان در این قسمت لازم به ذکر است که آزادی نیز برای افراد نیز باید محدود شود(البته به نظر من) زیرا آزادی که باعث صلب آزادی از دیگران شود مخرب و مضر است این مسئله هر آزادی خواهی باید مد نظر داشته باشد.عرصه های لیبرالیسم لیبرالیسم اقتصادی:در این ساحت لیبرالیسم به مفهوم رایج آن, یعنی حفظ آزادی اقتصادی و دفاع از حریم مالکیت خصوصی و سرمایه سالاری و ترویج بازار آزاد و رقابتی است؛ که نمونه ی آن در نظام سرمایه داری می توان دید. به طور کلی می توان لیبرالیسم اقتصادی را هم عنان یا هم معنای سرمایه داری (کاپیتالیسم) دانست.لیبرالیسم فرهنگی:یعنی جانب داری از آزادی های فردی و اجتماعی-مثل آزادی بیان و اندیشه- و گسترش فرصت های آزاد و انعطاف پذیری اخلاقی و ....لیبرالیسم سیاسی: رایج ترین کاربرد لیبرالیسم در حوزه ی سیاسی است . لیبرالیسم به عنوان یک مکتب یا فلسفه سیاسی طرف دار هر چه بیشتر برای فرد و در پی دفاع از حقوق فرد و نهاد های مدنی در برابر حوزه ی اقتدار دولتی است, و مترصد تامین و گستراندن فرصت ها و امکانات بیشتر است.لیبرالیسم اخلاقی: در ساحت زندگی اخلاقی, لیبرالیسم یک آیین یا آموزه ی اخلاقی تساحل گرا , انعطاف پذیر و اباحی مسلک است ؛ و می توان گفت در برابر مفاهیمی نظیر شرع پرستی یا قانون پرستی و میز سخت گیری و سخت رفتاری یا به تعابیری اصالت الاحتیاط قرار دارد. به طور کلی لیبرالیسم به قواعد یگانه و مطلق و تحول ناپذیر اخلاقی معتقد نیست.لیبرالیسم الاهیاتی:اصطلاحی است که عمدتاً در الاهیات مسیحی به عنوان یک جنبش دینی و فکری به کار می رود. و در تقابل با اندیشه ی ارتدکسی و سخت گیری های عملی و عقیدتی آن قرار دارد. الاهیات لیبرالیستی بر خلاف ارتدکسی که بر عقاید و عبادیات تاکید می ورزد اخلاقیات دین را وجهه همت قرار می دهد
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 14:41 توسط ایمان مطلق
|