در مقاله ای تهت عنوان مطالعه کنندگان دین که در همین بلاگ موجود است سعی شده به معنایی برای واژه ی روشنفکر پیدا شود
در بسیاری از گفتمان هایی که در میان متفکرین امروزی صورت میگیرد این گزاره ها مطرح میشود که دین داری مساوی است با اخلاقی بودن و بی دین بودن مساوی است با فساد و بی اخلاقی.
و از این برابر شماری متدینین بدین نتیجه میرسند که بله دین خوب است و برای جامعه سودمند و بی دینی بد است و سبب اضمحلال جامعه.
بنده نمی دانم این برابر شماری چگونه در ذهن ها نقش بسته است ولی آن چیزی که واضح است باید ضمینه ی قبلی داشته باشد زیرا که اکثر افراد این پیش ضمینه را دارند و جالب آنکه این برابر شماری به صورت عرفی هم در میان مردم درامده است و عوام هم از این برابر شماری استفاده میکنند، خود بنده در جایی در مورد جامعه ی سکولار و مردمان لائیک صحبت میکردم و به نوعی ضمن تشریح دفاعی از این نوع حکومت و از این افراد جامعه میکردم که ناگهان یکی از افراد برگشت گفت یعنی بریم حکومت دست یه مشت دزد و عیاش بدیم خودمونم بریم مست کنیم هم دیگه رو بکشیم و به زن و بچه ی این و اون تجاوز کنیم؟
نمی دانم چگونه شد که مردم به این نتیجه رسیدند که هرکس دین دار است الزاماً اخلاقی هم هست، و تا کسی که یه ذره دست از پا خطا کند میگویند فلانی بی دینه نمی فهمه ارزش چی هست و اخلاقی بودن یعنی چی. ( منظور از فلانی بی دینی همان بی اخلاقه هست )اینان این سخن و در حالی میگن که آن فرد خود را وابسته به یکی از ادیان میداند و این همان فردی است که با آنها بزرگ شده است. بهائیان که نمونه ی متمدن یک دین هستند با به کار بردن این نص که میفرماید: بهایی را به صفت شناسند نه به اسم و به خلق پی برند نه به جسم. به طور واضحی اخلاقیات و برابر سازی کرده اند با بهایی بودن . و یک نفر که خود را به هیچ دینی وابسته نمیداند ولی اخلاقی هست و بهش میگویند تو بهایی واقعی هستی.
در صورت اینکه این برابر شماری اشتباه محض است زیرا که هیچ الزامی وجود ندارد که یک نفر بی دین غیر اخلاقی باشد و یا یک دین دار اخلاقی باشد.
بنده منکر آن نیستم که دین باعث ترویج اخلاقیات حداقل به صورت ظاهری آن میشود ( مثال های این جریان را هم در دین نا دیده میگیریم) و متدینین به خاطر خشیت الله و ترس از آخرت و بی امید حوری بهشتی بستری دارند که میتوانند اخلاقی باشند ولی این بدین معنا نیست که بی دینی برابر است با غیر اخلاقی بودن زیرا که بی دینان هم آرمان هایی برای اخلاقی بودن خود دارند که به نظر من بسیار وارسته تر از متدینین هست آرمان هایی چون نفس خوب بودن و اخلاقی بودن و اینکه اخلاقی هستم چون دوست دارم در اجتماعی پر آرامش زندگی کنم و اخلاقیات را رعایت میکنم که دیگران نیز در برابر من این کار را بکنند این اهداف به نظر من خیلی والاتر از آن اهداف شهوانی و یا تو خالی هست.
در جهان شش میلیارد و نیمی امروز اکثریت جامعه را دو دین مسیحیت و اسلام فرا گرفته است و بقیه دیگر را بودایی ها، برهمایی ها، یهودی ها، زرتشتی ها و بهاییان فرا گرفته اند و آمار بی دینان در اقلیت محض هست. و امروز ما میبینیم که جهان در چه آشوبی هست و جالب آنکه بسیاری از جنگ و ستیز های امروزی بر سر همین دین هست اگر دین ضمانتی برای اخلاقی بودن بود پس چگونه بی اخلاقی جهان را فرا گرفته است؟ مگر اکثر جهان متدین نیستند؟
این افکار باطل را از ذهنتان پاک کنید و به جای سفسطه کردن و فرار از حقیقت بپزیرید که در میان ما متدینینی هستند که تعدادشان هم کم نیست که غیر اخلاقی هستند و حتی عده ای هستند که زیر بیرق دین فساد میکنند و این را بپزیرید که بی دین بودن نشانه از بی بند و باری نیست شاید آن بی دین از مای متدین اخلاقی تر باشد.
به نام زندگی
قبل از اینکه این نوشتار را بنویسم با دوستی بر سرش صحبت کردم و پاسخ خود را به این مسئله دادم، ولی باز بر آن شدم که تحقیقی در مورد این مسئله بکنم، زیرا که شاید یکی از مهمترین سوالات عمر بشر همین باشد، پس جا دارد که از دوستم بخاطر طرح این سوال برای من تشکر کنم.
در طی مطالعه و تحقیق بر سر این مسئله به مقاله ای از آقای استوار غلام دانائی برخوردم که بسیار محققانه بود و بنده از آن هم خود استفاده کردم و هم از آن در قسمتی از مقاله ای که پیش روی دارید استفاده کردم.
به راستی زندگی چیست؟، این سوال هم ساده به نظر میآید و هم بسیار مشکل، پاسخ ساده اش شاید همان باشد که بگوئیم زندگی همان چیزی است که در آن هستیم،بدین معنا که زندگی مجموعه ی از مکانی که هستیم و زمانی که در آن قرار داریم و فرهنگی که در آن متولد شدیم و .... است. و اما اگر بخواهیم پاسخ سختتری به این پرسش دهیم چه باید گفت ؟ یاد کتابی با این موضوع افتادم (( زندگی قدم زدن اتفاقی است ))، شاید جواب سخت من به این سوال همین باشه.
در اينجا تلاش خواهد شد بصورتی کاملأ اجمالی از ديدگاه های مختلف به مسئله پرداخته شود و در پايان يک نتيجه گيری کلی بعمل آيد ـ اگر چه، با توجه به ويژگی پرسش، ممکن است اين نتيجه گيری بجای حل معما بر پيچيد گی آن بيفزايد.
ديدگاه های پندارگرايانه و مذ هبی
فيلسوفان ايده آليست ضمن اعتقاد به جهان فرامادی (ماوراء الطبيعی) بر آنند که زندگی را هدف و غايتی است که از ازل و بدون دخالت وخواست بشر برا يش تعيين گرديده است.انسان در ورای زندگی مادی و جسمی ا ش، هدفی نهائی، معنوی و الهی دارد. اواين فرصت (يا خوشبختی) را يافته است که از طريق زندگی زمينی خود به اين هدف آسمانی دست يابد. افلاطون معتقد بود که دنيای مادی فقط سايه ای موهوم است از يک دنيای عالی و فرا مادی. ما انسانها مانند زندانيانی هستيم که در غار تنگ اين جهان سـُفلی (پست و پائين) نشسته ايم وفقط تاريک و روشن های مبهم جهان واقعی ايده ها را می بينيم. با اين ديدگاه، معضل بسيار ساده و عوام پسند می گردد: زندگی اين جهانی در جوهر خود واقعيت ندارد وهدف ازاين سير وسلوک موقت و توهمی اين جهانی، رسيدن به دنيای ايده آل و بعبارت ديگر به وجود باريتعالی است.
در فلسفه ی ارسطو هر موجودی با توجه به طبيعت خود رو بسوی کمال (البته از نوع ويژه ی خود) دارد. نه تنها انسان بلکه همه ی پديده های طبيعت، ره بسوی غايتی نهائی دارند. هر چيزی سرنوشت مقدر خود را دارد و درآن يک اصل هدفمند، روح يا ا نتلخی (تحقق کامل اخرين مرحله از روندی که قوه را به فعل در می آورد) مستتر است. بعلاوه همه ی اهداف وغايت هائی موجود در طبيعت تابع يک هدف عالی، ا صيل و نهائی (خدا) است. بنابراين هدف يا منظور زندگی نزديکی به اين اصل نهائی است که دست يابی به پارسائی را برای انسان ميسر می سازد و خود منبع شادمانی برای آدمی است.
معضل معنی و هدف زندگی در اديان بمراتب ساده تر می شود. با توجه به اينکه هنوز برای بسياری از معضلات مربوط به فلسفه ی زندگی پاسخ علمی وجود ندارد، اربابان اغلب مذاهب می کوشند با تکيه بر اسطوره های دينی که طی قرون واعصار بهم بافته شده اند، پاسخ های عامه پسند و حاضر و آماده بخورد مردم دهند. مثلأ در دين بودا هدف زندگی رهائی از رنج است که خود از هوس زاده می شود. اين سرکوب هوس های انسانی است او را به والاترين درجه ی روشنگری (نيروانا) می رساند. برخی از اديان آفريقائی به نظريه دايره وار زندگی اعتقاد دارند. به اين ترتيب که ما انسانها بصورت های مختلف به زندگی بر می گرديم و اگر کاری نيمه تمام داريم با مرگ ما آن کار به اتمام نمی رسد. ما می توانيم به زندگی بر گرديم و کار نيمه تمام خود را تمام کنيم. در اين حالت، هدف زندگی بايد اين باشد که ما همواره با شعائر و بااعمال خود بصورت های والاتری به زندگی باز گرديم.
در اديان سامی (دين يهود، مسيحيت و اسلام) دنيا کشتزازی است که انسان برای آخرت خود در آن دانه می کارد (الدنيا مزرعة الاخره). زندگی اين جهانی آدميان جنبه ی آزمايشی دارد و هدف نهائی آن حصول به قلمرو الهی است. انسان خاکی برای دست يابی به اين غا يت آسمانی بايد راه عبادت واطاعت پروردگار را در پيش بگيرد و ضمن رعايت قوانين الهی خود را به خدا نزديک سازد. از ديگر وظايف زندگی آدمی اين است که خدا را بشناسد و به ديگران بشناساند. در اين زمينه شاه نعمت الله ولی شاعر و عارف قرون هشتم و نهم هجری چنين گفته است:
گوهربحر بی کران مائيــــــــــــــم گاه موجيم و گاه دريائيــــــــــــم
ما از آن آمديم در گيتـــــــــــــــــی که خد ا را به خلق بنما ئيـــــــم
اگر آدمی در بند گی خدا پيروز شود، بهشت سرمدی را از آن خود خواهد ساخت وگرنه به درک واصل خواهد شد.
عرفان
عرفان از نظر لغوی بمعنی درخشش است و از لحاظ مفهوم ارتباط مستقيم و بدون واسطه انسان با وجود کل (خد ا). هدف زندگی در عرفان نيز تفاوت ماهيتی با شريعت ندارد: در شريعت هدف زندگی نزديک شدن به خدا (قربة علی الله) و در عرفان (البته بصورت ناب آن) يکی شدن با خدا يا ذات واجب الوجود است. از نظر عرفا، انسان می تواند با کشتن نفس وطی مراحل سير وسلوک عرفانی، از حالت خودی به بيخودی برسد و در عالم خلسه (درخشش عالی) به خدا بپيوندد و با او يکی شود. در همين رابطه است که ابوعلی سينا گفته است:
چو بوعلی می ناب ار خوری حکيمانه بحق حق که وجودت شود به حق ملحق
از ديد اهل عرفان هدف زندگی رها شدن از نفس امّاره و حصول به نفس ناطقه ا ست که انسان را قادر به بازگشت می سازد. مرگ برای عارف آغار يک زندگی جديد روحانی و "نيستی عين اليقين هستی است." بشنويم از جلال الدين رومی که چنين می گويد:
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويمت انا عليه الراجعون
و يا بقول عطار:
هرکه در دريای کل گم بوده شد عاقبت گــُـــم بود و او آسوده شد
هرکه او رفت ازميان اينک فنا چون فنا گشت از ميان اينک بقا
هدونيسم
هدونيسم (که به فارسی آنرا عشرت طلبی ترجمه کرده اند) زندگی، که تنها دراين جهان است وبس، هيچ و پوچ ا ست و سخن گفتن از معنی و مقصود زندگی تلاشی است بيهوده. بقول حافظ:
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن که بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد؟
و يا:
جهان و هرچه در او هست هيچ در هيچ است هزار بار من اين نکته کرده ام تحقيق
مقدم حافظ خيام نيز بر همين پوچی ذاتی زندگی تاکيد دارد:
از آمدنـــــــم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه وجلالش نفزود
از هيچ کسی تيز دو گوشم نشنود اين آمدن ورفتنــم از بهر چه بود
با تکيه بر اين پوچی است که هدونيست ها مرتبأ تکرار می کنند که "دی (ديروز) رفت وباز نيايد؛ فردا را اعتبار نشايد؛ دم را غنيمت دان که نپايد" (جمله از سعدی است). بايد در زندگی در حد توان خوش بود و فکر بود و نبود زندگی نکرد. در اين مورد رودکی اندرز می دهد:
شاد زی با سياه چشمان شاد که جهان نيست جز فسانه وباد
زآمــــــــده شادمان نبايد بود وز گذ شته نکـــــــــرد بايد ياد
و خيام توصيه می کند:
ازدی که گذشت هيچ از او ياد مکن فـــــــــردا که نيامدست فرياد مکن
بر نامده و گذشته بنيــــــــــــاد مکن حالی خوش دار و عمر بر باد مکن
ويا:
خيام اگر زباده مستـــی خوش باش با لاله رخی اگر نشستـــی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستی است پندار که نيستی چو هستی خوش باش
حافظ که گويا از خيام الهام يافته است، همين مفهوم را بصورت ظريف تری بيان می کند:
تا بی سرو پا باشد اوضاع جهان زين دست در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
ويا:
غم دنيای دنی چند خوری باده بخور حيف باشد دل دانا که مشوش باشد
هدونيسم خيام و حافظ بسياری ديگر از شاعران پارسی گوی را الهام بخشيده است. بعنوان مثال بابا فغانی شيرازی که خود در باده نوشی و خوش گذرانی گوی سبق را از ديگران ربوده است می گويد:
ساقی قدحی که از ميان خواهم رفت آشفته و مست از جهان خواهم رفت
درآمدنم نبود از هيچ خبــــــــــــــــر آندم که روم نيز چنان خواهم رفـت
اين هدونيسم شاعرانه تا به امروز نيز راهنمای راه بسياری از انسانهای پارسی زبان است.
اگزيستانسياليسم يا فلسفه ی اصا لت وجود
اگزيستانسياليست ها موضوع را از ديد گاه بی هدفی جهان مورد بحث قرار می دهند. آنان نه به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و نه به ماهيتی در خود و فراتر از خود برا ی اشياء و پديده ها.انسان موجودی "وانهاده" است که تک و تنها به جهان فرا افکنده شده است و از آسمان به او کمکی نمی رسد. زندگی همان چيزی که ما هرروز با آن سروکار داريم. در انسان ماهيت مقدم بر وجود است به اين معنی که ما ابتدا بوجود می آئيم و با اعمال و رفتار و کردار خود، از خود تعريفی بدست می دهيم و ماهيت خود و زندگی خويشتن را مشخص می سازيم.
اگزيستانسياليست معروف موريس مرلوپونتی بر آن است که انسان قبل از آنکه موجوديت بيابد هيچ و پوچ بوده است و با مرگ دو باره به عدم می پيوندد. بنابراين ما انسانها فقط در فاصله ی کوتاهی هستی میيابيم و چاره ای نداريم جز آنکه فعال با شيم. از ديد گاه اگزيستانسياليست ها، اين انسانها هستند که می توانند و بايد اهداف و مقاصد خود را از زندگی تعيين کنند و ضمن آفرينش و تغيير طبيعت خويشتن به زند گی خود معنا و مفهوم ببخشند. اگر انسان بخاطر هدفی فراتر که برای خود تعيين میکند زندگی نکند، پو چی و بی معنائی ذاتی زندگی اورا خواهد بلعيد و غرق در ياس و نوميدی خواهد ساخت.
مارکسيسم
از ديدگاه مارکسيسم، که خود را علم "رهائی و تحول سرشت انسانی" می داند، زندگی هدفی است در خود. مارکس در اين مورد اعلام می دارد که "بالابردن غنای سرشت آدمی هدفی است در خود" (کارل مارکس، نظريات ارزش اضافی، جلد دوم صفحات 117و 118). از اين نقطه عزيمت ا ست که شاعر و نويسنده مارکسيست و فقيد ترکيه ناظم حکمت به ما اندرز می دهد:
"زندگی شوخی نيست
بايد آنرا با جديت تمام دنبال کنی
بسان يک سنجا ب
بدنبال چيزی فراتر از زندگی نباشی
زندگی بايد تمام عيار حرفه ات با شد" .
مارکسيسم هرنوع تلاشی را برای گشودن معضل زندگی بی ثمر می داند مگر اينکه متکی باشد به مطا لعه ی جامع علمی، اجتماعی، ا خلاقی و بيولژيکی وجود انسانی و تحول آدمی در رابطه با تکامل کلی زند گی و رابطه ی او با اين سياره خاکی و همه عالم هستی. چه بسا با اين ديد بوده است که طنز پرداز مارکسيست ايرانی منوچهر محجوبی در وصيتامه مشهور خود گفته است:
من آن پيکر بی روان نيستــــــم مرا کــــم نگيريد آن نيستم
که من زنده در پيکر مردمـــــم اگر چند در ازدحامش گمم
دراين کهکشان ذرّه سان زيستم گر او نيست، من نيزنيستم
از ديدگاه مارکسيسم، افراد و شخصيت ها نه بعنوان وجود فردی، بلکه بعنوان بخشی از کـــّل (کل جامعه انسانی) مورد شناسائی قرار می گيرند. مارکس در يکی از آثار اوليه ی خود نوشته است "فرد يک وجود اجتماعی ا ست. بنابراين تجليات زندگی او(حتی اگر بظاهر مستقيمأ از تجليات زندگی حاصل از همکاری با ديگران ناشی نشده باشد) بيان يک زندگی اجتماعی ا ست" (مارکس، دست نوشته های اقتصادی و فلسفی سال 1844، صفحه ی 299).
لنين نيز مانند مارکس زندگی را دارای ارزش ذاتی و سرشتاً هدفی در خود می داند. از نظر لنين انسان انگيزه ای است در خود که بايد"خويشتن را سامان بخشد تا خود را درجهان عينی عينيت بخشد و به تحقق برساند." (لنين، مجموعه ی آثار، جلد 38 صفحه ی 212).
مارکسيسم تاکيد دارد که انسان دارای دو نوع زندگی فردی و نوعــــــی ا ست. اين دو گونه از زندگی گرچه در ارتباط تنگا تنگ و گاهأ مکمل يکديگرند، ليکن تضادهای خود را نيز دارند. يکی ازاين تضاد ها اين است که انسان در جريان زندگی فردی خود هرگز قادر نخواهد بود به اهداف زندگی نوعی خود نايل آيد. مثلأ اگر تعالی نوع بشر مستلزم رهائی او از چنگال جنگ، بيماری، فقر، ستم و آلودگی محيط زيست باشد، اين اهداف چه بسا نتواند توسط فرد و در طول حيات فردی او به تحقق بپيوندد ـ حتی اگر شخص بظاهر در زندگی فردی خود موفق باشد. از اين لحاظ است که انسان هرگز نخواهد توانست خود را به عنوان يک موجود کامل سامان بخشد. او همواره از وضعيت خويش ناراضی ا ست. اين نقص و عدم رضايت منشاء تکاپو و فعاليت های خلاق انسانی است: " زندگی خود فقط به عنوان يک شيوه ی زندگی ظاهر می گردد" (مارکس، دست نوشته های اقتصادی و فلسفی سال ض1844، صفحه ی 276). بنابراين معنی زندگی اين است که هر فرد انسانی همه ی ظرفيت های خود را بصورت همه جانبه ای تحول بخشد.
تحول ظرفيت های انسانی مستلزم رهائی اجتماعی و تعا لی نوع بشری اوست. تحول نوعی انسان در بادی امر ممکن است هزينه ی فردی سنگينی را در بر داشته باشد. ليکن در درازمدت با رهائی نوع بشر رهائی فردی نيز تامين می گردد و اين دو بر يکديگر منطبق می شوند. مارکسيسم بعنوان "آئين عمل وپيکار" شيوه ی اين رهائی را، که از مسير مبارزه ی طبقاتی می گذرد، نشان می دهد. از نظر مارکسيسم، انسان، بر خلاف ساير حيوانات، يک موجود نوعی است. تحول عاليتر فرد تنها و تنها در يک روند تاريخی صورت می پذيرد که طی آن فرد بخاطر تعالی نوع بشری خود در يک جامعه ی انسانی حتی از فدا کردن وجود فردی خود ابا ندارد. با توجه به اين نوع آموزش مارکسيستی است که نويسنده ی مارکسيست استروفسکی اعلام می دارد که " گرانبها ترين چيز برای انسان زندگی است و آن فقط يکبار داده میشود. پس بايد آنرا چنان گذراند تا سالهای بهدر رفته ی عمر موجب عذ اب دردناک نشود، تا گذشته ی خوار و سفله بر پيشانی ما داغ رسوائی نزند، تا بهنگام بدرود زندگی بتوان گفت: سراسر زندگی و همه ی نيروهايم وقف زيبا ترين پديده های جهان، وقف مبارزه در راه بشريت شده بود. پس بايد شتافت، زندگی کرد. چه يک بيماری بی معنی يا يک تصادف تراژيک می تواند رشته ی آنرا از هم بگسلد" (استروفسکی، چگونه فولاد آبديده شد، ترجمه ی کاظم انصاری، صفحه ی 3).
بطور خلاصه، مارکس بنياد يک ايده آل اجتماعی را ريخت که زندگی در آن با تحول ظرفيت هر فرد انسانی معنی پيدا می کند. ليکن تحول فردی مشروط به تحول همگانی و در نهايت اهداف فردی و اجتماعی بر يکديگر انطباق پيدا می کنند.
منفی گرايان
اين دسته از متفکرين يا زندگی را منفی و پر ادبار می دانند و يا آنرا هيچ و پوچ و بی معنی می انگارند. بعنوان مثال شوپنهاور فيلسوف قرون هيجده و نوزده آلمان بر آن بود که روحی ديوانه، کور و تيره برجهان حاکم است. اين روح قوانين طبيعی و اجتماعی را باز پس می زند و هرنوع شناخت علمی و تحول تاريخی را نا ممکن می سازد.زندگی رو به سوی ادبار دارد و بشر را هيچ آينده ای نيست.
نيهيليسم ديدگاهی ديگر ا ست که زندگی را مطلقأ هيچ و پوچ می شمارد و هر نوع ايده ی مثبتی رادر زند گی مردود می شمارد. نيچه فيلسوف آ لمانی با تاکيد بر "ارزيابی مجدد ارزش ها" معيار های اخلاقی و موازينی را که فرهنگ بشری در رابطه با عدل و ا نصاف تحول بخشيده است را مردود می شمارد.
ديدگاه يک انديش ورز هندی
در حدود يکصد سال پيش راهبان بودائی در ســـــوا حل مدرس کشور هند کودکی را يافتند که از نظر آنها همه ی علائم بودا در او جمع آمده بود. آنان با هر مشکلـــــی که بود کودک را از خانواده اش گرفتند و تحت آموزش مخصوص قرار دادند تا در آينده وی را بعنوان بودای زنده پرستش کنند. در حدود دو دهه بعد که بودای جديد را برای اعلام بودائيت خود در کنگره جهانی بودائيان جهان (که با شرکت هزاران نفر از سرتاسر جهان تشکيل شده بود) حاضر کردند، او در برابر شگفتی همگانی اعلام داشت که بودا نيست و جمعيت در جستجوی سراب روان است. اين جوان، که کسی جز جی. کريشنا مورتی نيست، بقيه ی زندگی نود ويکساله خود را صرف يافتن پاسخی برای معنای زندگی کرد. کريشنا مورتی، برخلاف مارکس، معنای زندگی در رهائی فردی می داند که از طريق آموزش و خود آموزی صورت می گيرد نه مبارزه ی طبقاتی و انقلاب اجتماعی قهر آميز.
کريشنا مورتی نيز مانند اگزيستاسياليست زندگی را بدانسان می بيند که با تمام شگفتی هايش بر ما انسانها ظاهر می گردد: " زندگی چيزی است بی اندازه بیکرانه و ژرف. زندگی رازی است شگرف. زندگی قلمروئی است وسيع که ما در آن بعنوان موجودات انسانی عمل می کنيم. اگر ما هدف زندگی را تنها تامين معاش خود بدانيم، اهميت زندگی را بتمامی از دست خواهيم داد."
کريشنا مورتی بدون آنکه وقت خود را برای يافتن پاسخی فلسفی به منشاء، مقصود و سرانجام زندگی تلف کند مستقيما به شگفتی ها و فرصتهائی که زندگی در اختيار انسانها قرار داده است می پردازد و می گويد " آيا زندگی چيزی خارق العاده نيست؟ پرندگان، گلها، درختان شکوفه دار،آسمان، ستارگان، رودخانه ها و ماهی های درونشان همه ی اينها زندگی است. زندگی تشکيل شده از فقرا و ثروتمندان. زندگی نبرد دائمی بين گروه ها، نژاد ها وملت هاست. زندگی يعنی انديشه. زندگی آن چيزی ا ست که ما آنرا مذ هب می ناميم. زندگـــــــی همچنين چيزی است ظريف و پديده ای است لطيف. زندگی تمام اسرار نهفته ی ذ هن بشر است: حسا د ت ها، جاه طلبی ها، شورا نگيزی ها، شيدائی ها، ترس ها، وظيفه ها و نگرانی ها. تمام اين چيزها وچيزهای بمراتب بالاتر از ا ينها زندگی را تشکيل می دهند. ولی ما معمولأ خود را آماده می سازيم تا فقط گوشه ی کوچکی از زندگی را درک کنيم."
متاسفانه ما انسان ها نه اين زندگی بی کرانه و شگرف را درک می کنيم و نه از فرصتی که برای معنا بخشيدن به زندگی خود داريم استفاده می نمائيم: "ما امتحانات معينی را می گذرانيم، شغلی دست و پا می کنيم، ازدواج می کنيم، صاحب کودک يا کودکانی می شويم و سپس کم و بيش بصورت ماشين در می آييم. ما همچنان با دلهره و نگرانی و وحشتزده از زندگی باقی می ما نيم." و بخصوص "وقتی که پا به سن می گذ اريم ترسو می شويم. ما از زندگــــــــــی کردن می ترسيم."
درچنين شرا يطی، ا نسان بايد با آموختن و خود آموزی به کشف معنا و شگفتی های زندگی بپردازد و باهرکشف جديد بصورت انسان جديدی در آيد و همواره در حال تغيير و آفريدن و آفريده شدن باشد: "مسلماً آموزش هيچ معنايــــــی نخواهد دا شت مگر اينکه به شما کمک کند پهنه ی بی کران زند گی را با تمام ظرافت ها، با تمام زيبائی ها ی خارق العاده اش درک کنيد.... شما زمانی می توانيد غنا، عمق وزيبائی های زند گی را مورد درک و قدردانی قراردهيد که عليه همه چيز انقلاب کنيد: عليه مذهب سازمان يافته، عليه سنت، عليه جامعه ی پوسيده ی کنونی بدانسان که شما به عنوان يک انسان برای خودتان پيد ا کنيد که چه چيز حقيقی است. آموزش به اين معنی ا ست که ما کشف کنيم نه اينکه تقليد نمائيم. ... شما اين کار را زمانی می توانيد انجام دهيد که آزادی وجود داشته با شد، وقتی که انقلاب مداوم درونی در وجود شما بجريان افتد."
اين انقلاب و نوجوئی و نوگرايی مداوم يادآور شعری قديمی ا ز د کتر هوشنگ شفا:
زند گی يعنی تکا پو
زند گی يعنی هياهو
زند گی يعنی شب نو، روز نو، انديشه ی نو
سياوش کسرائی نيز در شعر آرش همين مفهوم را تکرار کرده است:
آری آری زند گی زيباست
زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش از هرکران پيدا ست
وره خاموش است وخاموشی گناه ماست....
از نظر من این جهان و بل کل این هستی یک پدیده ی تصادفی میباشد که هیچ اراده و تصمیم ماقبلی در آن دخیل نبوده است و طبق جریانات فیزیکی به وجود آمده است، نه چیز دیگر، و ما انسانها حاصل این تغییر و تبدل میباشیم، و پس از مرگ بدنمان تجزیه میشود و دلیلی نمیبینم که چیزی از ما به جا بماند جز یاد و خاطرمان.
از نظر من هدف زندگی که برای خود ما محدود به زمانی معین است بر پایه ی سه چیز است، عشق ورزیدن، لذت بردن و تاریخی شدن است. حال باید توضیحی بر این سه گزاره که اهداف من هست دهم، منظور از عشق ورزیدن ابتدا به ساکن عشق ورزیدن به خود،به خانواده و عشق ورزیدن به همنوعان و بشریت و به نحوی میتوان گفت خدمت به آنها است که البته بنیاد این هدف در همان لذت بردن خودمان است به این معنا که اگر من خودم را دوست داشته باشم کارهایی را انجام میدهم که از آن لذت ببرم و چرا به دیگران عشق بورزم و به آنها خدمت کنم ؟ شاید جوابش در اصل نیوتنی باشد که میگوید، هر کنشی واکنشی دارد و به هر جسمی هر چقدر نیرو وارد کنید آن جسم هم به شما همان مقدار نیرو را وارد میکند، پس دوست میداری تا دوستت بدارند، خدمت میکنی تا به تو خدمت کنند و بدین طریق جامعه ی بهتری داری و اگر جامعه ی خوبی داشته باشی پس بیشتر لذت میبری.
اما سومین هدف، که همانا از آن به عنوان تاریخی شدن نام بردم، این همان نتیجه ی تلاش ما در طول زندگیمان میباشد.
چه زيبا گفته است انديش ورزی بنام ميخائيل پريشوين که " گرچه ممکن است بميرد، ليکن نقشش بعنوان تلاش پيروزمندانه ی انسان در مسيری که به ابد يت می پيوندد باقی خواهد ماند... او از خود چيزی بی همتا بجای خواهد گذ ا شت که با گفتار، رفتار، انديشه و حتی احوالپرسی و فشردن دست و چه بسا يک لبخند توام با سکوت ايجاد کرده است." اين همان سخن سعدی است که:
بماند سالهااين نظـــــــم و ترتيب زما هر ذ ره خا ک افتاده جا ئی
غرض نقشی است کزما باز ماند که هستـــــی را نمی بينم بقا يــی
واين نقش اگر در راستای تداوم و تعميق زند گی و سازند گی هرچه بيشتر آن با شد، پايدارتر خواهد ماند. انسان می تواند در نيک کرداری و عشق خويش به زندگی و ديگرانسانها انگيزه ای نيرومند برای زيستن و معنی دار کردن زند گی خود بيابد:
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده ی عا لم دوام ما
در انتها باید خاطر نشان شوم که منظومه ی شمسی، مثل دیگر منظومه های دیگر این هستی روزی نابود خواهد شد و بشر نیز مثل دیگر موجودات این کره ی خاکی محکوم به فنای محض خواهند بود.
از دیر باز هرگاه انسان خواست دربازه ی خودش تعمقی کند و بداند که چیست مفهومی به نام روح یا نفس را در اعماق خود دید یعنی انسان بعد از آنکه اطراف خود را دید و احساس کرد خواست بداند که آن کسی که می بیند و می شنود و درک می کند و فکر می کند کیست و از همین جاست که توجه او به مفهوم روح معطوف شد.
اولین قومی که ما می شناسیم که مفهومی به نام روح را بیان کرده است قوم اسرائیل بنا به قول کتاب مقدس بوده است و پس از آن می توان فلاسفه ای چون سقراط،افلاطون و ارسطو را از قدمایی دانست که درباره ی این مفهوم تفکر کرده اند البته این سخن به این مفهوم نیست که قبل از سقراط سخن از روح به میان نیامده است بلکه تنها به این معنا است که در اندیشه های این سه تن روح یا نفس معنای مجرد پیدا کرده است و این سه تن بودند که به صورتی مستقل چیستی روح اندیشه کرده اند.
در ابتدای امر آنطورکه از افسانه ها بر می آید انسان ، روح را مادی می دانسته است و روح را یک جسم لطیف و عمیق تجسم کرده است و روح را به همان صورت نوع انسان منتها به صورت ابر، مه، قبار تصور کرده است و چون بعد از مرگ باید از عالم خاک رو به آسمان برود روح را به صورت پرنده ای تصور کرده است.و چون به این حالت به روح می اندیشیدند در بعضی کتب دیده می شود که نوشته است انسان از راه تنفس روح را به درون خود می کشد و از همین راه روح دار میشود.
ودر کتاب قرآن نوشته شده است:(وَنَفَخّتُ فی هِمِن روحی) ،(وَ نَفَخّنا فی هِمِن روحَنا ) که یعنی ما روح خود را در تو میدمیم.
معمولاٌ کلمه روح و نفس را با هم ، هم معنا می دانندجز در موارد خاص و نادر که ما از آن گذر می کنیم.
در فارسی جان و روان به این معنا دلالت میکند.
حال باید دید که منظور از روح یا نفس چیست:
دکتر داوودی در نطق بقای روح معنای روح را اینگونه می داند که :روح،صورت نوعی هر طبقه از موجودات است یعنی وجه ممیز خصوصیات خاص هر یک از این موجودات را روح آن موجود می گویند مانند روح نباتی که وجه ممیز آن از سایر موجودات قوه ی نامیه است و یا حیوان قوه ی حساسه دارد که نبات ندارد پس در واقع وقتی می گوئیم روح انسان ، منظورمان خود انسان است.
در اشارات ابن سینا می گوید: نفس تو همان است که وقتی من می گویم من، و وقتی می گویم تو، منظورم خود تو است.
یعنی وقتی ما می گوئیم : من آمدم، من به خودم گفتم،من خودم را ملامت کردم،فی الحقیقه ما کارهای خودمان را و صفات خود را به آن نفس که چیزی جز خود ما نیست نسبت می دهیم و در واقع نفس ما چیزی به جز خودمان نیست. حال اگر اثبات کنیم که انسان اختصاصاتی دارد که خاص خود انسان است و وجه ممیز انسان با موجودات دیگر است روح انسانی را ثابت کرده ایم.